بخشي از كتاب بابا لنگ دراز اثر جين وبستر

t.gh

New member
بخشي از كتاب بابا لنگ دراز اثر جين وبستر

کتابی که باید درهر سنی چند بار خواند
از نامه های بابا لنگ دراز به جودی ابوت
جودی! کاملا با تو موافق هستم که عده ای از مردم هرگز زندگی نمی کنند و زندگی را یک مسابقه دو می دانند و می خواهند هرچه زودتر به هدفی که در افق دوردست است دست یابند و متوجه نمی شوند که آن قدرخسته شده اند که شاید نتوانند به مقصد برسند و اگرهم برسند ناگهان خود را در پایان خط می بینند. درحالی که نه به مسیر توجه داشته اند و نه لذتی از آن برده اند.
دیر یا زود آدم پیر و خسته می شود درحالی که از اطراف خود غافل بوده است. آن وقت دیگر رسیدن به آرزوها و اهداف هم برایش بی تفاوت می شود و فقط او می ماند و یک خستگی بی لذت و فرصت و زمانی که ازدست رفته و به دست نخواهد آمد. ...
جودی عزیزم! درست است، ما به اندازه خاطرات خوشی که از دیگران داریم آنها را دوست داریم و به آنها وابسته می شویم.
هرچه خاطرات خوشمان از شخصی بیشتر باشد علاقه و وابستگی ما بیشتر می شود.
پس هرکسی را بیشتر دوست داریم و می خواهیم که بیشتر دوستمان بدارد باید برایش خاطرات خوش زیادی بسازیم تا بتوانیم در دلش ثبت شویم.



دوستدارتو : بابالنگ دراز
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: sakar

marzi ba

Well-known member
مرسی دوست عزیز از متن خوبی که انتخاب کرده بودین دقیقا توصیف ما آدماس که میخوایم ره 100ساله رو یه شبه طی کنیم :33:
 

marzi ba

Well-known member
وای منم عاشق این کارتونم چن وقت پیش هم داشت پخش میشد خیلی خوبه که کودک درونمون بازم فعاله:smilies-azardl (113
 

t.gh

New member
من خیلی کارتون هایی که بچگیمون میذاشتن رو دوست داشتم الان که بعضی هاشون رو تکرار میکنن بازم میشینم با ذوق نگاه میکنم
 

am-ml

New member
«جین وبستر»



«جین وبستر» خالق بابالنگ دراز - نویسنده این داستان شیرین و خواندنی خانم آلیس جین چندلر وبستر معروف به جین است. جین وبستر در بیست و چهارم ماه ژوئیه سال ۱۸۷۶ در نیویورک و در خانواده ای ادب دوست و اهل مطالعه به دنیا آمد. او دوران مدرسه را با شور و اشتیاق ویژه ای در مدرسه «والسا» گذراند. جین در همان سال‌ها داستان‌های زیادی نوشت و آن‌ها را تحت عنوان «‌آثار جین» در انتشارات پدرش به چاپ رسانید. پدر جین یکی از ناشران معتبر آن روزگار نیویورک بود و دایی اش « مارک تواین» نویسنده معروف آثار ارزشمندی چون «هاکلبری فین»، «شاهزاده و گدا» و «تام سایر» بود. از این رو، جین کمک‌های بسیاری از پدر و دایی‌اش برای رشد و پرورش فکر و ذهن و تخیلاتش گرفت. «جین» از دوران نوجوانی تحت تاثیر داستان‌ها و نوشته‌های «مارک تواین»، قرار داشت و علاقه و استعداد بسیار زیادی برای نوشتن در خود احساس می کرد.


