mojtabak62
New member
انیشتین می*گفت : « آنچه در مغزتان می*گذرد، جهانتان را می*آفریند. »
استفان کاوی (از سرشناسترین چهره*های علم موفقیت) احتمالاً با الهام از همین حرف انیشتین است که می*گوید:« اگر می*خواهید در زندگی و روابط شخصی*تان تغییرات جزیی به وجود آورید به گرایش*ها و رفتارتان توجه کنید؛ اما اگر دلتان می*خواهد قدم*های کوانتومی بردارید و تغییرات اساسی در زندگی*تان ایجاد کنید باید نگرش*ها و برداشت*هایتان را عوض کنید .»
او حرفهایش را با یک مثال خوب و واقعی، ملموس*تر می*کند:« صبح یک روز تعطیل در نیویورک سوار اتوبوس شدم. تقریباً یک سوم اتوبوس پر شده بود. بیشتر مردم آرام نشسته بودند و یا سرشان به چیزی گرم بود و درمجموع فضایی سرشار از آرامش و سکوتی دلپذیر برقرار بود تا اینکه مرد میانسالی با بچه*هایش سوار اتوبوس شد و بلافاصله فضای اتوبوس تغییر کرد. بچه*هایش داد و بیداد راه انداختند و مدام به طرف همدیگر چیز پرتاب می*کردند. یکی از بچه*ها با صدای بلند گریه می*کرد و یکی دیگر روزنامه را از دست این و آن می*کشید و خلاصه اعصاب همه*مان توی اتوبوس خرد شده بود. اما پدر آن بچه*ها که دقیقاً در صندلی جلویی من نشسته بود، اصلاً به روی خودش نمی*آورد و غرق در افکار خودش بود. بالاخره صبرم لبریز شد و زبان به اعتراض بازکردم که: «آقای محترم! بچه*هایتان واقعاً دارند همه را آزار می*دهند. شما نمی*خواهید جلویشان را بگیرید؟» مرد که انگار تازه متوجه شده بود چه اتفاقی دارد می*افتد، کمی خودش را روی صندلی جابجا کرد و گفت: بله، حق با شماست. واقعاً متاسفم. راستش ما داریم از بیمارستانی برمی*گردیم که همسرم، مادر همین بچه*ها٬ نیم ساعت پیش در آنجا مرده است. من واقعاً گیجم و نمی*دانم باید به این بچه*ها چه بگویم. نمی*دانم که خودم باید چه کار کنم و ... و بغضش ترکید و اشکش سرازیر شد.»
استفان کاوی بلافاصله پس از نقل این خاطره می*پرسد:« صادقانه بگویید آیا اکنون این وضعیت را به طور متفاوتی نمی*بینید؟ چرا این طور است؟ آیا دلیلی به جز این دارد که نگرش شما نسبت به آن مرد عوض شده است؟ » و خودش ادامه می*دهد که:« راستش من خودم هم بلافاصله نگرشم عوض شد و دلسوزانه به آن مرد گفتم: واقعاً مرا ببخشید. نمی*دانستم. آیا کمکی از دست من ساخته است؟ و....
اگر چه تا همین چند لحظه پیش ناراحت بودم که این مرد چطور می*تواند تا این اندازه بی*ملاحظه باشد٬ اما ناگهان با تغییر نگرشم همه چیز عوض شد و من از صمیم قلب می*خواستم که هر کمکی از دستم ساخته است انجام بدهم .»
