خوره کتاب

t.gh

New member
ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻥ ﻫﺮ ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﻣﯽ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺁﺯﺍﺭ
ﺩﻫﻨﺪﻩ ﺑﻮﺩ . ﮔﺮﭼﻪ ﺍﮐﻨﻮﻥ ﻣﺘﻘﺎﻋﺪ ﺷﺪﻩ ﺍﻡ ﮐﻪ ﻫﯿﭽﮑﺲ
ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻧﻤﯽ ﺩﻫﺪ ﺯﯾﺮﺍ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﻣﺎﻟﮏ ﮐﺴﯽ
ﻧﯿﺴﺖ . ﺍﯾﻦ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﻭﺍﻗﻌﯽ ﺁﺯﺍﺩﯼ ﺍﺳﺖ : ﺩﺍﺷﺘﻦ ﻣﻬﻤﺘﺮﯾﻦ
ﭼﯿﺰﻫﺎﯼ ﻋﺎﻟﻢ ﺑﯽ ﺁﻧﮑﻪ ﺻﺎﺣﺒﺸﺎﻥ ﺑﺎﺷﯽ !..
ﭘﺎﺋﻮﻟﻮ ﮐﻮﺋﯿﻠﻮ
ﯾﺎﺯﺩﻩ ﺩﻗﯿﻘﻪ
 

nanaz

New member
شعر گمگشته از فروغ فرخ زاد

....
کو دلم ؟ کو دلی که برد و نداد
غارتم کرده ، داد می خواهم
دل خونین، مرا چکار آید؟
دلی آزاد و شاد میخواهم
دگرم آرزوی عشقی نیست
بی دلان را چه آرزو باشد ؟
دل اگر بود باز می نالید
که هنوزم نظر به او باشد

او که از من برید و ترکم کرد
پس چرا پس نداد آن دل را
وای بر من که مفت بخشیدم
آن دل آشفته حال ِ غافل را .
 

nanaz

New member
از یاد رفته - از فروغ فرخ زاد
....
گفتم از دیده چو دورش سازم
بی گمان زودتر از دل برود
مرگ باید که مرا دریابد
ورنه دردیست که مشکل برود
....
 

nanaz

New member
ای ستاره ها - از فروغ


اي ستاره ها كه بر فراز آسمان

با نگاه خود اشاره گر نشسته ايد

اي ستاره ها كه از وراي ابرها

بر جهان ما نظاره گر نشسته ايد



آري اين منم كه در دل سكوت شب

نامه هاي عاشقانه پاره مي كنم

اي ستاره ها اگر بمن مدد كنيد

دامن از غمش پر از ستاره مي كنم



با دلي كه بوئي از وفا نبرده است

جور بي كرانه و بهانه خوشتر است

در كنار اين مصاحبان خودپسند

ناز و عشوه هاي زيركانه خوشتر است



اي ستاره ها چه شد كه در نگاه من

ديگر آن نشاط و نغمه و ترانه مرد؟

اي ستاره ها چه شد كه بر لبان او

آخر آن نواي گرم عاشقانه مرد؟



جام باده سرنگون و بسترم تهي

سر نهاده ام بروي نامه هاي او

سر نهاده ام كه در ميان اين سطور

جستجو كنم نشاني از وفاي او



اي ستاره ها مگر شما هم آگهيد

از دو روئي و جفاي ساكنان خاك

كاينچنين بقلب آسمان نهان شديد

اي ستاره ها، ستاره هاي خوب و پاك



من كه پشت پا زدم به هر چه هست و نيست

تا كه كام او ز عشق خود روا كنم

لعنت خدا به من اگر بجز جفا

زين سپس بعاشقان باوفا كنم



اي ستاره ها كه همچو قطره هاي اشك

سر بدامن سياه شب نهاده ايد

اي ستاره ها كز آن جهان جاودان

روزني بسوي اين جهان گشاده ايد



رفته است و مهرش از دلم نمي رود

اي ستاره ها، چه شد كه او مرا نخواست؟

اي ستاره ها، ستاره ها، ستاره ها

پس ديار عاشقان جاودان كجاست؟
 

nanaz

New member
شعر از دوست داشتن - فروغ
...
آری ، آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
...
 

nanaz

New member
بعد ها - از فروغ
مرگ من روزي فرا خواهد رسيد :