05.jpg


جین وبستر نیز راه دایی اش را پیش گرفت وآنقدر برای رسیدن به این هدف تلاش کرد تا داستان‌هایش آنقدر جذاب، ساده، روان و خواندنی شدند که نه تنها نوجوانان بلکه بزرگسالان زیادی را نیز به خود جذب کردند. داستان «بابا لنگ دراز» یکی از مهمترین آثار اوست. این داستان که در سال ۱۹۱۲ منتشر شد نام جین وبستر را در ادبیات داستانی نوجوانان برای همیشه جاودانه کرد. جین شخصیتی بسیار حساس و دقیق داشت، از تفاوت طبقاتی و وجود دوطبقه فقیر و ثروتمند در جامعه آن روز رنج می برد و همین مسئله موجب شد تا اندیشه خلق اثری چون «بابا لنگ دراز» در ذهن او جان بگیرد. «جین» در دفتر خاطراتش از دوره مدرسه خاطرات زیادی نوشته است. او در جایی نوشته است: «اصلا قادر نبودم احترام مدیر مدرسه به دختران ثروتمند و بی احترامی و بی‌توجهی او را به دختران فقیر تحمل کنم». از جین وبستر آثار دیگری چون «پاتی و پریسیلا » ۱۹۰۷، «دشمن عزیز» ۱۹۱۴، منتشر شده است.



بابا لنگ دراز در واقع داستان دختری یتیم، به نام جودی آبوت است که حدود ۱۷-۱۸ سال از عمر خود را در یتیم خانه ای گذرانده و به طور اتفاقی با کمک یک ناشناس خیر به مدرسه ای شبانه روزی درجه یک که متعلق به طبقه ثروتمند جامعه است معرفی می‌شود. او در تمام دوران مدرسه و تحصیل توسط نامه با ناشناس خیر ارتباط دارد برنامه‌ها و وضعیت تحصیلی و دل مشغولی‌ها خود را به او گزارش می دهد و با او در میان می گذارد. در جریان تبادل این نامه ها، شخصیت جودی آن قدر با مرد خیر هماهنگ و همسو می شود که در پایان داستان «جودی ابوت» و مرد خیر با یکدیگر ازدواج می کنند و زندگی مشترک را آغاز می کنند. داستان بابا لنگ دراز، به شیوه ای بیان شده که هر فردی در هر سن و سال ارتباط خوبی با آن برقرار می کند.


07.jpg


در این داستان علا وه بر وجود جنبه های سرگرم کننده و توجه به عواطف و احساسات لطیف انسانی مثل بخشش، کمک به همنوع، نوع دوستی، صبر و پایداری و … به چشم می خورد.


08.jpg


در ادامه اولین نامه جودی به بابالنگ دراز را می‌خوانید:

24 سپتامبر؛
سرپرست مهربان و عزیزی كه بچه های یتیم رو به كالج می فرستد:
من رسیدم ! اینجام ! دیروز 4 ساعت با قطار توی راه بودم . حس جالبیه ؟ نه ؟ من هیچوقت سوار قطار نشده بودم. كالج جای بزرگ و شگفت آوریه ، هروقت اتاقمو ترك می كنم ، گم می شم. بعدا وقتی كه احساس سر در گمی كمتری داشتم حتما براتون تعریف می‌كنم چطور جاییه‌، همین طور راجب درسام. تا دوشنبه صبح كلاسی شروع نمی شه و الان شب شنبه است. اما من فقط خواستم یه نامه بنویسم برای اینكه كمی با هم آشنا شیم. حس غریبیه اینكه برای كسی نامه بنویسی كه نمی شناسیش. كلا برای من كه بیشتر ار 3 یا 4 بار چیزی ننوشتم كمی حس غریبیه ، پس اگه یه نوشته ایده آلی نباشه لطفا چشم پوشی كنین. دیروز قبل از اینكه یتیمخانه رو ترك كنم ، خانم لیپت و من یه گفتگوی جدی ای داشتیم. اون به من توضیح داد كه از این به بعد چطور باید رفتار كنم، مخصوصا با یك مرد اصیل و اشراف زاده كه برای من كارای زیادی می كنه . باید خیلی مواظب باشم كه با احترام برخورد كنم. اما آخه چطور میشه یه نامه با احترام و ادب برای كسی نوشت كه دلش میخواد "جان اسمیث" خطابش كنی ؟ چرا اسمی رو انتخاب نكردین كه كمتر دوستانه باشه؟ تابستون امسال خیلی راجب شما فكر كردم؛ با داشتن كسی كه بعد از این همه سال، منو پشتیبانی مالی كنه احساس می‌كنم كه یه جورایی خانواده پیدا كردم .به نظر می رسه كه الان من به یه شخصی تعلق دارم. و این یه احساس آرامش بخشیه. لازمه كه بگم وقتی كه به شما فكر می كنم فقط تصور خیلی كم و مبهمی دارم. اینها سه چیزی هستن كه راجبتون می دونم:
1. قد بلندین
2. پولدارین
3. از دخترها بدتون میاد
اول در نظر داشتم كه شما رو " آقای متنفر از دخترها " صدا بزنم اما این توهین به من بود . یا آقای پولدار كه این هم توهین به شما بود، انگار كه تنها پول راجب شما مهم هست. تازه پولدار بودن یه صفت ظاهری هست و ممكنه شما یه زمانی دیگه پولدار نباشین؛ مثل همه مردهای باهوشی كه توی مراكز سرمایه داری تمام داراریشونو می بازن. اما حداقل شما تمام عمرتون رو قدبلند خواهین موند ! برای همین من تصمیم گرفتم شما رو «بابا لنگ دراز» صدا بزنم. امیدوارم اشكالی نداشته باشته . این فقط یه اسم مستعاریه كه ما به خانم لیپت نخواهیم گفت. زنگ ساعت ده الانه كه بعد دو دقیقه زده شه. تمام روزهای ما با زنگها تقسیم شده . ما با این زنگ‌ها می خوریم، می خوابیم و درس می خونیم. این خیلی روحیه میده. آهان ! زنگ خورد ! خاموشی ! شب بخیر.
با احترام : جروشا ابوت
به : بــابـــا لنگ دراز


