رنگ های رفته ی دنیا (گروس عبدالملکیان)

RBC!

New member
گروس عبدالملکیان


فرصتی نمانده است
بیا همدیگر را بغل کنیم
فردا
یا من تو را می کشم
یا تو چاقو را در آب خواهی شست

همین چند سطر
دنیا به همین چند سطر رسیده است
به اینکه انسان کوچک بماند بهتر است
به دنیا نیاید بهتر است

اصلا
این فیلم را به عقب برگردان
آن قدر که پالتوی پوسن پشت ویترین
پلنگی شود
که می دود در دست های دور
آن قدر که عصا ها
پیاده به جنگل برگردند
و پرندگان
دوباره بر زمین..
زمین..

نه!
به عقب تر برگرد
بگذار خدا
دوباره دست هایش را بشوید
در آینه بنگرد
شاید تصیمیم دیگری گرفت

 
آخرین ویرایش:

RBC!

New member

این سطر
یا سطر های بعد
نقطه ای می آید
که پایان تمام حرف هاست.

در قاب غمگین پنجره
موهای خسته و
پیراهن سیاه دخترکی دور می شود
دور می شود
دور می شود

در قاب غمگین پنجره
نقطه ای سیاه
دور می شود

نقطه ای
که پایان تمام حرف هاست
 

RBC!

New member

در اطراف خانه ی من
آن کس که به دیوار فکر می کند
آزاد است
آن کس که به پنجره
غمگین
و آن که به جستجوی آزادی ست
میان چار دیوار نشسته
می ایستد
چند قدم راه می رود
نشسته
می ایستد
چند قدم راه می رود
نشسته
می ایستد
چند قدم راه می رود
نشسته
می ایستد
چند قدم راه می رود
نشسته
می ایستد
چند قدم راه می رود
نشسته
می ایستد
چند قدم...

حتی تو هم خسته شدی از این شعر!
حالا
چه برسد به او
که نشسته
می ایستد...
نه!
افتاد
 

RBC!

New member

دختران شهر
به روستا فکر می کنند
دختران روستا
در آرزوی شهر می میرند

مردان کوچک
به آسایش مردان بزرگ فکر می کنند
مردان بزرگ
در آرامش مردان کوچک
می میرند

کدام پل
در کجای جهان
شکسته است
که هیچ کس به خانه اش نمی رسد

 

sa@@ra

New member
:rose:
بارانی که روزها

بالای شهر ایستاده بود

عاقبت بارید

تو بعدِ سال ها به خانه ام می آمدی...



تکلیفِ رنگ موهات

در چشم هام روشن نبود

تکلیفِ مهربانی ، اندوه ، خشم

و چیزهای دیگری که در کمد آماده کرده بودم

تکلیفِ شمع های روی میز

روشن نبود



من و تو بارها

زمان را

در کافه ها و خیابان ها فراموش کرده بودیم

و حالا زمان داشت

از ما انتقام می گرفت



در زدی

باز کردم

سلام کردی

اما صدا نداشتی

به آغوشم کشیدی

اما

سایه ات را دیدم

که دست هایش توی جیبش بود



به اتاق آمدیم

شمع ها را روشن کردم

ولی

هیچ چیز روشن نشد

نور

تاریکی را

پنهان کرده بود...



بعد

بر مبل نشستی

در مبل فرو رفتی

در مبل لرزیدی

در مبل عرق کردی



پنهانی،بر گوشه ی تقویم نوشتم:

نهنگی که در ساحل تقلا می کند

برای دیدن هیچ کس نیامده اس
 

RBC!

New member

با کیسه ای سیاه و چروکیده
از رخت های کار،
با دست های کار
موهای کار
ابروهای کار،
نشسته در میدان.

نشسته
در
میدان

مجسمه ای از سنگ
که از بختِ بد
قلب دارد
 

RBC!

New member

فرقی نمی کند
که در دست های شما بوده
یا در سینه ی ما
در مشت های ما باشد
یا بر گرده های شما
خواب این خنجر
مرا دیوانه کرده است

و برف که می بارد
روی سطر های شعر من
و برف
که پشت پنجره می بارد
برف
برف
برف
و تازه می فهمم
که برف خستگی خداست
آن قدر که حس می کنی
پاک کنش را برداشته
می کشد روی نام من
روی تمام خیابان ها
خاطره ها
خنجر ها.
 

RBC!

New member

دوستش دارم
نه به خاطر اینکه رهبرم بوده
نه به خاطر آنکه شاه
تنها به خاطر آنکه همیشه
در لحظه های من و تو
روی تمام قلیان ها نشسته
ناصرالدین شاه
 

RBC!

New member
به نام تو حتی
شک کرده ام
به درختان
و شاخه هایشان که شاید ریشه ها باشند
و شاید سال هاست که زیر ِ زمین زندگی می کنیم

چه کسی جای جهان را عوض کرده است؟
و چرا پرندگان
در معده های ما پرواز می کنند؟
و چرا قرص ها تولدم را به تاخیر می اندازند؟
سال هاست
که زیر ِ زمین زندگی می کنیم و
شاید
روزی از هفتاد سالگی ام به دنیا بیایم
و احساس کنم که مرگ
پیراهنی ست که بر تن می کنیم
می توانی دکمه هایش را ببندی
یا باز بگذاری
می توانی آستین هایش را بالا بزنی
می توانی..

من
حدس های مردی زندانی ام
از فصل های پشت دیوار



..........................................

پی نوشت : هر بار که این شعر رو میخونم یاد فیلم "The Curious Case of Benjamin Button" می افتم :)
 
بالا