'Reza'
New member
آمده ام کنج اتاقم،
به دلم پرچم مشکی زده وُ شال عزایم به کف وُ دست به دامان تو گشتم
که تو اربابی و من بنده ی هر جاییِ جامانده ازین جا و از آن جایم و امروز دلم گشته هوایی و نشستم به امید کرمی از طرف شاه عزایم که شمایی!
بگو از عطشُ و از جگر سوخته و از رخ افروخته و از طف صحرا و بگو از "علی" و از "علی" وُ از غم لیلا و بگو از ید سقا و بگو با من دل خسته از اندوه دل زینب کبرا و امان از دل زهرا و امان از دل زهرا ...
بگو با من مجنون، به خدا حسرت داغی به دلم مانده که از داغ شما بشکنم امروزُ و بسوزم که دگر نشنوم این روضه ی جان سوز که: ای اهل حرم میر و علمدار نیامد ...
و دگر نشنوم امروز که خم گشته قد کوهیُ و رودی به لب آورده رشیدی... چه رشیدی! همان راز رشیدی که لبِ رود رسیدُ و نرسید آب به لب هاش...
همان راز رشیدی که عمودی...
بگو ! روضه بخوان شاه غریبم تو بخوان بر من جامانده ازین قافله ی اشک، که با نام تو آمیخته این اشک و خوشا اشک!
خوشا اشک! خوشا گریه بر این داغ، خوشا گریه بر این درد
خوشا گریه ، نه این گریه !! خوشا گریه ی یعقوب که نور بصرش رفت ' چو روزی پسرش رفت...
خوشا قصه ی یعقوب !! که گرگان بیابانی و پیراهن خونین عزیزش همه کذب است...
خوشا چاه !! همان چاه که یوسف به سلامت ز درش باز درآمد و نه یک قطره ی خون ریخت در آن جا و نه انگشت کسی گم شده آن جا و کنارش نه تلی بود نه تپه !! وَ یعقوب ندیده است دمی یوسفِ در چاه ..
خوشا قصه ی یعقوب !! که گودال ندارد وَ آه از دل آن خواهر غم دیده که از روی تلی دیده که «الشّمر ...»
عجب مجلس گرمی شده این جا ، همین کنج اتاقم که به جز من و به جز روضه ی ارباب ، کسی نیست و انگار که عالم همه جمعند همین جا ! و انگار که این پنجره و فرش و در و ساعت و دیوار،گرفتند دمِ حضرت ارباب:حسین جان...
به دلم پرچم مشکی زده وُ شال عزایم به کف وُ دست به دامان تو گشتم
که تو اربابی و من بنده ی هر جاییِ جامانده ازین جا و از آن جایم و امروز دلم گشته هوایی و نشستم به امید کرمی از طرف شاه عزایم که شمایی!
بگو از عطشُ و از جگر سوخته و از رخ افروخته و از طف صحرا و بگو از "علی" و از "علی" وُ از غم لیلا و بگو از ید سقا و بگو با من دل خسته از اندوه دل زینب کبرا و امان از دل زهرا و امان از دل زهرا ...
بگو با من مجنون، به خدا حسرت داغی به دلم مانده که از داغ شما بشکنم امروزُ و بسوزم که دگر نشنوم این روضه ی جان سوز که: ای اهل حرم میر و علمدار نیامد ...
و دگر نشنوم امروز که خم گشته قد کوهیُ و رودی به لب آورده رشیدی... چه رشیدی! همان راز رشیدی که لبِ رود رسیدُ و نرسید آب به لب هاش...
همان راز رشیدی که عمودی...
بگو ! روضه بخوان شاه غریبم تو بخوان بر من جامانده ازین قافله ی اشک، که با نام تو آمیخته این اشک و خوشا اشک!
خوشا اشک! خوشا گریه بر این داغ، خوشا گریه بر این درد
خوشا گریه ، نه این گریه !! خوشا گریه ی یعقوب که نور بصرش رفت ' چو روزی پسرش رفت...
خوشا قصه ی یعقوب !! که گرگان بیابانی و پیراهن خونین عزیزش همه کذب است...
خوشا چاه !! همان چاه که یوسف به سلامت ز درش باز درآمد و نه یک قطره ی خون ریخت در آن جا و نه انگشت کسی گم شده آن جا و کنارش نه تلی بود نه تپه !! وَ یعقوب ندیده است دمی یوسفِ در چاه ..
خوشا قصه ی یعقوب !! که گودال ندارد وَ آه از دل آن خواهر غم دیده که از روی تلی دیده که «الشّمر ...»
عجب مجلس گرمی شده این جا ، همین کنج اتاقم که به جز من و به جز روضه ی ارباب ، کسی نیست و انگار که عالم همه جمعند همین جا ! و انگار که این پنجره و فرش و در و ساعت و دیوار،گرفتند دمِ حضرت ارباب:حسین جان...
آخرین ویرایش: