آیا تو خوشبختی؟

babahamid

New member
دل پاییزی من

دل پاییزی من رنگ بهارونو میخواد



میگیره بهونه ابرا و بارونو می خواد



چند روزه که بد جوری تنهایی رو حس می کنم



میرم و یه گوشه ای می شینم و کز می کنم



لب سرد من دیگه میلی به آواز نداره



نمی خواد داد بزنه ،حوصله ناز نداره



حالا وقتیکه چشام گونه هامو خیس میکنه



یاد اون غروبای دلگیرو تندیس میکنه



دوست دارم پیشم باشی غروبای سرد پاییز



بیا و رو زخم کهنه ام انقده نمک نریز



دوست دارم اسمتو از پنجره فریاد بکشم



طعم با تو بودنو واسه یه لحظه بچشم



دوست دارم یه بار دیگه پنجره رو باز بکنم



اگه پاییز بذاره دوباره پرواز بکنم



ولی این پنجره دلم دیگه وا نمیشه



هر چه قدر داد می زنم،عقده دل وا نمیشه

باباحمید
 

bahar-barani

New member
مرسی. پاییز با همه دلتنگی هاش واقعا قشنگه
دل مردگان همواره می گویند پاییز فصلی غم انگیز است
ولی برای شاعران پایپیز فصلی قشنگ و خاطرانگیز است
 

elahe

New member
آيا تو خوشبختي؟؟

آیا سقفی بالای سرت هست؟

نانی برای خوردن

لباسی برای پوشیدن

و ساعتی برای خوابیدن داری؟ آری

نامی برای خوانده شدن

کتابی برای آموختن

و دانشی برای یاد دادن داری؟ آری

بدنی سالم برای برداشتن سبد یک پیرزن.

سقفی برای شاد کردن یک کودک

دهانی برای خندیدن و خنداندن داری؟ آری

لحظه ای برای حس کردن

قلبی برای دوست داشتن

و خدایی برای پرستیدن داری؟ آری

پس خوشبختی بسیار خوشبخت.
 

skyy

New member
عزیز من
خوشبختی نامه ای نیست که یک روز نامه رسانی زنگ در خانه ات را بزند و آن را به دستان منتظر تو بسپارد...
خوشبختی،
ساخت عروسکی است کوچک از یک تکه خمیر نرم رنگی شکل پذیر. اما یادت باشه جنس آن خمیر باید از عشق و ایمان باشه!
نه هیچ چیز دیگه...
به همین سادگی به خدا به همین سادگی...
(نمیدونم دست نوشته ی کیه اما جالبه)...
 

ahwan

New member
پرسشی دشوار

روزگاری عاشق با بی وفایی معشوق می ساخت و می سوخت و دم بر نمی آورد!


شوق است در جدایی و جور است در نظر آن جور به که طاقت شوقت نیاوریم


تماشای دزدانه ی صورت یار و رنج هجران بردن و با درد فراق ساختن و حوصله ی


بسیار رواج داشت …. حتی زمانی که معشوق به یاری دیگر پناه می برد و رشته


وفا می گسست ، باز بیقراریها و وفاداریها در کنج خلوت و زاویه ی اندوه ادامه


می یافت و در آن صورت ، عشق همواره افسانه ای بود که قلبهای سنگی را حتی


می لرزاند و چشمها را به اشک می نشاند !


اما امروز چگونه است ؟؟ پاسخ بی وفاییها و بیقراریها چیست ؟ آیا در جدایی ،


اشتیاق و شوقی نهفته است؟ آیا دیدن یار و با نگاهی که در آستانه ی باریدن


است ، کارها درست می شود ؟؟ آیا به پای هم می مانند و حوصله میکنند؟


آیا در این گسستهای پی در پی ، اس ام اس و موبایل و اینترنت و ایمیل و


206 و مگان و سوناتا و بنز و بی ام و نیز دخالت دارند ؟


آیا شاعر میتواند با خیال راحت و اطمینان خاطر بنشیند و بسراید که :


در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع


همنشین کوی سربازان و رندانم چو شمع


آیا معشوق و شاعر و عاشق در این هزاره ی سوم و در این زندگی اجتماعی


همچنان به قدما شباهت دارند ؟؟ اگر جوابی دارید بگویید … اگر هم جوابی


در آستین نیست … شما را به خیر و ما را به سلامت !
 
بالا