کتابخونه یونی ما دو تا در داشت. یکی از تو ساختمون دانشکده یکی هم از تو محوطه که اونی که از سمت محوطه بود همیشه بسته است. ترم یکی من که بی خبر از همه جا میخواستم برم کتابخونه. از جلوی همکلاسیای پسرمم رد شدم با کلی افاده! رفتم سراغ اون در محوطه. حالا با اعتماد به نفس کامل این دره رو که از این...