09.jpg

 

am-ml

New member

بابا لنگ دراز قسمت اول
نام قسمت اول بابا لنگ دراز به فارسی : بازدید
نام اصلی قسمت اول بابا لنگ دراز به انگلیسی : The Monday that Changed my Destiny
(دوشنبه ای که سرنوشت من را تغییر داد)



کارتون بابا لنگ دراز ، با صدای زنگ کلیسا شروع می شود . بچه ها در حال خواندن آواز در نوانخانه جان گریر به همراه مدیر نوانخانه (خانم لیپت) بودند جلوی پنجره نوانخانه یک خانواده بودند که بچه آنها عروسکی زیبا در دست داشت و مادر و پدرش همراه آن بودند و او را بغل می کردند و با مهربانی با بچه خود صحبت می کردند.
کارتون بابا لنگ دراز

یکی از بچه های کوچک نوانخانه به نام امیلی ، از پنجره این صحنه ها را می دید و بسیار غمگین شده بود و با خود فکر می کرد. جودی ابوت شخصیت اصلی داستان بابا لنگ دراز هم بعد از دیدن امیلی متوجه پنجره شد ، و غرق رویا شد و دلش برای خودش و همی هایش سوخت در حالی که دخترکوچک به نام "جودی ابوت"داشت این رویاها را در پنجره نوانخانه میدید. ناگهان رویاهاش قطع شدند و دلیلش اذیت پسران بیرون نوانخانه بود که قورباغه ای را جلوی پنجره گرفته بودند تا جودی را اذیت کنند.

بابا لنگ دراز

جودی ابوت هم به سمت پنجره با عصبانیت رفت و وقتی پسران را دعوا می کرد خانم لیپت ، جودی رو با فریاد صدا زد و میگه جودی باید یه اعتراف آماده کنه و تحویل اون بده. جودی ناگهان دید که امیلی هم بیرون رفته و عروسکی که دست آن دختر بود را می کشد تا لحظه ای آن را برای خود داشته باشد. و طی این کشیدن ها دست عروسک کنده می شود . جودی به سرعت بیرون میرود و بچه را نوازش می کند ، اما مادر دختر دست بچه خود را میگیرد و هنگامی که او را با خودش می برد ، به امیلی نگاه میکنه و میگه چه بچه بی ادبی ، پدر و مادر بچه خودشونو بغل می کنند و می برند. امیلی با دیدن این صحنه اشک هاش جاری میشه و از جودی میپرسه ، مامان من کجاست …. جودی سعی میکنه امیلی رو آروم کنه و اون رو به نوانخانه برگردونه….
“جودی” مشغول نوشتن اعتراف خودش میشه اون از خانم هایی میگه که به خیریه ای که اونها اونجا زندگی میکنند کمک میکنند و خیلی جالب میگه وقتی به صورت راضی اون ها نگاه میگنه احساس میکنم همه ما مثل گنجشک هایی هستیم که اونها برامون دونه می ریزند.
سعی می کنیم تا تمامی تصاویر کارتون بابا لنگ دراز با داستان نوشته شده منطبق باشد تا شما عزیزان بتوانید بهتر خاطرات کارتون زیبای بابا لنگ دراز را به خاطر آورید.
اون در اعترافش مینویسه که از بیشترین چیزی که بدش میاد دروغ گفتن بعضی بزرگتر های اونجاست ، و ادامه میده که کشیش اون جا را که مثل یک فرشته نور ، به اون ها رستگاری میده رو خیلی دوست داره و همینطور خانم های مهربون که اونها رو دوست دارند….
 

