نتایح جستجو

  1. marry

    مرد مهربان

    آفرين ديلاك جون.تازه ادعاشونم ميشه.
  2. marry

    مرد مهربان

    خداييش خودت فهميدي چي گفتي؟
  3. marry

    مرد مهربان

    چرا عين مردان انجلس سخن ميگويي؟
  4. marry

    مرد مهربان

    و تواضعتون بالاتر.نه؟
  5. marry

    زنگ تفریح

    خب يعني چي؟
  6. marry

    زنگ تفریح

    يه مرده ، زنشو تو یه فیلم بد می بینه آخر فیلم میگه خدا شکر که فیلم بود
  7. marry

    زنگ تفریح

    يه روز يه پسره رو ميبرن کلانتري ، ميگه چرا منو آوردين اينجا ؟؟ ميگن واسه عرق خوري .. ميگه پس چرا نميارين بخوريم؟
  8. marry

    زنگ تفریح

    يارو لنگ بوده با کشتي ميره سفر...وقتي برميگرده رفيقش ميگه خب سفر خوش گذشت؟؟ ميگه نه بابا همش استرس داشتم هي مي گفتن لنگرو بندازين تو آب
  9. marry

    زنگ تفریح

    يه يارو زنگ ميزنه پيتزا فروشي ميگه يه پيتزا مي خواستم. فروشنده ميگه . به نام ... ؟ يارو ميگه . آخ آخ . ببخشيد .به نام خدا , يه پيتزا مي خواستم
  10. marry

    زنگ تفریح

    به يکي ميگن اگه تو دریا کوسه بهت حمله کنه چکار می کنی؟ می گه می رم بالای درخت .می گن : تو دریا که درخت نیست يارو می گه: مجبورم می فهمی ؟ مجبورررررم
  11. marry

    مرد مهربان

    شهرام خان زير ديپلم بگو ماهم بفهميم.
  12. marry

    مرد مهربان

    ممنون قابل شمارو نداره d:
  13. marry

    برقراری تماس مستقیم با یک شماره دایورت شده!

    خيلي باحال بودااااااا!
  14. marry

    مرد مهربان

    گفته: مرد های دیگر با تعجب مات و مبهوت به او خیره میشوند! پسسسسسسس: هميشه اينجوري نبودهd:
  15. marry

    مرد مهربان

    اگه زن خودشم بود همين حرفارو ميزد؟
  16. marry

    داستانک (داستان های جالب و خواندنی)

    ماهيگيري مردی با همسرش در خانه تماس گرفت و گفت: ”عزیزم از من خواسته شده که با رئیس و چند تا از دوستانش برای ماهیگیری به کانادا برویم. ما به مدت یک هفته آنجا خواهیم بود. این فرصت خوبی است تا ارتقائ شغلی که منتظرش بودم بگیرم بنابراین لطفا لباس های کافی برای یک هفته برایم بردار و وسایل ماهیگیری...
  17. marry

    مرد مهربان

  18. marry

    پیرزنها را دست کم نگیرید

  19. marry

    داستانک (داستان های جالب و خواندنی)

    راز صدا اتومبيل مردي که به تنهايي سفر مي کرد در نزديکي صومعه اي خراب شد. مرد به سمت صومعه حرکت کرد و به رئيس صومعه گفت : «ماشين من خراب شده. آيا مي توانم شب را اينجا بمانم؟ » رئيس صومعه بلافاصله او را به صومعه...
بالا