جغدی روی کنگره های قدیمی دنیا نشسته بود .
زندگی را تماشا می کرد ،
رفتن و رد پای آن را و آدم هایی را می دید
که به سنگ و ستون ، به در و دیوار دل می بندند .
جغد اما می دانست که سنگ ها
ترک می خورند ، ستون ها فرو می ریزند ،
درها می شکنند و دیوار ها خراب می شوند .
او بارها و بارها تاج های شکسته...