خاطرات یه دختر در زمان دانشگاه

Delaram92

New member
اول مهر: امروز روز اولی است كه من دانشجو شده ام. توی كلاس هیچ كس نبود، فقط یك پسر نشسته بود. وقتی پرسیدم «كلاس ادبیات اینجاست؟»خندید و گفت:بله، اما تشكیل نمی شه(!)و دوباره در مقابل تعجبم گفت كه یكی دو هفته ی اول كه كلاس ها تشكیل نمیشود وخندید
با اینكه از خندیدنش لجم گرفت، اما فكر كنم او از من خوشش آمده باشد؛

چون پرسید كه ترم یكی هستید یا نه. گمانم می خواست سر صحبت را باز كندو بیاید خواستگاری...................

اما شرط اول من برای ازدواج این است كه شوهرم زیاد نخندد!

دو هفته بعد، سه شنبه: امروز دوباره به دانشگاه رفتم. همان پسر را دیدم از دور به من سلام كرد، من هم جوابش را ندادم. شاید دوباره می خواست ازمن خواستگاری كند. وارد كلاس كه شدم استاد گفت:"دو هفته از كلاس ها گذشته، شما تا حالا كجا بودید؟" یكی از پسرهای كلاس گفت:«لابد ایشان خواب بودن.» من هم اخم كردم. اگر از من خواستگاری كند، هیچ وقت جوابش را نمی دهم چون شرط اول من برای ازدواج این است كه شوهرم زیاد طعنه نزند!

چهارشنبه:امروز صبح قبل از اینكه به دانشگاه بروم از اصغر آقا بقال سر كوچه كیك و ساندیس گرفتم او هم از من پرسید كه دانشگاه چه طور است؟ اما من زیاد جوابش را ندادم. به نظرم می خواست از من خواستگاری كند، اما رویش نشد. اگر چه خواستگاری هم می كرد، من قبول نمی كردم؛ آخر شرط اول من برای ازدواج این است كه تحصیلات شوهرم اندازه ی خودم باشد!

چهارشنبه: امروز یكی از پسرهای سال بالایی كه دیرش شده بود به من تنه زد؛ بعدهم عذرخواهی كرد، من هم بخشیدمش. به نظرم می‌خواست از من خواستگاری كند، چون فهمید من چه همسر مهربان و با گذشتی برایش می‌شوم؛ اما من قبول نمی‌كنم. شرط اول من برای ازدواج این است كه شوهرم حواسش جمع باشد و به كسی تنه نزند!



دوشنبه: امروز روز بدی بود. همان پسر سال بالایی شیرینی ازدواجش را پخش كرد.خیلی ناراحت شدم گریه هم كردم ولی حتی اگر به پایم هم بیفتد دیگر با او ازدواج نمی كنم. شرط اول من برای ازدواج این است كه شوهرم وفادار باشد!

یكشنبه: امروز همان پسری كه روز اول دیدمش اومد طرفم. می دانستم كه دیر یا زود از من خواستگاری می كند. كمی كه من و من كرد، خواست كه از طرف او از دوستم ساناز خواستگاری كنم و اجازه بگیرم كه كمی با او حرف بزند. من هم قبول نكردم. شرط اول من برای ازدواج این است كه شوهرم چشم پاك باشد!

ترم آخر : امروز هیچ كس از من خواستگاری نكرد. من می دانم آخر سر هم مجبور می شم زن اكبرآقا مكانیك بشم...
 

324mehrdad

New member
خوشم میاد این توهم خواستگار تا اخر عمر توو بعضی دختراااا میمونه......
 

arezoo90

New member
:25r30wi: اعتماد به نفسش منو کشت!
اخه بیچاره دلم واسش سوخت بنده خدا رو هیشکی نمیدیده ده!!!!!! :ph34r-smiley:
 

!SeCreT!

New member
والا ما تو کلاسمون یه آقا داشتیم که ترم اول از 23نفر از دخترای کلاس از جمله بنده خواستگاری کرد....به همه هم میگفت 1هفته س از عشقت غذا نخوردم!!!!!!:smilies:
کلا سوژه خندمون بود...تا اینکه ترم 3بالاخره با یکی از بچه ها که 3سال از خودش بزرگتر بود ازدواج کرد...:bunnyearsmiley:
ترم 5بچه های دوقلوش به دنیا اومدن...:5:
ترم 6م هردو انصراف دادن...
الان یکی از بزرگترین تولید کننده های کت و شلوار شهرمون شده...خانمشم در حال تربیت فرزندان میباشد!!!!!!!
دختر این مدلی نداشتیم
 

arezoo90

New member
ایول تک خال یه همچین سوژه ای هم ما داریم !!!!!!!!!!! :smiliess (11):
 

aManofDetail

New member
ی چیزی بگم این زیاد موقع های ما مد بود الان دخترا یکم زیادی میدونن دیگ این حال رو ندارن//میدونن دانشگاه دیگ چجوریه/
 

!SeCreT!

