داستان خلقت زن

baroon90

New member
داستان خلقت زن

از هنگامی که خداوند مشغول خلق زن بود، شش روز می*گذشت. فرشته*ای ظاهر شد و گفت: "چرا این همه وقت صرف این یکی می*فرمایید؟" خداوند پاسخ داد: "دستور کار او را دیده*ای*؟ باید دویست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جایگزینی باشند. باید بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند. دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جایش بلند شد ناپدید شود. بوسه*ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشیده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند." فرشته سعی کرد جلوی خدا را بگیرد. "این همه کار برای یک روز خیلی زیاد است. باشد فردا تمامش بفرمایید." خداوند گفت : "نمی شود!! چیزی نمانده تا کار خلق این مخلوقی را که این همه به من نزدیک است، تمام کنم. از این پس می تواند هنگام بیماری، خودش را درمان کند، یک خانواده را با یک قرص نان سیر کند و یک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگیرد." فرشته نزدیک شد و به زن دست زد.

اما ای خداوند، او را خیلی نرم آفریدی." "بله نرم است، اما او را سخت هم آفریده*ام. تصورش را هم نمی*توانی بکنی که تا چه حد می*تواند تحمل کند و زحمت بکشد." فرشته پرسید : "فکر هم می*تواند بکند؟" خداوند پاسخ داد : "نه تنها فکر می*کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد." آن گاه فرشته متوجه چیزی شد و به گونه زن دست زد. فرشته پرسید : "اشک دیگر برای چیست؟" خداوند گفت: "اشک وسیله*ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا*امیدی، تنهایی، سوگ و غرورش." فرشته متاثر شد: "شما فکر همه چیز را کرده*اید، چون زن*ها واقعا حیرت انگیزند." زن*ها قدرتی دارند که مردان را متحیر می*کنند. همواره بچه*ها را به دندان می*کشند. سختی*ها را بهتر تحمل می*کنند.

بار زندگی را به دوش می*کشند، ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می*پراکنند. وقتی خوشحالند گریه می*کنند. برای آنچه باور دارند می*جنگند. در مقابل بی*عدالتی می*ایستند. وقتی مطمئن*اند راه حل دیگری وجود دارد، نه را نمی*پذیرند. بدون قید و شرط دوست می*دارند. وقتی بچه*هایشان به موفقیتی دست پیدا می*کنند گریه می*کنند. وقتی می*بینند همه از پا افتاده*اند، قوی و پابرجا می*مانند. آنها می*رانند، می*پرند، راه می*روند، می*دوند که نشانتان بدهند چه قدر برایشان مهم هستید. قلب زن است که جهان را به چرخش در می*آورد زن*ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند و می*دانند که بغل کردن و بوسیدن می*تواند هر دل شکسته*ای را التیام بخشد.

کار زن*ها بیش از بچه به دنیا آوردن است، آنها شادی و امید به ارمغان می*آورند. آنها شفقت و فکر نو می*بخشند زن*ها چیزهای زیادی برای گفتن و برای بخشیدن دارند. خداوند گفت: "این مخلوق عظیم فقط یک عیب دارد!" فرشته پرسید: "چه عیبی؟" خداوند گفت: "قدر خودش را نمی داند . . ."
 

marava

New member
هنگامی که خدا زن را آفريد به من گفت: "اين زن است. وقتي با او روبرو شدي، مراقب باش که ..."
اما هنوز خدا جمله اش را تمام نکرده بود که شیخ مکار سخن او را قطع كرد و چنین گفت: "بله
وقتی با زن روبرو شدی مراقب باش که به او نگاه نكني. سرت را به زير افكن تا افسون افسانة
گيسوانش نگردي و مفتون فتنة چشمانش نشوي كه از آنها شياطين ميبارند. گوشهايت را ببند تا
طنين صداي سحر انگيزش را نشنوي كه مسحور شيطان ميشوي. از او حذر كن كه يار و همدم
ابليس است. مبادا فريب او را بخوري كه خدا در آتش قهرت ميسوزاند و به چاه ویل سرنگونت ميکند....
مراقب باش...."
و من بي آنكه بپرسم پس چرا خداوند زن را آفريد، گفتم: "به چشم."
شيخ انديشه ام را خواند و نهيبم زد كه: "خلقت زن به قصد امتحان توبوده است و اين از لطف
خداست در حق تو. پس شكر كن و هيچ مگو...."
گفتم: "به چشم."
در چشم بر هم زدني هزاران سال گذشت و من هرگز زن را نديدم، به چشمانش ننگريستم،
و آوايش را نشنيدم. چقدر دوست ميداشتم بر موجي كه مرا به سوي او ميخواند بنشينم، اما از خوف
آتش قهر و چاه ويل باز ميگريختم.
هزاران سال گذشت و من خسته و فرسوده از احساس ناشي از نياز به چيزي يا كسي كه نميشناختم
اما حضورش را و نياز به وجودش را حس مي كردم . ديگر تحمل نداشتم . پاهايم سست شد
بر زمين زانو زدم، و گريستم. نميدانستم چرا؟
قطره اشكي از چشمانم جاري شد و در پيش پايم به زمين نشست. به خدا نگاهي كردم مثل هميشه
لبخندي با شكوه بر لب داشت و مثل هميشه بي آنكه حرفي بزنم و دردم را بگويم، ميدانست.
با لبخند گفت: "اين زن است . وقتي با او روبرو شدي مراقب باش كه او داروي درد توست.
بدون او تو غیرکاملی . مبادا قدرش را نداني و حرمتش را بشكني كه او بسيار شكننده است . من او
را آيت پروردگاريم براي تو قرار دادم. نميبيني كه در بطن وجودش موجودي را میپرورد؟
من آيات جمالم را در وجود او به نمايش درآورده ام. پس اگر تو تحمل و ظرفيت ديدار زيبايي مطلق
را نداري به چشمانش نگاه نكن، گيسوانش را نظر ميانداز، و حرمت حريم صوتش را حفظ كن
تا خودم تو را مهياي اين ديدار كنم."
من اشكريزان و حيران خدا را نگريستم. پرسيدم: "پس چرا مرا به آتش قهر و چاه ويل تهديد كردي؟"
خدا گفت: "من؟"
فرياد زدم: "شيخ آن حرفها را زد و تو سكوت كردي. اگر راضي به گفته هايش نبودي چرا حرفي نزدي؟”
خدا بازهم صبورانه و با لبخند هميشگي گفت: "من سكوت نكردم، اما تو ترجيح دادي صداي شيخ را بشنوي
و نه آوای مرا."
و من در گوشه اي ديدم شيخ دارد همچنان حرفهاي پيشينش را تكرار ميكند
 
بالا