در بهاري روشن از امواج نور

در زمستاني غبارآلود و دور

يا خزاني خالي از فرياد و شور



مرگ من روزي فرا خواهد رسيد:

روزي از اين تلخ و شيرين روزها

روز پوچي همچو روزان دگر

سايه ي زامروزها، ديروزها



ديدگانم همچو دالانهاي تار

گونه هايم همچو مرمرهاي سرد

ناگهان خوابي مرا خواهد ربود

من تهي خواهم شد از فرياد درد



مي خزند آرام روي دفترم

دستهايم فارغ از افسون شعر

ياد مي آرم که در دستان من

روزگاري شعله مي زد خون شعر



خاک مي خواند مرا هر دم به خويش

مي رسند از ره که در خاکم نهند

آه شايد عاشقانم نيمه شب

گل بروي گور غمناکم نهند



بعد من ناگه به يکسو مي روند

پرده هاي تيرهء دنياي من

چشمهاي ناشناسي مي خزند

روي کاغذها و دفترهاي من



در اتاق کوچکم پا مي نهد

بعد من، با ياد من بيگانه اي

در بر آئينه مي ماند بجاي

تارموئي، نقش دستي، شانه اي



مي رهم از خويش و مي مانم ز خويش

هر چه بر جا مانده ويران مي شود

روح من چون بادبان قايقي

در افقها دور و پيدا مي شود



مي شتابند از پي هم بي شکيب

روزها و هفته ها و ماه ها

چشم تو در انتظار نامه اي

خيره مي ماند بچشم راهها



ليک ديگر پيکر سرد مرا

مي فشارد خاک دامنگير خاک!

بي تو، دور از ضربه هاي قلب تو

قلب من مي پوسد آنجا زير خاک



بعدها نام مرا باران و باد

نرم مي شويند از رخسار سنگ

گور من گمنام مي ماند به راه

فارغ از افسانه هاي نام و ننگ
 

nanaz

New member
آفتاب می شود- از فروغ فرخ زاد
نگاه کن که غم درون ديده ام

چگونه قطره قطره آب مي شود

چگونه سايهء سياه سرکشم

اسير دست آفتاب مي شود

نگاه کن

تمام هستيم خراب مي شود

شراره اي مرا به کام مي کشد

مرا به اوج مي برد

مرا به دام مي کشد

نگاه کن

تمام آسمان من

پر از شهاب مي شود



تو آمدي ز دورها و دورها

ز سرزمين عطرها و نورها

نشانده اي مرا کنون به زورقي

ز عاجها، ز ابرها، بلورها

مرا ببر اميد دلنواز من

ببر به شهر شعرها و شورها



به راه پرستاره مي کشاني ام

فراتر از ستاره مي نشاني ام

نگاه کن

من از ستاره سوختم

لبالب از ستارگان تب شدم

چو ماهيان سرخ رنگ ساده دل

ستاره چين برکه هاي شب شدم

چه دور بود پيش از اين زمين ما

به اين کبود غرفه هاي آسمان

کنون به گوش من دوباره مي رسد

صداي تو

صداي بال برفي فرشتگان

نگاه کن که من کجا رسيده ام

به کهکشان، به بيکران، به جاودان



کنون که آمديم تا به اوجها

مرا بشوي با شراب موجها

مرا بپيچ در حرير بوسه ات

مرا بخواه در شبان ديرپا

مرا دگر رها مکن

مرا از اين ستاره ها جدا مکن



نگاه کن که موم شب براه ما

چگونه قطره قطره آب مي شود

صراحي ديدگان من

به لاي لاي گرم تو

لبالب از شراب خواب مي شود

نگاه کن

تو ميدمي و آفتاب مي شود
 

nanaz

New member
اگر کسی را دوست داری باید او را آن طور که هست دوست داشته باشی نه آن جور که گمان می کنی باید باشد!

آناکارنینا - لئو تولستوی
 

nanaz

New member
گفت خیلی میترسم؛

گفتم چرا ؟

گفت چون از ته دل خوشحالم ...

این جور خوشحالی ترسناک است…

پرسیدم آخه چرا ؟

جواب داد: وقتی آدم این جور خوشحال باشد

سرنوشت آماده است چیزی را از آدم بگیرد!