New member
خاطره خودم:
من اصلآ سر کلاسم غیبت نداشتم و جزوه هام خیلی مرتب و خوش خط بودن یعنی بیشتر از چشام مواظبشون بودم...آخرای ترم جزوه مو میذاشتن مزایده!(ریا نباشه):riz304:
از اونجا که بعضی از پسرا کلاس دو در میکردن و من بهشون جزوه نمیدادم یعنی با یکیشون عجیب لج بودم...:sdasdasd:
از کجا نمیدونم جزوه م دستش افتاده بود...این نامرد از برگ اول تا آخرشو خط خطی کرده بود...وقتی دیدمش باورتون نمیشه فقط گریه میکردم!
منم که کم نیاوردم جلوش کاری کردم یه ترم تعلیق خورد تا یاد بگیره با جزوه های من مهربون باشه
 

mahsa.

New member
خاطره خودم:
من اصلآ سر کلاسم غیبت نداشتم و جزوه هام خیلی مرتب و خوش خط بودن یعنی بیشتر از چشام مواظبشون بودم...آخرای ترم جزوه مو میذاشتن مزایده!(ریا نباشه):riz304:
از اونجا که بعضی از پسرا کلاس دو در میکردن و من بهشون جزوه نمیدادم یعنی با یکیشون عجیب لج بودم...:sdasdasd:
از کجا نمیدونم جزوه م دستش افتاده بود...این نامرد از برگ اول تا آخرشو خط خطی کرده بود...وقتی دیدمش باورتون نمیشه فقط گریه میکردم!
منم که کم نیاوردم جلوش کاری کردم یه ترم تعلیق خورد تا یاد بگیره با جزوه های من مهربون باشه
منم یبار به یکی از اقایون جزوه دادن و تاکید کردم که بسیار مواطب باشید
وایشون اصلا توجه نکردن و جنازه ی جزوه رو اونم خودم ازش خواستم والا تصمیم به برگردوندن نداشت
من هیچی نگفتم گفتم بذار حالشو ببره که فلانی و ضایع کردم ...........یادش بخیر
 

!SeCreT!

New member
منم یبار به یکی از اقایون جزوه دادن و تاکید کردم که بسیار مواطب باشید
وایشون اصلا توجه نکردن و جنازه ی جزوه رو اونم خودم ازش خواستم والا تصمیم به برگردوندن نداشت
من هیچی نگفتم گفتم بذار حالشو ببره که فلانی و ضایع کردم ...........یادش بخیر

کاش من اونموقع باهات میبودم!
 

mohana

Well-known member
منم یبار به یکی از اقایون جزوه دادن و تاکید کردم که بسیار مواطب باشید
وایشون اصلا توجه نکردن و جنازه ی جزوه رو اونم خودم ازش خواستم والا تصمیم به برگردوندن نداشت
من هیچی نگفتم گفتم بذار حالشو ببره که فلانی و ضایع کردم ...........یادش بخیر

واقعااااااااااااااااا؟؟؟
من جزوه بهشون میدم جرئت نمیکن همچین بلایی سر جزوه هام بیارن.......:ph34r-smiley:
اتو کشیده تحویلم میدن:rolleyessmileyanim:
 

mahsa.

New member

کاش من اونموقع باهات میبودم!

من خودم دست کمی ازت نداشتم ولی محیط خوابگاه و دانشگاه بهم یاد داده که اولا بخشیدن دیگران و تمرین کنم.
دوما انقدر مسئله ناراحت کننده ی اجتناب ناپذیر در اطرافمون هست که دیگه نخوام به هر مسئله ای خودمو ناراحت کنم.
سوما هرکس و هر جیزی ارزش و اشکامونو نداره.
 

mahsa.

New member
واقعااااااااااااااااا؟؟؟
من جزوه بهشون میدم جرئت نمیکن همچین بلایی سر جزوه هام بیارن.......:ph34r-smiley:
اتو کشیده تحویلم میدن:rolleyessmileyanim:
فکر کنم بین خودشون شرط بسته بودن که جزوه رو داغون میکنیم ومیبینیم عکس العمل مهسا چیه یه عده گفته بودن که من حالشو میگیرم ویه عده گفته بودن کاری نمیکنم ......منم دومی انجام دادم.
 
بالا