خوان هشتم (مهدی اخوان ثالث)

salleh_313

New member



یادم آمد هان

داشتم میگفتم : آن شب نیز

سورت سرمای دی بیداد ها می کرد

و چه سرمایی ، چه سرمایی

باد برف و سوز وحشتناک

لیک آخر سرپناهی یافتم جایی

گرچه بیرون تیره بود و سرد ، همچون ترس

قهوه خانه گرم و روشن بود ، همچون شرم

همگنان را خون گرمی بود.

قهوه خانه گرم و روشن ، مرد نقال آتشین پیغام

راستی کانون گرمی بود.

مرد نقال – آن صدایش گرم نایش گرم

آن سکوتش ساکت و گیرا

و دمش ، چونان حدیث آشنایش گرم -

راه می رفت و سخن می گفت.

چوبدستی منتشا مانند در دستش .

مست شور و گرم گفتن بود.

صحنه ی میدانک خود را تند و گاه آرام می پیمود

همگنان خاموش.

گرد بر گردش ، به کردار صدف بر گرد مروارید، پای تا سر گوش :

هفت خوان را زاد سرو مرو

یا به قولی "ماه سالار " آن گرامی مرد

آن هریوه ی خوب و پاک آیین – روایت کرد :

خوان هشتم را

من روایت می کنم اکنون ...

همچنان میرفت و می آمد.

همچنان می گفت و می گفت و قدم می زد:

قصه است این ، قصه ، آری قصه ی درد است

شعر نیست،

این عیار مهر و کین و مرد و نامرد است

بی عیار و شعر محض خوب و خالی نیست

هیچ- همچون پوچ- عالی نیست

این گلیم تیره بختیهاست

خیس خون داغ رستم و سیاوش ها ،

روکش تابوت تختی هاست

اندکی استاد و خامش ماند

پس هماوای خروش خشم ،

با صدایی مرتعش لحنی رجز مانند و دردآلود، خواند :

آه ، دیگر اکنون آن عماد تکیه و امید ایرانشهر ،

شیر مرد عرصه ناوردهای هول ،

پور زال زر جهان پهلو ،

آن خداوند و سوار رخش بی مانند ، آن که هرگز

-چون کلید گنج مروارید

گم نمی شد از لبش لبخند ،

خواه روز صلح و بسته مهر را پیمان،

خواه روز جنگ و خورده بهر کین سوگند

آری اکنون شیر ایرانشهر

تهمتن گرد سجستانی

کوه کوهان، مرد مردستان، رستم دستان ،

در تگ تاریک ژرف چاه پهناور ،

کشته هرسو بر کف و دیوارهایش نیزه وخنجر،

چاه غدر ناجوانمردان

چاه پستان ، چاه بی دردان ،

چاه چونان ژرفی و پهناش ، بی شرمیش ناباور

و غم انگیز و شگفت آور.

آری اکنون تهمتن با رخش غیرتمند.

در بن این چاه آبش زهر شمشیر و سنان گم بود

پهلوان هفت خوان اکنون

طعمه دام و دهان خوان هشتم بود

و می اندیشید

که نباید بگوید هیچ

بس که بی شرمانه و پست است این تزویر.

چشم را باید ببندد،تا نبیند هیچ

بعد چندی که گشودش چشم

رخش خود دید ،

بس که خونش رفته بود از تن

بس که زهر زخمها کاریش

گویی از تن حس و هوشش رفته بود و داشت می خوابید،

او از تن خود

- بس بتر از رخش –

بی خبر بود و نبودش اعتنا با خویش .

رخش را می پایید.

رخش، آن طاق عزیز، آن تای بی همتا

رخش رخشنده

به هزاران یادهای روشن و زنده...

گفت در دل : " رخش!طفلک رخش ! آه! "

این نخستین بار شاید بود

کان کلید گنج مروارید او گم شد

ناگهان انگار

بر لب آن چاه

سایه ای دید

او شغاد، آن نا برادر بود

که درون چه نگه می کرد ومی خندید

و صدای شوم و نامردانه اش در چاهسار گوش می پیچید......

باز چشم او به رخش افتاد – اما ... وای!

دید

رخش زیبا ، رخش غیرتمند ، رخش بی مانند

با هزارش یادبود خوب ،

خوابیده است آنچنان که راستی گویی

آن هزاران یادبود خوب را در خواب می دیده است........

بعد از آن تا مدتی دیر ،

یال و رویش را

هی نوازش کرد، هی بویید ، هی بوسید،

رو به یال و چشم او مالید...

مرد نقال از صدایش ضجه می بارید

و نگاهش مثل خنجر بود:

"و نشست آرام، یال رخش در دستش ،

باز با آن آخرین اندیشه ها سرگرم :

جنگ بود این یا شکار؟ آیا

میزبانی بود یا تزویر؟"

قصه می گوید که بی شک می توانست او اگر می خواست

که شغاد نا برادر را بدوزد

– همچنان که دوخت -

با تیر وکمان

بر درختی که به زیرش ایستاده بود ،

و بر آن تکیه داده بود

و درون چه نگه می کرد

قصه می گوید

این برایش سخت آسان بود و ساده بود

همچنان که می توانست اواگرمی خواست

کان کمند شصت خویش بگشاید

و بیندازد به بالا بر درختی، گیره ای سنگی

و فراز آید

ور بپرسی راست ، گویم راست

قصه بی شک راست می گوید .

می توانست او اگر می خواست.
 

salleh_313

New member
ای علی موسی الرضا،

ای پاک مرد یثربی، در طوس خوابیده

من تو را بیدار می دانم

زنده تر، روشن تر از خورشید عالمتاب

از فروغ و فر شور و زندگی سرشار می دانم

گر چه پندارند دیری هست، همچون قطره ها در خاک

رفته ای در ژرفنای خواب

لیکن ای پاکیزه باران بهشت، ای روح عرش، ای روشنای آب

من تو را بیدار ابری، پاک و رحمت بار می دانم


ای، چو بختم خفته در آن تنگنای زادگاهم ، طوس

در کنار دون تبهکاری، که شیر پیر پاک آیین، پدرتان، روح رحمان را به زندان کشت

من تو را بیدارتر از روح و راه صبح، با آن طره زرتار می دانم .

من تو را بی هیچ تردیدی ، که دل ها را کند تاریک

زنده تر، تابنده تر از هر چه خورشید است

در هر کهکشانی، دور یا نزدیک،

خواه پیدا، خواه پوشیده

در نهان تر پرده اسرار می دانم .


با هزاری و دوصد، بل بیشتر، عمرت

ای جوانی و جوان جاودان، ای پور پاینده،

مهربان خورشید تابنده،

این غمین همشهری پیرت،

این غریبِ مُلکِ ری، دور از تو دلگیرت،

با تو دارد حاجتی، دردی که بی شک از تو پنهان نیست،

وز تو جوید ، در نمانی ، راه و درمانی

جاودان جان جهان، خورشید عالمتاب

این غمین همشهری پیر غریبت را، دلش تاریک تر از خاک،

یا علی موسی الرضا ، دریاب

چون پدرت، این خسته دل زندانی دردی روان کش را

یا علی موسی الرضا دریاب، درمان بخش

یا علی موسی الرضا دریاب...

 
بالا