بادبادک باز- خالد حسینی
 

nanaz

New member
از فریدون مشیری س گزیده انتخاب کنم آخه اکثر شعراشو دوست میدارم
به خصوص : کوچه - همراه حافظ - از خدا صدا نمی رسد (از مجموعه ابر و کوچه) و ...
ای همیشه خوب - بهترین بهترین من(ز مجموعه بهار را باور کن) و ...
یاد آشنا- مرغ اسیر(از دفتر تشنه ی طوفان) و ...
پرستش (دفتر گناه دریا) و ...
و....
و ...
و ...

کلا بخونید شعراشو . من که خیلی دوست میدارمشون.
 
آخرین ویرایش:

nanaz

New member
گزیده ای از شعر قصه شیرین- فریدون مشیری (مجموعه لحظه ها و احساس)

کار "شیرین" به جهان شور برانگیختن است
عشق در جان کسی ریختن است!

کار فرهاد، برآوردن میل ِ دل ِ دوست
خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن
خواه با کوه درآویختن است


رمز شیرینی این قصه کجاست؟
که نه تنها شیرین،
بی نهایت زیباست:
آنکه آموخت به ما درس محبت، میخواست:
جان، چراغان کنی از عشق ِ کسی
به امیدش ببری رنج بسی
تب و تابی بُوَدَت هر نفسی
به وصالی برسی یا نرسی!
سینه بی عشق مباد !
 

nanaz

New member
شعر دوستی - از دفتر "از دیار آشتی"- فریدون مشیری


دل من دیر زمانی ست که می پندارد:
« دوستی » نیز گلی ست
مثل نیلوفر و ناز ،
ساقه ترد ظریفی دارد
بی گمان سنگدل است آن که روا می دارد
جان این ساقه نازک را
-دانسته-
بیازارد!

در زمینی که ضمیر من و توست
از نخستین دیدار،
هر سخن ، هر رفتار،
دانه هایی ست که می افشانیم
برگ و باری ست که می رویانیم
آب و خورشید و نسیمش « مهر » است .

گر بدان گونه که بایست به بار آید
زندگی را به دل انگیزترین چهره بیاراید
آنچنان با تو در آمیزد این روح لطیف
که تمنای وجودت همه او باشد و بس
بی نیازت سازد ، از همه چیز و همه کس

زندگی ، گرمی دل های به هم پیوسته ست
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است
در ضمیرت اگر این گل ندمیده ست هنوز
عطر جان پرور عشق
گر به صحرای نهادت نوزیده ست هنوز
دانه ها را باید از نو کاشت

آب و خورشید و نسیمش را از مایه جان
خرج می باید کرد
رنج می باید برد
دوست می باید داشت

با نگاهی که در آن شوق بر آرد فریاد
با سلامی که در آن نور ببارد لبخند
دست یکدیگر را
بفشاریم به مهر
جام دل هامان را
مالامال از یاری ، غمخواری
بسپاریم به هم
بسراییم به آواز بلند
- شادی روح تو !
ای دیده به دیدار تو شاد
باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست
تازه ، عطر افشان
گلباران باد
 

nanaz

New member
شعر اسیر - فریدون مشیری - دفتر "گناه دریا"


جان می دهم به گوشه زندان سرنوشت
سر را به زیر تازیانه او خم نمی کنم!
افسوس بر دو روزه هستی نمی خورم
زاری براین سراچه ماتم نمی کنم

با تازیانه های گرانبار جانگداز
پندارد آن که روح مرا رام کرده است!
جان سختی ام نگر، که فریبم نداده است
این بندگی، که زندگی اش نام کرده است!

بیمی به دل زمرگ ندارم، که زندگی
جز زهر غم نریخت شرابی به جام من
گرمن به تنگنای ملال آور حیات
آسوده یک نفس زده باشم، حرام من!

تا دل به زندگی نسپارم، به صد فریب
می پوشم از کرشمه هستی، نگاه را
هر صبح و شام چهره نهان می کنم به اشک
تا ننگرم تبسم خورشید و ماه را!


ای سرنوشت ازتو کجا می توان گریخت؟
من راه آشیان خود زیاد برده ام
یک دم مرا به گوشه راحت رها مکن
بامن تلاش کن که بدانم نمرده ام!


ای سرنوشت مرد نبردت من، بیا!
زخمی دگر بزن که نیافتاده ام هنوز
شادم ازین شکنجه خدا را، مکن دریخ
روح مرا در آتش بیداد خود بسوز!