am-ml

New member
جودی به نوشتن اعترافش ادامه میده و مینویسه ، فکر میکردم که از دروغ گفتن از هر چیزی بیشتر بدم میاد اما اشتباه کردم ، این دوشنبه اول هر ماهه که بیشتر از همه چیز ازش بدم میاد چون یکدفعه در این خونه طوفان به پا میشه و …​
جودی ابوت داشت اعتراف خودش رو به صورت داستانی در مورد نوانخانه و زنانی که به اونجا میومدند در اتاقش می نوشت ، وقتی این داستان رو تموم کرد. یکی دیگر ازدختران نوانخانه به اسمی سادی وارد اتاقش میشه و میگه خانم لیپت (مدیر نوانخانه) او رو میخواد.جودی با خودش فکر میکنه که خانم لیپت اعتراف اون رو حتما میخواد.
فردای اون روز قراره هیئت بازدید کننده نوانخانه به اونجا بیان ، و خانم لیپت به افراد بزرگتر نوانخانه که جودی هم جزء اون هاست میگه که موضوع فردا در مورد سر کار رفتن شماهاست ، جودی و بقیه بسیار خوشحال میشن ، خانم لیپت ادامه میده که البته قراره یکی از شما ها هم برای گرفتن بورس دبیرستان انتخاب بشه .
جودی سر از پا نمیشناسه و به فکر بورس دبیرستان و بیرون رفتن از نوانخانه میوفته و حسابی مشغول شادی کردنه که خانم لیپت داد میزنه که کی گفته تو برای رفتن به دبیرستان انتخاب میشی و دلیل صدا زدنش به اونجا این بوده که فردا دردسری درست نکنه و حواسش جمع باشه … فردا صبح جودی با شور زیاد و امید زیادی بلند میشه و همه رو بیدار میکنه و مشغول نظافت نوانخانه میشن.
جودی دختری شیطون بود که همیشه حسابی خراب کاری میکرد و خانم لیپت رو حسابی عصبانی میکرد. اون دختری بسیار مهربون بود و بچه های کوچکتر نوانخانه مثل امیلی اون رو خیلی دوست داشتند.
بالاخره بعد الظهر فرا میرسه و مهمون ها میان . اونها میخوان از مهمون ها پذیرایی کنن و خانم لیپت باز هم به جودی تذکر میده که حواسشو جمع کنه و خراب کاری نکنه. اما جودی شیطون ، باز هم خراب کاری میکنه و خانم لیپت رو عصبانی میکنه . بعد از خرابکاری های جودی ، اعضای هیئت با ناراحتی اونجا رو ترک میکنند. جودی ابوت ناراحت و غمگین ، تذکر های خانم لیپت به سرعت از مغزش عبور میکنند و رویای رفتن به دبیرستان رو از بین رفته میبینه. اون گریه کنان از اتاقش بیرون میره و بدون اینکه متوجه بشه با کسی برخورد میکنه و عصایی که اون به همراه داشته رو به زمین میندازه ، ظاهرا اون فرد با خانم لیپت اون شب قراری داره.
به جودی میگن که خانم لیپت کارش داره ، جودی غمگین ، فکر میکنه که خانم لیپت به خاطر خراب کاری های اونروز او رو میخواد سرزنش کنه . خانم لیپت به جودی میگه که میخواد در مورد اعترافش باهاش صحبت کنه و ادامه میده که این اعتراف تکلیف زندگی تو رو روشن کرده! جودی با استرس زیاد به خانم لیپت میگه قراره من یک آشپز بشم ؟ یا یک خدمتکار؟
خانم لیپت در کمال تعجب به اون میگه که تو انتخاب شدی و بورس دبیرستان به تو داده میشه! خانم لیپت ادامه میده که رییس هیئت مدیره بعدن اومد و اعتراف تو رو مطالعه کرد و خیلی تحت تاثیر قرار گرفته جودی ابوت سر از پا نمیشناسه و برای بیرون رفتن از نوانخانه لحظه شماری میکنه . خانم لیپت ادامه میده که اون یک شرط برات گذاشته ، و جودی ابوت کوچولو با ذوق بسیار بدون اینکه خانم لیپت چیزی بگه میگه شرط رو قبول دارم.
دراین قسمت برای اولین بار بابا لنگ دراز و جودی ابوت در نزدیکی همدیگه دیده میشن. جودی نمیتونه صورت بابا لنگ دراز رو ببینه و فقط سایه ای از اون رو می بینه سایه ای که در تصاویر زیر میتونید ببینید.

