رو به غروب
هفتمين شعر از دفتر «مرگ رنگ»:
ريخته سرخ غروب
جابجا بر سر سنگ*.
كوه خاموش است*.
مي خروشد رود.
مانده در دامن دشت
خرمني رنگ كبود.
سايه آميخته با سايه*.
سنگ با سنگ گرفته پيوند.
روز فرسوده به ره مي گذرد.
جلوه گر آمده در چشمانش
نقش اندوه پي يك لبخند.
جغد بر كنگره ها مي خواند.
لاشخورها، سنگين*،
از هوا، تك تك ، آيند فرود:
لاشه اي مانده به دشت
كنده منقار ز جا چشمانش*،
زير پيشاني او
مانده دو گود كبود.
تيرگي مي آيد.
دشت مي گيرد آرام*.
قصه رنگي روز
مي رود رو به تمام*.
شاخه ها پژمرده است*.
سنگ ها افسرده است*.
رود مي نالد.
جغد مي خواند.
غم بياويخته با رنگ غروب*.
مي تراود ز لبم قصه سرد:
دلم افسرده در اين تنگ غروب*