خاطرات سربازی

donyabekam

New member
سلام
هرکس از سربازی خاطره ای داشت می تونه اینجا بگذارد

بچه ها گلنگدن(جدیدا بنام دستگیره آتش)را خیلی دوست داشتند و مرتبا گلنگدن می کشیدند
فرمانده آمد و گفت انقدر گلنگدن نکشید اگر واقعا می بینید نمی تونید جلو خودتون را بگیرید 10 دقیقه اول هر چی می تونید گلنگدن را بکشید و بعد ساکت بشنید درس را گوش کنید اگر بعدش گلنگدن کشیدید با گوشهاتون آویزان می شوید
فردا شد و دیدم فرمانده داره می آید سریع 3 بار گلنگدن کشیدم دیدم فرمانده داره دنبالم می گردد پریدم وسط جمعیت با این حال پیدایم کرد وگفت بیا بیرون
پرسید چرا گلنگدن می کشی گفتم خودتون گفتید اول بکشید بعد درس گوش کنید با این حال گوش ما را گرفت و کشید
و روز آخربچه ها می گفتند دیگه گلنگدن به دستت نمی رسد هرچی می خواهی گلنگدن بکش و
هر چی تونستند گلنگدن را کشیدند و سلاح را تحویل دادند
...
یک هم آسایشگاهی داشتیم که یکی می گفت با عجب آدم هایی هم آسایشگاه شدیم شاید یک شب مثل آدم روی تخت خودش نرفت
بعضی این کسانی که خیلی اذیت می کنند خیلی هم کم خواب هستند
تخت ها هم دو طبقه بود بین تخت ها فاصله بود و تخت ارتفاع 2 متری داشت او هم طبقه دوم بود می رفت روی تخت کناری و می دوید با پرش شیرجه می زد روی تخت خودش که کم مونده بود تخت را بشکند
یک از دو یا سه نفری بود که آسایشگاه را به هم می ریخت
آخر هم بهش ستوان سوم را دادند و نفهمیدیم که این آدم بی انضباط که درس های نظامی را هم درست نمی خوند چطور درجه بالا گرفت
...
روزهای آخر دیگه کسی کاری به کار ما نداشت فقط صبح تمرین رژه بود و شبها بی خواب بودند
شب آخر ریخته بودند وسط محوطه و آسایشگاه سر صدا و مسخره بازی تا فرمانده ی گروهان آمد
از سیاست فرماندهان این هست که یک نفر را مسئول می گذارند اگر جایی بی نظمی شد دنبال مسئول می گردند به خاطر همین می گویند اصلا مسئولیت چیزی قبول نکنید
فورا ارشد(یا مسئول)3 تا آسایشگاه را آوردند و گفتند تا صبح باید سلف سرویس نظافت کنید
بچه ها گفتند گناه دارند و کمک اونها داخل سلف می رویم و من نرفتم
ولی اونجا که رفتند (نقل از همشهری) گفتند خوب اینجا کسی کاری بکار ما ندارند و شروع کردند به سوت و کف زدن که روز آخر است
باز فرمانده آمد همه را آورد بیرون و به خط کرد
داخل سلف هم همه جای سلف را پودر شوینده ریختند که بچه ها مجبور بشوند همه جا را بشورند که بچه ها یک ساعتی سلف تمییز کردند
...
یک قسمت از دوره ی آموزش این بود که باید ماسک ضد گاز می زدیم و داخل کانال از زیر دود عبور می کردیم ضمنا یک همشهری هم داشتیم
دود را با نارنجک گازی دودزا ایجاد می کردند جمعیت شروع کردند به حرکت من بین راه من یک پوکه نارجک گازی را گذاشتم داخل کیف قمقمه

فرمانده گفت 2 تا پوکه نارنجک گازی برداشتند نمی دونم به چه دردیشون می خورد ولی اگر بگیرند از 3 تا 6 ماه زندان دارد و پوکه را بندازید وسط
من بودم ویکی دیگه که بعدا معلوم شد همشهری ما هست و بعد گفت خیلی جالب هست که بین دوهزارسرباز که از همه ایران آمدند هیچ کس کاری نکنه دو تا همشهری پوکه را بردارند
البته همان موقع پوکه را تحویل دادیم
...
یک روز مهمان شیرازی ها شدیم
شیرازی ها به مهمان نوازی مشهور هستند
گواهی دوره ی آموزشی را به ما دادند و ما باید به فلان پادگان مراجعه می کردیم کارهای اداری هم داشتیم
بچه ها که هم دوره ای های خودمون بودند همه لیسانس و به بالا بودیم
یک سرباز گذاشته بودند برای مرتب کردن ما که دیپلم یا فوق دیپلم داشت کسی درست حرفش گوش نمی کرد و برعکس همین آدم ما را الاف کرد تا کار ما دیر وقت انجام شد و یک روز مهمون شیرازی ها شدیم
 
آخرین ویرایش:
بالا