صدای ماشینی میاد و جودی متوجه میشه که رئیس داره میره و با سرعت میره که اونو ببینه و ازش تشکر کنه . اون کمی دیر میرسه و فقط سایه یک مرد عصا دار رو میبینه که پاهای خیلی بلندی داره ، سایه اون مرد روی دیوار میافته و این دیالوگ جودی ابوت که بسیار دیدنی هستش شروع میشه ، جودی با خودش میگه که وااایی چه پاهای درازی داره ، فهمیدم شما باید بابا لنگ دراز باشید. اون مرد سوار ماشین میشه و ماشین به حرکت میافته ، جودی پشت سر ماشین میدوه و فریاد میزنه "بابا لنگ دراز متشکرم"
 

am-ml

New member
نامه اول جودی به بابا لنگ دراز

نامه های دوشیزه "جروشا ابوت" به آقای "بابالنگ دراز اسمیث"
Judy%201.jpg


24سپتامبر ؛
سرپرست مهربان و عزیزی كه بچه های یتیم رو به كالج می فرستد :
من رسیدم ! اینجام ! دیروز 4 ساعت با قطار توی راه بودم . حس جالبیه ؟ نه ؟ من هیچوقت سوار قطار نشده بودم.​

كالج جای بزرگ و شگفت آوریه ، هروقت اتاقمو ترك می كنم ، گم می شم. بعدا وقتی كه احساس سر در گمی كمتری داشتم حتما براتون تعریف می كنم چطور جاییه ، همین طور راجب درسام . تا دوشنبه صبح كلاسی شروع نمی شه و الان شب شنبه است . اما من فقط خواستم یه نامه بنویسم برای اینكه كمی با هم آشنا شیم.​

حس غریبیه اینكه برای كسی نامه بنویسی كه نمی شناسیش .كلا برای من كه بیشتر ار 3 یا 4 بار چیزی ننوشتم كمی حس غریبیه ، پس اگه یه نوشته ایده آلی نباشه لطفا چشم پوشی كنین !​

دیروز قبل از اینكه یتیمخانه رو ترك كنم ، خانم لیپت و من یه گفتگوی جدی ای داشتیم. اون به من توضیح داد كه از این به بعد چطور باید رفتار كنم، مخصوصا با یك مرد اصیل و اشراف زاده كه برای من كارای زیادی می كنه . باید خیلی مواظب باشم كه با احترام برخورد كنم !​

اما آخه چطور میشه یه نامه با احترام و ادب برای كسی نوشت كه دلش میخواد "جان اسمیث" خطابش كنی ؟ چرا اسمی انتخاب نكردین كه كمی دوستانه باشه ؟
تابستون امسال خیلی راجب شما فكر كردم ؛ با داشتن كسی كه بعد از این همه سال ، منو پشتیبانی مالی كنه احساس می كنم كه یه جورایی خانواده پیدا كردم .به نظر می رسه كه الان من به یه شخصی تعلق دارم. و این یه احساس آرامش بخشیه . لازمه كه بگم وقتی كه به شما فكر می كنم فقط تصور خیلی كم و مبهمی دارم . اینها سه چیزی هستن كه راجبتون می دونم :​