ای سرنوشت، هستی من در نبرد توست!
برمن ببخش زندگی جاودانه را!
منشین که دست مرگ ز بندم رها کند،
محکم بزن به شانه من تازیانه را!
 

t.gh

New member
ای! اهورامزدا!
به اندازه ی خورجین ها وُ تپه ها!
به اندازه ی سنگ ها وُ کُنارها!
تا هم چنان پشت به این تیرکِ چوبیِ فرسوده ساکت بنشینم و نگذارم خنده مشتم را از زیر چانه ام بلغزاند!

حسین پناهی

نمی دانم ها
 

t.gh

New member
" ﻭﻇﯿﻔﻪ ﺭﻭﺯﺍﻧﻪ "
ﻫﺮ ﺑﺎﻣﺪﺍﺩ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﺮﺧﺎﺳﺘﯽ ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﺳﭙﺎﺱ ﮔﻮﯼ
ﮐﻪ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﺗﻮ ﺭﺍ ﮐﺎﺭﯼ ﻫﺴﺖ ﮐﻪ ،
ﻣﻄﻠﻮﺏ ﯾﺎ ﻧﺎﻣﻄﻠﻮﺏ ، ﺑﺎﯾﺪ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﻫﯽ
ﻭ ﭼﻮﻥ ﮐﺎﺭﯼ ﺍﺳﺖ ﻭﺍﺟﺐ ،
ﻭﺍﺟﺐ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺗﻼﺵ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺁﻥ ﺻﺮﻑ ﮐﻨﯽ .
ﺍﯾﻦ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻓﻀﯿﻠﺖ ﺍﻋﺘﺪﺍﻝ ﻭ ﺣﺎﮐﻤﯿّﺖ ﺑﺮ ﺧﻮﯾﺶ
ﻭ ﭘﺸﺘﮑﺎﺭ ﻭ ﻗﺪﺭﺕ ﺍﺭﺍﺩﻩ ﻣﯽ ﺁﺭﺍﯾﺪ
ﻭ ﯾﮑﺼﺪ ﻓﻀﯿﻠﺖ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﺩ
ﮐﻪ ﺁﻥ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﮐﺎﻫﻞ ﺑﯿﮑﺎﺭ ﻫﺮﮔﺰ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺧﺒﺮ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ .
" Daily Duty "
Thank God every morning when you get up
that have something to do that day
which must be done, whether you like it or
not.
Being forced to work and forced to do your
best
will breed in you temperance and self-
control,
diligence and strength of will, cheerfulness
and content,
and a hundred virtues which the idle never
know.
Charles Kingsley
ﻧﻮﺷﺘﻪ ﭼﺎﺭﻟﺰ ﮐﯿﻨﮕﺰﻟﯽ
ﺗﺮﺟﻤﻪ ﺣﺴﯿﻦ ﺍﻟﻬﯽ ﻗﻤﺸﻪ ﺍﯼ
ﺑﺮﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﺯ ﮐﺘﺎﺏ " ﺩﺭ ﻗﻠﻤﺮﻭ ﺯﺭّﯾﻦ
 

t.gh

New member
ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺩﺯﺩﻡ
ﻓﻘﻂ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ!
ﻣﯿﮕﺬﺍﺭﻡ ﺗﻮﯼ ﺟﯿﺒﻢ
ﺗﺎ ﻓﺮﺩﺍ ﺑﺰﻧﻢ ﺑﻪ ﻣﻮﻫﺎﯾﺖ
ﻓﺮﺩﺍ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻢ ﭼﻘﺪﺭ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ!
ﻓﺮﺩﺍ ﺗﻮ ﻣﯽ ﻓﻬﻤﯽ
ﻓﺮﺩﺍ ﺗﻮ ﻫﻢ ﻣﺮﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﺩﺍﺷﺖ . ﻣﯽ ﺩﺍﻧﻢ!
ﺁﺥ ... ﻓﺮﺩﺍ!
ﺭﺍﺳﺘﯽ ﭼﺮﺍ ﻓﺮﺩﺍ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ؟
ﺍﯾﻦ ﺷﺐ ﭼﻘﺪﺭ ﻃﻮﻝ ﮐﺸﯿﺪﻩ ...
ﭼﺮﺍ ﺁﻓﺘﺎﺏ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ؟
ﯾﮑﯽ ﻧﯿﺴﺖ ﺑﮕﻮﯾﺪ ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ﮐﺪﺍﻡ ﮔﻮﺭﯼ ﺭﻓﺘﻪ؟
ﺷﻞ ﺳﯿﻠﻮﺭﺍﺳﺘﺎﯾﻦ
 

