خانم زارع
تا جاییکه یادمه همش از سیاه چالی که توش پره مار و سوسماره میگفت و مارو میترسوند میگفت اگه درس بلد نباشیم گوشامونو با دستگاه پانچ سوراخ میکنه هر کی آدامس میجوید بهش میگفت بندازش رو زمین لگدش کن بعد بذارش تو دهنت وقتایی که میخواست درس بپرسه از ترس میلرزیدم از محبتاش چیزی یادم نمیاد اما...