1: قد بلندین .
2: پولدارین .
3: از دخترها بدتون میاد.​

اول در نظر داشتم كه شما رو " آقای متنفر از دخترها " صدا بزنم اما این توهین به من بود . یا آقای پولدار كه این هم توهین به شما بود ، انگار كه تنها پول راجب شما مهم هست . تازه پولدار بودن یه صفت ظاهری هس. و ممكنه شما یه زمانی دیگه پولدار نباشین ؛ مثل همه مردهای باهوشی كه توی مراكز سرمایه داری تمام داراریشونو می بازن . اما حداقل شما تمام عمرتون رو قدبلند خواهین موند ! برای همین من تصمیم گرفتم شما رو بابا لنگ دراز صدا بزنم . امیدوارم اشكالی نداشته باشته . این فقط یه اسم مستعاریه كه ما به خانم لیپت نخواهیم گفت .​

زنگ ساعت ده الانه كه بعد دو دقیقه زده شه . تمام روزهای ما با زنگها تقسیم شده . ما با این زنگها می خوریم، می خوابیم و درس می خونیم. این خیلی روحیه میده . آهان ! زنگ خورد ! خاموشی ! شب بخیر .​

پانوشت‌: می بینین كه من با چه دقت و ظرافتی قوانین رو رعایت می كنم ، به خاطر تربیتی كه توی یتیمخانه " جان گریر هوم" داشتم .

با احترام : جروشا ابوت
به : بــابـــا لنگ دراز
















 
آخرین ویرایش:

am-ml

New member
نامه دوم جودی


اول اكتبر ؛

بابا لنگ دراز عزیز :

من كالج رو دوست دارم و تو رو هم دوست دارم به خاطر اینكه منو اینجا فرستادی. خیلی خیلی خوشحالم ، اونقدر هیجان زده ام كه به سختی خوابم میبره . نمی تونی درك كنی چقدر اینجا با " گریر هوم" تفاوت داره . هیچوقت فكر نمی كردم یه توی دنیا یه همچین جایی وجود داشته باشه .متاسفم برای هر كی كه دختر نیست و نمی تونه اینجا بیاد. مطمئنم كالجی كه تو وقتی پسر جوونی بودی و توش درس خوندی اینقدر زیبا نبوده .

اتاق من بالای یه برج هس كه قبل از اینكه درمانگاه جدید رو بسازن مركز درمانی بیماریهای مسری بود .سه تا دختر دیگه هم توی همین طبقه هستن . یه سال آخری كه عینك می زنه و همیشه از ما میخواد كه كمی ساكت باشیم. و دو سال اولی كه اسمهاشون "سالی مك براید" و "جولیا رالدج پندلتون" هست. "سالی" موهای قرمز و بینی سربالا داره و كمی مهربونه ."جولیا" از یه خونواده درجه یك توی نیویوركه و تا حالا به من توجهی نكرده . اون دو تا اتاقشون یكیه ، اما من و سال آخریه هر كدوم اتاق مستقلی داریم. اصولا سال اول ها نمی تونن اتاق مستقل داشته باشن، اما من بدون اینكه بخوام دارم. شاید مسئول ثبت نام فكر كرده كه درست نباشه كه یه دختر با اصول تربیت شده با یه دختر سر راهی یه اتاق باشن. می بینی چه مزیت هایی داره !
judy%202.JPG
اتاق من توی ضلع شمال غربی هس كه دو پنجره با یه چشم انداز داره .بعد از هیجده سال زندگی توی خانه بی سرپرستان با بیست و دو هم اتاقی خیلی آرامش بخشه كه تنها باشی . این اولین فرصت برای آشنا شدن با "جروشا ابوت"ـه . فكر كنم داره ازش خوشم میاد. تو چی فكر می كنی؟