« حقیقت این است که به محض تغییر برداشت٬ همه چیز ناگهان عوض می*شود. کلید یا راه حل هر مسئله*ای این است که به شیشه*های عینکی که به چشم داریم بنگریم؛ شاید هرازگاه لازم باشد که رنگ آنها را عوض کنیم و در واقع برداشت یا نقش خودمان را تغییر بدهیم تا بتوانیم هر وضعیتی را از دیدگاه تازه*ای ببینیم و تفسیر کنیم . آنچه اهمیت دارد خود واقعه نیست بلکه تعبیر و تفسیر ما از آن است
استفان کاوی (از سرشناسترین چهره*های علم موفقیت) احتمالاً با الهام از همین حرف انیشتین است که می*گوید:« اگر می*خواهید در زندگی و روابط شخصی*تان تغییرات جزیی به وجود آورید به گرایش*ها و رفتارتان توجه کنید؛ اما اگر دلتان می*خواهد قدم*های کوانتومی بردارید و تغییرات اساسی در زندگی*تان ایجاد کنید باید نگرش*ها و برداشت*هایتان را عوض کنید .»
او حرفهایش را با یک مثال خوب و واقعی، ملموس*تر می*کند:« صبح یک روز تعطیل در نیویورک سوار اتوبوس شدم. تقریباً یک سوم اتوبوس پر شده بود. بیشتر مردم آرام نشسته بودند و یا سرشان به چیزی گرم بود و درمجموع فضایی سرشار از آرامش و سکوتی دلپذیر برقرار بود تا اینکه مرد میانسالی با بچه*هایش سوار اتوبوس شد و بلافاصله فضای اتوبوس تغییر کرد. بچه*هایش داد و بیداد راه انداختند و مدام به طرف همدیگر چیز پرتاب می*کردند. یکی از بچه*ها با صدای بلند گریه می*کرد و یکی دیگر روزنامه را از دست این و آن می*کشید و خلاصه اعصاب همه*مان توی اتوبوس خرد شده بود. اما پدر آن بچه*ها که دقیقاً در صندلی جلویی من نشسته بود، اصلاً به روی خودش نمی*آورد و غرق در افکار خودش بود. بالاخره صبرم لبریز شد و زبان به اعتراض بازکردم که: «آقای محترم! بچه*هایتان واقعاً دارند همه را آزار می*دهند. شما نمی*خواهید جلویشان را بگیرید؟» مرد که انگار تازه متوجه شده بود چه اتفاقی دارد می*افتد، کمی خودش را روی صندلی جابجا کرد و گفت: بله، حق با شماست. واقعاً متاسفم. راستش ما داریم از بیمارستانی برمی*گردیم که همسرم، مادر همین بچه*ها٬ نیم ساعت پیش در آنجا مرده است. من واقعاً گیجم و نمی*دانم باید به این بچه*ها چه بگویم. نمی*دانم که خودم باید چه کار کنم و ... و بغضش ترکید و اشکش سرازیر شد.»
استفان کاوی بلافاصله پس از نقل این خاطره می*پرسد:« صادقانه بگویید آیا اکنون این وضعیت را به طور متفاوتی نمی*بینید؟ چرا این طور است؟ آیا دلیلی به جز این دارد که نگرش شما نسبت به آن مرد عوض شده است؟ » و خودش ادامه می*دهد که:« راستش من خودم هم بلافاصله نگرشم عوض شد و دلسوزانه به آن مرد گفتم: واقعاً مرا ببخشید. نمی*دانستم. آیا کمکی از دست من ساخته است؟ و....
اگر چه تا همین چند لحظه پیش ناراحت بودم که این مرد چطور می*تواند تا این اندازه بی*ملاحظه باشد٬ اما ناگهان با تغییر نگرشم همه چیز عوض شد و من از صمیم قلب می*خواستم که هر کمکی از دستم ساخته است انجام بدهم .»
« حقیقت این است که به محض تغییر برداشت٬ همه چیز ناگهان عوض می*شود. کلید یا راه حل هر مسئله*ای این است که به شیشه*های عینکی که به چشم داریم بنگریم؛ شاید هرازگاه لازم باشد که رنگ آنها را عوض کنیم و در واقع برداشت یا نقش خودمان را تغییر بدهیم تا بتوانیم هر وضعیتی را از دیدگاه تازه*ای ببینیم و تفسیر کنیم . آنچه اهمیت دارد خود واقعه نیست بلکه تعبیر و تفسیر ما از آن است