جاده

saranaz

New member
تقدیر من رفتن بود…تا نا کجای جاده ها…تا بی نهایت نرسیدن

به درستی نمیدانم در کدامین روز آفرینش بود که رهسپار جاده های خسته آلود زندگی شدم.نمیدانم جاده از کجا شروع شد و سفر در کجا معنا یافت.نمیدانم در کجای راه بود که شوق رفتن رنگ باخت و فریب جاده نمایان شد.نمیدانم از عدم با کدامین رسالت قدم به وجود نهادم.مانده ام در این بی کرانه ی زمین و زمان کجا را باید سرپناه یافت.آنچه در خاطرم می گذرد جاده بوده و خط ممتد راه .من بوده ام و خستگی و انگیزه هایی سرخورده و امیدهایی ناکام و پاهایی مجبور و مسافری که چون کلاغ قصه ها هیچگاه به مقصد نرسید.و منی که بازمانده ی تاراج راه هاست…نیمه جان نبرد اندیشه و تقدیر…زمین خورده ی پستی های راه زندگی.مسافری که هر آنچه که داشت را جاده بی رحمانه به یغما برد.
از روزمرگی خسته ام واز خدافراموشان دین پرست سرخورده…شعر رفتن دیگر برایم وزنی ندارد.همه چیز را از دست داده ام…همه چیز…شاید این همانیست که برایش دربه در راه های زندگی شدم.گرچه جاده همچنان ادامه دارد گویی به آخر خط رسیده ام.
ای مسافر چشم بگشا.ببین جاده تو را تا کجا گم کرده.دل بر جاده بسپاری تو را تا ابد خواهد کشاند.ای مسافر من به بیهودگی راه های زمینی ایمان دارم.شاید باید پر گشود…بابد گرد شد…باید غبار

شد و به آسمان رفت…

جاده می خواند مرا هر دم به خویش
چون سرابی در کویر باورم
جاده می خواهد دراین ناباوری
بر فریب خامش ایمان آورم

خسته از آزار شب باید گذشت
از تمام بوده و نابوده ها
دل برید از سرزمین بی کسی
پر گرفت از شهر خواب آلوده ها

باید از رؤیای خود اما گذشت
دل خوشی ها را به کام شب سپرد
چشمها را بست بر رنگ زمین
بر دهان آرزوها پا فشرد

جاده بی رحمانه شوقم را ربود
بر زمینم زد به اندوهم نشاند
هر چه نالیدم کسی دستی نداد
جاده خندید و به افسونم کشاند

آه ازمن تن به جایم مانده است
روح من دیگر نمیدانم کجاست
بی گمان دور از ریای جاده ها
در مسیری از شقایق ها رهاست

جاده یعنی غربتی بی انتها
جاده یعنی خسته ای بی ادعا
رهسپاری مانده از بی حاصلی
جاده یعنی رفتن اما بی صدا

جاده تا بی انتها خواهد کشاند
راهیان سرزمین قصه را
همچنان تا نا امیدی می برد
خفتگان خوش خیال خسته را

ای مسافر.خسته از بیراهه ها
ای تو همدرد من بی سرزمین
بال پروازم شو اکنون چاره شو
پر بگیریم از زمان و از زمین
 
بالا