 

am-ml

New member
نامه سوم جودی

سه شنبه ؛
دارن تیم بسكتبال سال اولی ها رو ترتیب میدن .و این یه فرصته كه من بتونم به این جمع ملحق شم. جثه ام كوچیكه اما عوضش سریع ، چابك و مصمم هستم. وقتی بقیه به امید توپ تو هوا هستن. من می تونم توپ رو اززیر پاهاشون دریبل كنم و به چنگ بیارم. كوله باری از تمرین های جالب ! به اضافه یه زمین ورزشی توی یه ظهر پاییزی با درختهایی قرمز وزرد و هوایی كه پر از بوی برگهای سوخته اس.همه می خندد و سر و صدا می كنند. اینها شادترین دخترهایی هستن كه من دیدم و من خوشحالترین شون هستم !
Judy%203.JPG
در نظر داشتم یه نامه بلند بنویسم و راجب تمام چیزهایی كه یاد گرفتم برات تعریف كنم. (خانم "لیپت" گفته كه تومیخوای اینهارو بدونی ) ، اما زنگ ساعت هفت همین الان خورد و من باید عرض ده دقیقه با لباس ژیمناستیك توی زمین ورزشی حاضر بشم. امید داری كه من هم عضو تیم بشم‌؟​
قربانت :جروشــا ابوت​
پی نوشت ( 9 شب ) :
"سالی مك براید " سرشو از لای در می كنه تو و میگه " من دلم برا خونه تنگ شده . تو هم ؟" من لبخند كمرنگی می زنم و می گم: "نه ! فكر كنم از پسش بر بیام ." اقل کمش دلتنگ خونه بودن یکی از اون بیماری هاس که من ازش جون سالم بدر بردم ! هیچوقت نشنیدم كه كسی دلش برای یتیمخانه تنگ بشه ، تو دیدی؟

 

am-ml

New member
نامه چهارم جودی

10 اكتبر؛
بابا لنگ دراز عزیز:
تا حالا چیزی راجب "مایكل آنجلو" شنیدی؟
اون یه هنرمند مشهوری بود كه دوران میانسالیش رو تو ایتالیا زندگی می كرد. همه توی كلاس ادبیات انگلیسی به نظر میاد می شناسنش، چون وقتی من فكر كردم كه اون از فرشته های اعظمه ، همه بهم خندیدند. به اسمش میاد كه فرشته باشه ،نه ؟ مشكل من با كالج اینه كه توقع دارم چیزهایی رو بدونم كه تا حالا یاد نگرفتم. بعضی وقتا خیلی خجالت می كشم. اما حالا دیگه وقتی دخترها راجب چیزی حرف می زنن كه من نشنیدم، تو ذهنم نگه می دارم و توی دایرةالمعارف دنبالش می گردم. روز اول یه اشتباه وحشتناكی كردم . یه نفر اسم " ماریك مترلینك " رو آورد و من پرسیدم سال اولیه ؟! این جوك همه جای كالج پخش شده. ولی در هر صورت من هم به اندازه بقیه تو كلاس می درخشم ، حتی بیشتر از بعضی هاشون !
میخوای بدونی كه وسایل اتاقمو چطور چیدم ؟ یه سمفونی از قهوه ای و زرده . دیوار سایه روشنی از رنگ زرد نخودیه و من هم پرده زرد كتانی خریدم و همین طور بالشتك و و یه میز كار قهوه ای با چوب ماهون ( دست دوم به قیمت سه دلار ) ، یه صندلی از جنس چوب خیزران و یه قالی با یه لكه جوهر وسطش. و من صندلی رو روی لكه گذاشتم .
پنجره ها بالا ترن ؛ جوری كه نمی تونی تو نشستن معمولی بیرون رو ببینی. من آیینه رو از پشت كمد جالباسی شل می كنم و می كشم نزدیکتر تا جلوی پنجره ، این تنها ارتفاع مناسب برای اینه كه نشسته بیرون رو ببینی. تمام كشوها رو مثل پلكان می كشی بیرون و می ری بالا . به همبن راحتی !
"سالی مك براید" تو انتخاب وسایل از حراج اصلی كمكم كرد. اون تمام عمرشو تو خونه زندگی كرده و مبله كردن سرش میشه. نمی تونی تصور كنی چقدر جالبه كه خرید كنی و یه پنج دلاری واقعی بدی و پول خرد بگیری؛ در حالیكه تا حالا بیشتر از چند سنت توی عمرت نداشتی. بابا جونم ! من بهت قول میدم كه بابت این كمك هزینه ای كه در اختیارم گذاشتی قدردانی كنم ."سالی " سرگرم كننده ترین آدم روی زمینه و "جولــیا رالدج پندلتون " برعكس . عجیبه كه مسئول ثبت نام تونسته یه همچین مخلوطی از همكلاسی ها درست كنه. "سالی" فكر می كنه همه چیز جالبه ،حتی خراب كردم امتحانها. و اما جولیــا از همه چیز زود حوصله اش سر میره . اون هیچوقت تلاش نكرده كه كمی دوست داشتنی باشه . فكر می كنه كه چون "پندلتون" ــه ، پس تنها وجود مسلم اینه كه شایسته بهشت باشی بدون هیچ امتحان و آزمایشی . من و جولیـا ذاتا دشمن به دنیا اومدیم .
judy%204.JPG
من الان فكر می كنم تو بی صبرانه منتظری كه بشنوی من چه چیزهایی یاد می گیرم ؟
1) لاتین : جنگ جهانی دوم. هانیبل و نیروش دیشب كنار دریاچه "تارسیمنوس" اردو زدن . اونها علیه رومی ها كمین زدن، و امروز صبح یه جنگ توی پاسبانی چهارم روی داده . رومی ها هم عقب نشینی كردند.
2) فرانسوی‌ : 24 صفحه از داستان سه تفنگدار ، صرف سوم شخص ، و فعل های بی قاعده .
3) هندسه : استوانه ها رو تموم كردیم و حالا تو مخروط ها هستیم.
4) انگلیسی : بیان رو می خونیم . بیان من روز به روز داره توی وضوح و ایجاز بهتر میشه .
5) زیست شناسی : به سیستم گوارشی رسیدیم. صفرا و لوزالمعده موند برای دفعه بعد.
داره میره كه تحصیل كرده بشه، قربانت : جروشــا ابوت
پانوشت: امیدوارم تو هیچوقت لب به الكل نزنی ، بابا ! شدیدا برای جگرت ضرر داره !
 

