چقدر خوشحــ ــال بود
شیطــان
وقتی سیب را چیدم
... ...
گمان می کرد فریب داده است مرا
نمی دانست
تو پرسیده بودی
مرا بیشتر دوست داری . .
یا ماندن در بهشـــت را؟
چه ذوقی میکند
اخرین کلاغ قصه
وقتی مینشیند روی شانه ام
و ارام و بی صدا
نوک میزند بر گونه ام
میخواهد بگوید
قصه تمام شده
و تو هنوز در خوابی
بیدار شو
و ببین
چگونه تنها هستی
دست هایت
این برکه های نوازش
از خواب ماه سرچشمه می گیرند
و در نغمه های بی پایان
با لهجۀ تمشک های وحشی
و عطر دیرینۀ باران
به قلب من می ریزند
آنجا که شاخه های هستی ام
از چشم های تو می نوشند
و رنگین کمان دلم
از خیال خدا
برایت سیب می چیند !