کمی شاید دلم با تو نمی سازد
و شاید هم کمی قدرت نمی داند
من از خاکستری هایت خوشم آمد
شدیآبی دلمآبی نمی خواهد
به نام تو غزل گفتم تو خندیدی
بدان دیگر خدا شاعر نمی سازد
ببین نقاش تو هستم
کمی آبی /کمیقرمز
دلم با تو... قلم با من نمی آید
دلم ابری ترین توده/ ولی اما
ولی با تو کمی باران نمی بارد
در آن صحنه که من از عشق خود گفتم
و گفتی کات/ کات
کسی عاشق نمی ماند
من از آن لحظه فهمیدم
دلت حافط/دلت سعدی نمی خواند
بیا مهرت
همان عاشق ...تمام من
کمی شاید دلم با تو نمی سازد ...
انگشتانم که لای ورق های دیوان حافظ میرود دست دلم میلرزد!
اما به خواجه میسپارم تا امید را از دلم نگیرد
دلم میخواهد همیشه بگوید
یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور!
باید کسی را پیدا کنم که دوستم داشته باشد
عشق هم نمی خواهم اصلا ، فقط دوستم داشته باشد
آنقدر که یکی از این شب ها ی لعنتی
آغوشش را برای من و یک دنیا خستگی ام بگیرد
بعد همانجا بمیرم ، تا نبینم
روزهای آینده را روزهایی که دیگر دوستم ندارد
و دیگر مرا در آغوش نمی گیرد
همان کاری را که باید هنگامی که در آغوش تو بودم میکردم
باید می مردم همان موقع که عاشقم بودی ....
من زخم های بی نظیری به تن دارم
اما تو مهربان ترینشان بودی
عمیق ترینشان
عزیز ترینشان
بعد از تو آدم ها…تنها خراشی بودندبر من که هیچ کدامشان به پای تو نرسیدند
عشق من…خنجرت کولاک کرد…
من زخم های بی نظیری به تن دارم
اما تو مهربان ترینشان بودی
عمیق ترینشان
عزیز ترینشان
بعد از تو آدم ها…تنها خراشی بودندبر من که هیچ کدامشان به پای تو نرسیدند
عشق من…خنجرت کولاک کرد…
- - - Updated - - -
هنوز هم ، حوالی خواب های
شبانه ام پرسه میزنی
لعنتی !!
دیر وقت است ، آرام بگـــــــیر
بُگذار یک امشب را آسوده بخوابم...
- - - Updated - - -
مــیــدونم !
کــــار داری !
ســَرَت شـــلوغه !
مــیــــدونم!
امــا اینکـــه موقع خـــواب
روی تخـــتت ... چند ثانیه ...
فقط لحــظه ای بــه ذهــنت خـــطور کنه
کـــه یکی جــایی ... کـــسی ... روی تخــتش ...موقع خــوابـــش ...