am-ml

New member
نامه پنجم جودی


چهارشنبه ؛

بابالنگ دراز عزیز :

اسمم رو عوض كردم !

تو لیست هنوز "جروشا" هستم ،اما جای دیگه "جودی " ام. خیلی بده ، نه؟ اجباره كه تنها اسم مستعاری رو به خودت بدی كه تا حالا داشتی ؟ اگرچه تقریبا میشه گفت من "جودی" رو نساختم .این چیزه كه "فری پركین " عادت داره كه منو خطاب كنه .


judy%205.jpg



آرزو داشتم كه خانم "لیپت" سلیقه بیشتری تو انتخاب اسم بچه ها بكار می برد. اون اسم فامیلی ها رو از دفترچه تلفن برداشته _ "ابوت " رو توی صفحه اول پیدا می كنی"_ اون اسمهای مسیحی رو از همه جا بر می داره ؛ "جروشا" رو از روی سنگ قبر برداشته.من همیشه از این اسم متنفر بودم. اما حالا تریحا "جودی " رو دوست دارم. یه اسم غیر منطقیه . این اسم متعلق به اون دسته از دخترهاییه كه من نیستم_ یه دختر مهربون با چشمهای آبی كوچیك، كه خونوادش لوسش كردن ، كسی كه توی تمام زندگیش حرف خودشو به كرسی می نشونه بدون هیچ توجهی _ بهتر نیست دوسش داشته باشیم؟ هر عیب و ایرادی هم كه من داشته باشم ، هیچ كس نمی تونه منو متهم به این كنه كه خونوادم لوسم كردن ! اما خیلی جالبه كه اینجور وانمود كنی . دفعه های بعدی لطفا منو "جودی" خطاب كن .

میخوای یه چیزی رو بدونی؟ من سه جفت دستكش بچگانه دارم . من دستكشی داشتم كه یه قسمتش برای انگشت شست بود و یه قسمت برای چهار انگشت دیگه كه از درخت كریسمس سال قبل مونده بود ، اما نه دستكش واقعی با پنج تا انگشت. من دایم اونارو بیرون میارم و هر چند وقت پرو شون می كنم. این تمام اون چیزیه كه نمی تونم تو كلاس بپوشم.

زنگ شام ! خداحافظ !

 

marzi ba

Well-known member
مرسی دوست عزیز با عکسا ونامه هایی که گذاشتین تموم خاطراتمون یادآوری شد
 
بالا