ماه من غصه چرا؟
آسمان را بنگر ، که هنوز
بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست گرمو آبیو پر از مهر به ما می خندید.
ماه من غصه چرا ؟
تو مرا داری و م هر شب و روز
آرزویم همه خوشبختی توست....
مرا اينگونه باور کن...!
کمي تنها ، کمي بي کس ، کمي از يادها رفته...!
خدا هم ترک ما کرده ، خدا ديگر کجا رفته...؟!
نمي دانم مرا ايا گناهي هست..؟
که شايد هم به جرم آن ، غريبي و جدايي هست..؟؟؟
مرا اينگونه باور کن...!
حال که این چنین سرد میروی یادت باشد ...!!
چیزی به جا نگذاری مبادا برگردی و اشکهایم را ببینی!
قرار نیست بیقرار ی ام را بفهمی!
قرار نیست بدانی که چند جای این نامه با اشک خیس شده ...
باورم نمیشود
نباشی ... نیایی ... نروی ... یا اگر میروی ... دوباره بر نگردی
با...ورم نمیشود
تنگِ غروب .. .تنگِ هم ... کنارِ من ... سر در آغوش من ... روی پلّه ... نشستنی نباشد
میانِ چای خوردنها ... پکهای سیگار ... گپ زدنی نباشد
شانه به شانه تو ... شانه به شانه کوچه ... شانه به شانه باران ...دست در دستِ من ... قدم زدنی نباشد
باورم نمیشود
غروب باشد ... اذان مغرب باشد ... این خانه باشد ... این باغچه ... این حوض ... این کوچه
باورم نمیشود
من باشم ... تو نباشی ... و تمام شدنی برای من نباشد ... تو نباشی و مرگی برای من نباشد