آیا شما هم این نیمکت را در خود، خانواده و جامعه خود مشاهده می کنید؟

Boloor

New member

روزی لویی شانزدهم در محوطه
کاخ خود مشغول قدم زدن بود که سربازی را کنار یک نیمکت در حال نگهبانی دید. از او پرسید تو برای چی اینجا قدم میزنی و از چه نگهبانی میکنی؟ سرباز دستپاچه جواب داد قربان من را افسر گارد اینجا گذاشته و به من گفته خوب مراقب باشم!
لویی افسر گارد را صدا زد و از او پرسید این سرباز چرا اینجاست؟ افسر گفت قربان افسر قبلی نقشه قرار گرفتن سربازها، بر سر پست ها را به من داده و من هم به همان روال کار را ادامه دادم!
مادر لویی او را صدا زد وگفت: من علت را میدانم، زمانی که تو 3 سالت بود این نیمکت را رنگ زده بودند و پدرت به افسر گارد گفت نگهبانی را اینجا بگذارند تا تو روی نیمکت ننشینی و لباست رنگی نشود، و از آن روز 41 سال میگذرد و هنوز روزانه سربازی اینجا قدم میزند!

فلسفه عمل تمام شده، ولی عمل فاقد منطق، هنوز ادامه دارد!!!

آیا شما هم این نیمکت را در خود، خانواده و جامعه خود مشاهده میکنید؟
 
آخرین ویرایش:

OMID2010

New member
منو یاد این داستان میندازه


در معبدی گربه ای وجود داشت که هنگام نیایش راهب ها مزاحم تمرکز آن ها می شد . بنابراین استاد بزرگ دستور داد هر وقت زمان نیایش می رسد یک نفرگربه را گرفته و به ته باغ ببرد و به درختی ببندد .

این روال سال ها ادامه پیداکرد و یکی از اصول کار آن مذهب شد . سال ها بعد استاد بزرگ در گذشت . گربه هم مرد . راهبان آن معبد گربه ای خریدند و به معبد آوردند تا هنگام نیایش او را به درخت ببندند تا... اصول نیایش را درست به جای آورده باشند

و سالها بعد استاد بزرگ دیگری رساله ای نوشت
در باره ی اهمیت بستن گربه به درخت هنگام نیایش....
 
بالا