آروم باش فرهاد ( طنز )

baran71

New member
رفته بودم فروشگاه ..
يكي از اين فروشگاه بزرگا , اسم نميبرم تبليغ نشه براش !
يه پيرمرد با نوه اش اومده بود خريد، پسره هي خواهش مي كرد. پيرمرد مي گفت: آروم باش فرهاد، آروم باش عزيزم!
جلوي قفسه ي خوراكي ها، پسره خودشو زد زمين و داد و بيداد ..
پير مرده گفت: آروم فرهاد جان، ديگه چيزي نمونده خريد تموم بشه.
دَم صندوق پسره چرخ دستي رو كشيد چنتا از جنسا افتاد رو زمين، پيرمرده باز گفت: فرهاد آروم! تموم شد، ديگه داريم ميريم بيرون!
من كف بُر شده بودم.
بيرون رفتم بهش گفتم آقا شما خيلي كارت درسته اين همه اذيتت كرد فقط بهش گفتي فرهاد آروم باش!
پيرمرده با اين قيافه :| منو نگاه كرد و گفت:
عزيزم، فرهاد اسم مَنه! اون پسرم سيامكه !!


 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

biosta

Well-known member
مرسی جالب بود ،این داستان برای من مفید خواهد بود !
 

royaaaaa

New member
از دست مشکلات دانشگاهی که منو از این اتاق به اون اتاق واسه یه امضاء میفرستن و سایر مشکلات اداری
آروم باش royaaaaa:13:
 
آخرین ویرایش:

bioshimi93

New member
چه قدر خوبه که بتونیم به خودمون آرامش بدیم وبتونیم کمی تحمل داشته باشیم و زود تصمیم نگیریم
ممنون باران جان:riz304:
ازین به بعد به خودم میگم آروم باش بیوشیمی
 
بالا