t.gh

New member
ﺑﺎ ﺗﻮ ﮔﻔﺘﻨﻢ :
ﺣﺬﺭ ﺍﺯ ﻋﺸﻖ ؟
ﻧﺪﺍﻧﻢ
ﺳﻔﺮ ﺍﺯ ﭘﯿﺶ ﺗﻮ ؟
ﻫﺮﮔﺰ ﻧﺘﻮﺍﻧﻢ ...
...
ﯾﺎﺩﻡ ﺁﯾﺪ ﮐﻪ ﺩﮔﺮ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺟﻮﺍﺑﯽ ﻧﺸﻨﯿﺪﻡ
ﭘﺎﯼ ﺩﺭ ﺩﺍﻣﻦ ﺍﻧﺪﻭﻩ ﮐﺸﯿﺪﻡ
ﻧﮕﺴﺴﺘﻢ ، ﻧﺮﻣﯿﺪﻡ
ﺭﻓﺖ ﺩﺭ ﻇﻠﻤﺖ ﻏﻢ ، ﺁﻥ ﺷﺐ ﻭ ﺷﺒﻬﺎﯼ ﺩﮔﺮ ﻫﻢ
ﻧﻪ ﮔﺮﻓﺘﯽ ﺩﮔﺮ ﺍﺯ ﻋﺎﺷﻖ ﺁﺯﺭﺩﻩ ﺧﺒﺮ ﻫﻢ
ﻧﻪ ﮐﻨﯽ ﺩﯾﮕﺮ ﺍﺯ ﺁﻥ ﮐﻮﭼﻪ ﮔﺬﺭ ﻫﻢ !
ﺑﯽ ﺗﻮ ، ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﭼﻪ ﺣﺎﻟﯽ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺁﻥ ﮐﻮﭼﻪ ﮔﺬﺷﺘﻢ ..
 

