ما آزمودهایم در این شهر بخت خویش بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش
از بس که دست میگزم و آه میکشم آتش زدم چو گل به تن لخت لخت خویش
دوشم ز چه خوش آمد که میسرود گل گوش پهن کرده ز شاخ درخت خویش
کای دل تو شاد باش که آن یار تندخو بسیار تندروی نشیند ز بخت خویش
خواهی که سخت و سست جهان بر تو...
من تا الان دو فصل و نیم از امری وخوندم
امروز یه فلش بک زدم عقب وکمی فصل دو رو که نسبتا مهمه مرورمیکنم ازفردا فصل سه روادامه بدم انشاالله فشرده تر کنمش!