aram ft
New member
(این داستان رو تو تاپیک " داستانک" گذاشته بودم ولی چون به اینجا هم مربوط می شد دوباره آواردمش)
>الــاغ و امــیــد!!!! ...
>
>كشاورزی الاغ پیری داشت كه یك روز اتفاقی به درون یك چاه بدون آب افتاد. كشاورز هر
>چه سعی كرد نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد.
>پس برای اینكه حیوان بیچاره زیاد زجر نكشد، كشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتند چاه
>را با خاك پر كنند تا الاغ زودتر بمیرد و مرگ تدریجی او باعث عذابش نشود.
>مردم با سطل روی سر الاغ خاك می ریختند اما الاغ هر بار خاك های روی بدنش را می
>تكاند و زیر پایش می ریخت و وقتی خاك زیر پایش بالا می آمد، سعی می كرد روی خاك ها
>بایستد.
>روستایی ها همینطور به زنده به گور كردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور
>به بالا آمدن ادامه داد تا اینكه به لبه چاه رسید و در حیرت کشاورز و روستائیان از
>چاه بیرون آمد ...
>
>نتیجه اخلاقی :مشكلات، مانند تلی از خاك بر سر ما می ریزند و ما همواره دو انتخاب
>داریم: اول اینكه اجازه بدهیم مشكلات ما را زنده به گور كنند و دوم اینكه از مشكلات
>سكویی بسازیم برای صعود