bahramian0935
New member
عمار می گوید: در خدمت امیرالمؤمنین(ع) در مسجد کوفه نشسته بودم. هیچ کس آنجا حضور نداشت جز من. ناگاه امیرالمؤمنین(ع) فرمودند: راست می گوید راست می گوید.
من متوجه چپ وراست شدم کسی را ندیدم؛ در شگفت شدم که مولایم با که حرف می زند.
امیرالمؤمنین(ع) فرمودند: تعجب کردی من با که حرف می زنم؟ گفتم آری فرمودند: سرت را بلند کن سربلند کردم چشمم به دو کبوتر افتاد که با هم به زبان خود گفتوگو می کردند.
فرمودند: عمار می دانی این دو با هم چه می گویند؟ گفتم نه مولای من.
فرمودند کبوتر ماده به نر می گوید تو با دیگری پیوسته ای و از من کناره گرفته ای . کبوتر نر قسم می خورد نه من چنین کاری را نکرده ام ، ولی ماده باور نمی کند. کبوتر نر به او گفت قسم به جان این آقا که در مسجد نشسته، من با دیگری نپیوسته ام و دیگری را به جای تو بر نگزیده ام. باز ماده می خواست قبول نکند، من به او گفتم راست می گوید تصدیقش بکن.
عمار می گوید: گفتم آقا من خیال می کردم جز سلیمان کس دیگری زبان حیوانات را نمی داند.
فرمودند: عمار! به خدا قسم سلیمان بن داوود از خدا به وسیله اهل بیت خواست تا زبان پرندگان را به او آموختند.sh
من متوجه چپ وراست شدم کسی را ندیدم؛ در شگفت شدم که مولایم با که حرف می زند.
امیرالمؤمنین(ع) فرمودند: تعجب کردی من با که حرف می زنم؟ گفتم آری فرمودند: سرت را بلند کن سربلند کردم چشمم به دو کبوتر افتاد که با هم به زبان خود گفتوگو می کردند.
فرمودند: عمار می دانی این دو با هم چه می گویند؟ گفتم نه مولای من.
فرمودند کبوتر ماده به نر می گوید تو با دیگری پیوسته ای و از من کناره گرفته ای . کبوتر نر قسم می خورد نه من چنین کاری را نکرده ام ، ولی ماده باور نمی کند. کبوتر نر به او گفت قسم به جان این آقا که در مسجد نشسته، من با دیگری نپیوسته ام و دیگری را به جای تو بر نگزیده ام. باز ماده می خواست قبول نکند، من به او گفتم راست می گوید تصدیقش بکن.
عمار می گوید: گفتم آقا من خیال می کردم جز سلیمان کس دیگری زبان حیوانات را نمی داند.
فرمودند: عمار! به خدا قسم سلیمان بن داوود از خدا به وسیله اهل بیت خواست تا زبان پرندگان را به او آموختند.sh