نگاهت را به من بسپار ...
و دستهایت به دستانم ...
دلت را بر دلم بربند ...
و با من ، عازم این راه بی تاب شو...
بیا با من...
به جایی دور...
به دشت سادگی هایم...
بیا با من...
نگاهت را ...
دلت را...
دست هایت را...
به من بسپار...
بیا با من امید من
یک شبی مجنون نمازش راشکست / بی وضو درکوچه لیلی نشست
عشق آنشب مست مستش کرده بود/ گفت یارب ازچه خوارم کرده ای
برصلیب عشق دارم کرده ای / خسته ام زین عشق دلخونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن
مرد این بازیچه دیگرنیستم / این تو و لیلای تو من نیستم
گفت ای دیوانه لیلایت منم / دررگت پیدا و پنهانت...