اون موقع ها که شیشه نوشابه ای بود یه بار برامون مهمون اومد منم یواشکی یکی از نوشابه ها رومحکم تکون دادم گفتم ببینیم به کی میوفته سر سفره بودیم شوهر خاله بخت برگشته اومد خیر سرش نوشابه بخوره چشتون روز بد نبینه تا در نوشابه رو وا کرد فششششششششش همه نوشابه ریخت تو سفره مادر بزرگم انقد بهش غر زد گفت...