دلتنگ یه لحظه اطمینان داشتن و مطمئن قدم برداشتن...
این روزها پر از شک و تردیدم و همین شک ها دنیام رو خیییلی کوچیک کرده...
فقط سکوت کردم.. چون ایمان دارم خدا اشتباه نمیکنه...
و دلگیرم از اوضاع و شرایط نابرابری اقتضادی...
کاش میشد یه کاری کرد... دیگه دل ندارم ببینم یه بچه کنار وزنه اش تو...
چقد دلم از فقر میگیره... این فیلم اوای باران هس.. فقط یه بار که از جلو تلویزیون رد میشدم تیراژ اولشو دیدم ولی هر وقت یادش میفتم بغض گلومو میگیره...
به قول ایت االه بجهت دعا کنیم خدا برساند صاحب کار را....
تا قبل از اینکه بیام این تاپیک رو بخونم از استرس داشتم می مردم ولی وقتی دیدم این دوستمون نوشته مریضه ناخوداگاه اشکام در اومد. اشکام دیگه بند نمیاد.
انشالله همه همیشه سالم باشن و این دوستمون هم مشکلش برطرف بشه. از بس تو بیمارستان مریض میبینم و مجبورم به همه دلداری بدم شدم مث شیشه... بشنوم یکی...