جمله هاي کوتاه حكيمانه

matin

New member
[FONT=&quot]دردم نگفتنی است ، سکوتم شنیدنی است ،عمریست من برای تو تحقیر میشوم[/FONT]
 

matin

New member
[FONT=&quot]مي بافم.... تو مي بافي.... من براي تو کلاه تا سرت را گرم کنم.... تو براي من دروغ تا دلم را گرم کني [/FONT][FONT=&quot][/FONT]
 

8521413

New member
[FONT=&quot]به دیوار و به ساعت خو گرفتم[/FONT][FONT=&quot]
ازاین نامردمی ها رو گرفتم
نشستم رو به روی اینه باز
دوباره بند از گیسو گرفتم
*
به روی گرد وخاک میزو ساعت
کشیدم طرح هایی طبق عادت
کشیدم یک پرنده روی دیوار
کنار رد پای خاطراتت
*
کشیدم بغض های دیشب خود
زدم رنگ قشنگی بر لب خود
نیاز با تو بودن را چو دیدم
شکستم باز هم من در تب خود
*
غروبی را کشیدم رنگ یک دل
سپس یک کوزه گر با توده ای گل

کشیدم دست های مادرم را
که جان می داد در انبوه مشکل
*
هوا با بوی باران در هم آمیخت
ستاره روی پلک مادرم ریخت
پرنده پر کشید و دست باران
صدای هق هق تلخی بر انگیخت
*
کسی در خاطراتم جلوه می کرد
و چشمانم هوای گریه می کرد
کسی از پشت دیوار بلندی
به ساعت های رفته شکوه می کرد
*
همان ساعت ، همان دیوار و زنجیر
همان مرز میان مرگ و تحقیر
همان جایی که من بر خاستم باز
زدم فریاد هایی روی تقدیر
*
همان جایی که قلبم رنگ می داد
همان روزی که مرگ آهنگ می داد
همان وقتی که روی شیشه هایم
سکوت خاطراتت سنگ می داد
*
شکوه لحظه هایم را ندیدی
چو طفلی روی دامانم پریدی
من اما خواب بودم لحظه ای که
تو هم تا مرز فرداها دویدی
*
دوباره بند از گیسو گرفتم
از این نامردمی ها روگرفتم
نشستم رو به روی اینه باز
به دیوار و به ساعت خو گرفتم[/FONT]



مرسی متین جان بایت این شعر بسیار زیبایی که گذاشتی!
میتونم بپرسم شاعرش کیه؟
من یه کلیپ دارم... یه نفر به نام خانم هیلا صدیقی... در یک شب شعر... شعری میخونه... که لحن شعر شباهت زیادی به شعری که شما گذاشتین داره...
 

matin

New member
[FONT=&quot] [/FONT]
[FONT=&quot]تو را آرزو نخواهم کرد، هیچ وقت! تو را لحظه ای خواهم پذیرفت که خودت بیایی، با دل خود، نه با آرزوی من[/FONT][FONT=&quot][/FONT]
 

8521413

New member
بسپاریم بر سنگ مزارمان... تاریخ نزنند:
تا آیندگان ندانند... بیعرضه گان این برهه از تاریخ ما بوده ایم!
«خسرو گلسرخی»
 

8521413

New member
در سرزمینی که سایه ی انسان های کوچک، بزرگ است...
در آن سرزمین... خورشید در حال غروب کردن است!
 

ayda

New member
چه میهمانان بی دردسری هستند

مردگان ...

نه به دستی ظرفی را چرک می کنند

نه به حرفی دلی را آلوده

تنها به شمعی قانعند

و اندکی سکوت ...
 

ayda

New member
من جدول حل نکردۀ تاریخم

یک طفل بغل نکردۀ تاریخم

جغرافی روح من چپاول شده است

من بمب عمل نکردۀ تاریخم
 

ayda

New member
برای من که کبوتری ام

عاشق و سرگردان

بیا و بام شو

اصلا بیا و دام شو ...
 

ayda

New member
ابر وقتی از غم چشم تو غافل می شود

جای باران میوه اش زهر هلاهل می شود

سر بچرخان از تنت بیرون بیا لختی برقص

در هوای چیدنت دستان من دل می شود

سر بچرخان از هوا سرشار شو قدری بخند

دین من با خندۀ گرم تو کامل می شود

هر طرف رو می کنم محرابی از ابروی توست

رو بگردانی نماز خلق باطل می شود

می توانی تب کنی بغض زمین را بشکنی

بی نگاهت آب اقیانوس ها گل می شود

چشم هایم را بگیر و چشم هایت را مگیر

ای که بی چشم تو کار عشق مشکل می شود
 

ayda

New member
همۀ هستی من آیۀ تاریکیست

که تو را در خود تکرار کنان

به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد

من در این آیه تو را آه کشیدم، آه

من در این آیه تو را

به درخت و آب و آتش، پیوند زدم.
 

ayda

New member
جگر شیر نداری سفر عشق مرو

که در این راه بسی خون جگر باید خورد

منم آن شیخ سیه روز که تا آخر عمر

لای موهای تو گم کرده خداوندش را
 

ayda

New member
مبادا آسمان بی*بال و پر بار
مبادا در زمین دیوار بی*در

مبادا هیچ سقفی بی*پرستو
مبادا هیچ بامی بی*کبوتر
 

mohana

Well-known member
کلمات ،قدرت آزار دادن شما را ندارند، مگر آنکه گوینده ی کلمات
برایتان بسیار "عزیز" باشد
 

ariya21

New member
زندگی قصه تلخی است که از عذابش بس که ازرده شدم من چشم به پایان دارم

دقت لازم را مبذول فرمایید!حکیمانه است.
 

antenyus

Active member
همه چیز و همه کس را دوست بدار ولی به هیچ چیز و هیچ کس دل مبند
 

antenyus

Active member
به یاد آرزوهایی که میمیرند سکوتی می کنم سنگین تر از فریاد
 

patris

New member
خدایا به بعضی از آنهایی که ایمان آورده اند

یادآوری کن که تو خدا هستی ، نه آنها!!!! ...


 

patris

New member
روزی لئون تولستوی در خیابانی راه می رفت که

ناآگاهانه به زنی تنه زد. زن بی وقفه شروع به

فحش دادن و بد وبیراه گفتن کرد .بعد از مدتی

که خوب تولستویرا فحش مالی کرد ،تولستوی

کلاهش را از سرش برداشت و ...محترمانه

معذرت خواهی کرد و در پایان گفت :

مادمازل من لئون تولستوی هستم .

زن که بسیار شرمگین شده بود ،عذر خواهی کرد

و گفت :چرا شما خودتان را زودتر معرفی نکردید ؟

تولستوی در جواب گفت :

شما آنچنان غرق معرفی خودتان بودید

که به من مجال این کار را ندادید!!!
 
بالا