ماهخند
درخت شاهد تنهایی پسرک بعد از فوت پدربزرگ بود.میدید که هیچ چیزی شادی رو به دنیای اون نمیتونه بیاره.حتی سیبای سرخی که همیشه عاشقشون بود. آروم به پسرک نزدیک شد و درگوشش گفت امشب تو رو میبرم پیش پدربزرگ. پسرک باورش نشد و فک کرد خیالاتی شده. . شب بافکر درخت به خواب رفت. درخت سیب آروم بغلش کرد...