t.gh

New member
ﻭﻗﺘﻲ ﭼﻤﺪﺍﻧﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻗﺼﺪ ﺭﻓﺘﻦ ﺑﺴﺖ،
ﻧﮕﻔﺘﻢ : ﻋﺰﻳﺰﻡ ، ﺍﻳﻦ ﻛﺎﺭ ﺭﺍ ﻧﻜﻦ .
ﻧﮕﻔﺘﻢ : ﺑﺮﮔﺮﺩ
ﻭ ﻳﻚ ﺑﺎﺭ ﺩﻳﮕﺮ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻓﺮﺻﺖ ﺑﺪﻩ .
ﻭﻗﺘﻲ ﭘﺮﺳﻴﺪ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩﺍﺭﻡ ﻳﺎ ﻧﻪ ،
ﺭﻭﻳﻢ ﺭﺍ ﺑﺮﮔﺮﺩﺍﻧﺪﻡ.
ﺣﺎﻻ ﺍﻭ ﺭﻓﺘﻪ
ﻭ ﻣﻦ
ﺗﻤﺎﻡ ﭼﻴﺰﻫﺎﻳﻲ ﺭﺍ ﻛﻪ ﻧﮕﻔﺘﻢ ، ﻣﻲ ﺷﻨﻮﻡ.
ﻧﮕﻔﺘﻢ : ﻋﺰﻳﺰﻡ ﻣﺘﺎﺳﻔﻢ ،
ﭼﻮﻥ ﻣﻦ ﻫﻢ ﻣﻘّﺼﺮ ﺑﻮﺩﻡ.
ﻧﮕﻔﺘﻢ : ﺍﺧﺘﻼﻑ ﻫﺎ ﺭﺍ ﻛﻨﺎﺭ ﺑﮕﺬﺍﺭﻳﻢ ،
ﭼﻮﻥ ﺗﻤﺎﻡ ﺁﻧﭽﻪ ﻣﻲ ﺧﻮﺍﻫﻴﻢ ﻋﺸﻖ ﻭ ﻭﻓﺎﺩﺍﺭﻱ ﻭ ﻣﻬﻠﺖ ﺍﺳﺖ.
ﮔﻔﺘﻢ : ﺍﮔﺮ ﺭﺍﻫﺖ ﺭﺍ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﻱ ،
ﻣﻦ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺳﺪ ﻧﺨﻮﺍﻫﻢ ﻛﺮﺩ.
ﺣﺎﻻ ﺍﻭ ﺭﻓﺘﻪ
ﻭ ﻣﻦ
ﺗﻤﺎﻡ ﭼﻴﺰﻫﺎﻳﻲ ﺭﺍ ﻛﻪ ﻧﮕﻔﺘﻢ ، ﻣﻲ ﺷﻨﻮﻡ.
ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﻧﮕﺮﻓﺘﻢ ﻭ ﺍﺷﻚ ﻫﺎﻳﺶ ﺭﺍ ﭘﺎﻙ ﻧﻜﺮﺩﻡ
ﻧﮕﻔﺘﻢ : ﺍﮔﺮ ﺗﻮ ﻧﺒﺎﺷﻲ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺍﻡ ﺑﻲ ﻣﻌﻨﻲ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﻮﺩ.
ﻓﻜﺮ ﻣﻲ ﻛﺮﺩﻡ ﺍﺯ ﺗﻤﺎﻣﻲ ﺁﻥ ﺑﺎﺯﻱ ﻫﺎ ﺧﻼﺹ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺷﺪ.
ﺍﻣﺎ ﺣﺎﻻ ، ﺗﻨﻬﺎ ﻛﺎﺭﻱ ﻛﻪ ﻣﻲ ﻛﻨﻢ
ﮔﻮﺵ ﺩﺍﺩﻥ ﺑﻪ ﭼﻴﺰﻫﺎﻳﻲ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﻧﮕﻔﺘﻢ.
ﻧﮕﻔﺘﻢ :ﺑﺎﺭﺍﻧﻲ ﺍﺕ ﺭﺍ ﺩﺭﺁﺭ ...
ﻗﻬﻮﻩ ﺩﺭﺳﺖ ﻣﻲ ﻛﻨﻢ ﻭ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺣﺮﻑ ﻣﻲ ﺯﻧﻴﻢ.
ﻧﮕﻔﺘﻢ : ﺟﺎﺩﻩ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺧﺎﻧﻪ
ﻃﻮﻻﻧﻲ ﻭ ﺧﻠﻮﺕ ﻭ ﺑﻲ ﺍﻧﺘﻬﺎﺳﺖ.
ﮔﻔﺘﻢ : ﺧﺪﺍﻧﮕﻬﺪﺍﺭ ، ﻣﻮﻓﻖ ﺑﺎﺷﻲ ، ﺧﺪﺍ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻫﺖ .
ﺍﻭ ﺭﻓﺖ
ﻭ ﻣﺮﺍ ﺗﻨﻬﺎ ﮔﺬﺍﺷﺖ
ﺗﺎ ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﭼﻴﺰﻫﺎﻳﻲ ﻛﻪ ﻧﮕﻔﺘﻢ ، ﺯﻧﺪﮔﻲ ﻛﻨﻢ.
- ﺷﻞ ﺳﯿﻠﻮﺭ ﺍﺳﺘﺎﯾﻦ
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: saaabaaa

t.gh

New member
ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﺻﺪﺍﯾﻢ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ
ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺍﯾﻦ ﺟﻬﺎﻥ ﺍﺯ ﯾﺎﺩﻡ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ
ﯾﺎﺩﻡ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ ﮐﻪ ﺟﻬﺎﻥ ﺭﻭﯼ ﺷﺎﻧﻪ ﻣﻦ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺭﺩ
ﯾﺎﺩﻡ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ ﺳﺮﺟﺎﯾﻢ ﺑﺎﯾﺴﺘﻢ
ﭘﺎﺑﻪ ﭘﺎ ﻣﯽ ﺷﻮﻡ
ﺯﻣﯿﻦ ﻣﯽ ﻟﺮﺯﺩ ...
ﻋﺒﺎﺱ ﻣﻌﺮﻭﻓﯽ
 

t.gh

New member
ﺁﻧﻘﺪﺭ ﻣﺪﺍﺭﺍ ﮐﺮﺩﻩﺍﻡ , ﮐﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﻣﺪﺍﺭﺍ ﻋﺎﺩﺗﻢ ﺷﺪﻩ ...
ﻭﻗﺘﯽ ﺧﯿﻠﯽ ﻧﺮﻡ ﺷﺪﯼ ، ﻫﻤﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺧﻢّ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ ...
__________________________________
ﺳﯿﻤﯿﻦ ﺩﺍﻧﺸﻮﺭ
 
بالا