راه به راه

binam

Active member
چقدر دلم برای عبور از خواب این همه دیوار گرفته است.

هیچ وقتی از این روزگار ٬

من این دیوارهای بی دریچه را دوست نداشته ام.

هیچ وقتی ازاین روزگار ٬

من این همه غمگین نبوده ام

راستش را بخواهید

زادبوم من اصلا شب و دیوار وگریه نداشت

ما همان اوایل غروب قشنگ ٬

رو به آسمان آشنا می رفتیم و

صبح زود

باز با خود آفتاب٬ آشنا تر برمی گشتیم .

لحاف شب از سوسوی ستاره سنگین نبود

ما خوابمان می برد

ما میان همان گفت و لطف خدا خوابمان می برد ٬

ما ارزش روشن رویا را نمی دانستیم

کسی قطره های شوخ باران را نمی شمرد



ما به عطر علف می گفتیم:سبز

طعم آسمانی آب هم آبی بود

و ماه بلور بی اعتنا به ابر

که برای مسافران پا به راه نور ترانه می خواند

ما هم به دیدن باران و آینه عادت کرده بودیم

یکی یکی می آمدیم

بعضی کلمات را از سرشاخه های ترد زمان می چیدیم

بعد حرف می زدیم نگاه می کردیم

چم و راز لحظه ها را می فهمیدیم ٬

تا شبی که ناگهان آینه شکست

و سکوت

از کوچه ی خاموش کلمات ٬

به مخفی گاه گریه رسید

حالا سهمِ من از خواب آن همه خاطره ٬

چهل سال وچند چم وهزار راز نا گفته است٬

حالا بروِِ. یعنی اگر برویم بهتراست

صبح ساکت است

دیوارها بی دریچه

تو در کنج خانه و من رو به راهی دور...!

 
آخرین ویرایش:
بالا