نتایح جستجو

  1. navik

    زندگی زیباست این سخن را من از برگهای زرد پاییز شنیدم باور کردم و بیشتر از آن ایمان آوردم...

    زندگی زیباست این سخن را من از برگهای زرد پاییز شنیدم باور کردم و بیشتر از آن ایمان آوردم خدای برگها و خدای من یکیست شاید روزی برگی زرد که ارزش زندگی را درک کند من باشم هنوز هم که هنوز است زندگی زیباست باید برگ بود دید . navik
  2. navik

    زندگی زیباست این سخن را من از برگهای زرد پاییز شنیدم باور کردم و بیشتر از آن ایمان آوردم...

    زندگی زیباست این سخن را من از برگهای زرد پاییز شنیدم باور کردم و بیشتر از آن ایمان آوردم خدای برگها و خدای من یکیست شاید روزی برگی زرد که ارزش زندگی را درک کند من باشم هنوز هم که هنوز است زندگی زیباست باید برگ بود دید . navik
  3. navik

    زندگی زیباست این سخن را من از برگهای زرد پاییز شنیدم باور کردم و بیشتر از آن ایمان آوردم...

    زندگی زیباست این سخن را من از برگهای زرد پاییز شنیدم باور کردم و بیشتر از آن ایمان آوردم خدای برگها و خدای من یکیست شاید روزی برگی زرد که ارزش زندگی را درک کند من باشم هنوز هم که هنوز است زندگی زیباست باید برگ بود دید . navik
  4. navik

    دفتر شعر

    زندگی زیباست این سخن را من از برگهای زرد پاییز شنیدم باور کردم و بیشتر از آن ایمان آوردم خدای برگها و خدای من یکیست شاید روزی برگی زرد که ارزش زندگی را درک کند من باشم هنوز هم که هنوز است زندگی زیباست باید برگ بود دید . navik
  5. navik

    زندگی زیباست این سخن را من از برگهای زرد پاییز شنیدم باور کردم و بیشتر از آن ایمان آوردم...

    زندگی زیباست این سخن را من از برگهای زرد پاییز شنیدم باور کردم و بیشتر از آن ایمان آوردم خدای برگها و خدای من یکیست شاید روزی برگی زرد که ارزش زندگی را درک کند من باشم هنوز هم که هنوز است زندگی زیباست باید برگ بود دید . navik
  6. navik

    زندگی زیباست این سخن را من از برگهای زرد پاییز شنیدم باور کردم و بیشتر از آن ایمان آوردم...

    زندگی زیباست این سخن را من از برگهای زرد پاییز شنیدم باور کردم و بیشتر از آن ایمان آوردم خدای برگها و خدای من یکیست شاید روزی برگی زرد که ارزش زندگی را درک کند من باشم هنوز هم که هنوز است زندگی زیباست باید برگ بود دید . navik
  7. navik

    گاهی زمانی که همه چیز رو به اتمام هست نقطه ای ایست که من با خودم میگویم خدایا اکنون من فقط تو...

    گاهی زمانی که همه چیز رو به اتمام هست نقطه ای ایست که من با خودم میگویم خدایا اکنون من فقط تو را دارم و تبسم خدا را میبینم و او میگوید هیچ زمانی غیر از من کسی را نداشته ای و نخواهی داشت . navik
  8. navik

    به نام او و دگر هیچ ...!

    به نام او و دگر هیچ ...!
  9. navik

    زمانهایی نه چندان دور وقتی مشتت را باز میکردی به نشانه یکرنگی طرف مقابل میفهمید و به نشانه یکدلی...

    زمانهایی نه چندان دور وقتی مشتت را باز میکردی به نشانه یکرنگی طرف مقابل میفهمید و به نشانه یکدلی دستش را روی دستت می گذاشت واین مفهومی به بزرگی یک دنیا داشت ولی حالا وقتت مشتت را باز میکنی به اشتباه فکر میکنند محتاجی . شهریور 93 navik
  10. navik

    زمانهایی نه چندان دور وقتی مشتت را باز میکردی به نشانه یکرنگی طرف مقابل میفهمید و به نشانه یکدلی...

    زمانهایی نه چندان دور وقتی مشتت را باز میکردی به نشانه یکرنگی طرف مقابل میفهمید و به نشانه یکدلی دستش را روی دستت می گذاشت واین مفهومی به بزرگی یک دنیا داشت ولی حالا وقتت مشتت را باز میکنی به اشتباه فکر میکنند محتاجی . شهریور 93 navik
  11. navik

    زمانهایی نه چندان دور وقتی مشتت را باز میکردی به نشانه یکرنگی طرف مقابل میفهمید و به نشانه یکدلی...

    زمانهایی نه چندان دور وقتی مشتت را باز میکردی به نشانه یکرنگی طرف مقابل میفهمید و به نشانه یکدلی دستش را روی دستت می گذاشت واین مفهومی به بزرگی یک دنیا داشت ولی حالا وقتت مشتت را باز میکنی به اشتباه فکر میکنند محتاجی . شهریور 93 navik
  12. navik

    زمانهایی نه چندان دور وقتی مشتت را باز میکردی به نشانه یکرنگی طرف مقابل میفهمید و به نشانه یکدلی...

    زمانهایی نه چندان دور وقتی مشتت را باز میکردی به نشانه یکرنگی طرف مقابل میفهمید و به نشانه یکدلی دستش را روی دستت می گذاشت واین مفهومی به بزرگی یک دنیا داشت ولی حالا وقتت مشتت را باز میکنی به اشتباه فکر میکنند محتاجی . شهریور 93 navik
  13. navik

    زمانهایی نه چندان دور وقتی مشتت را باز میکردی به نشانه یکرنگی طرف مقابل میفهمید و به نشانه یکدلی...

    زمانهایی نه چندان دور وقتی مشتت را باز میکردی به نشانه یکرنگی طرف مقابل میفهمید و به نشانه یکدلی دستش را روی دستت می گذاشت واین مفهومی به بزرگی یک دنیا داشت ولی حالا وقتت مشتت را باز میکنی به اشتباه فکر میکنند محتاجی . شهریور 93 navik
  14. navik

    زمانهایی نه چندان دور وقتی مشتت را باز میکردی به نشانه یکرنگی طرف مقابل میفهمید و به نشانه یکدلی...

    زمانهایی نه چندان دور وقتی مشتت را باز میکردی به نشانه یکرنگی طرف مقابل میفهمید و به نشانه یکدلی دستش را روی دستت می گذاشت واین مفهومی به بزرگی یک دنیا داشت ولی حالا وقتت مشتت را باز میکنی به اشتباه فکر میکنند محتاجی . شهریور 93 navik
  15. navik

    زمانهایی نه چندان دور وقتی مشتت را باز میکردی به نشانه یکرنگی طرف مقابل میفهمید و به نشانه یکدلی...

    زمانهایی نه چندان دور وقتی مشتت را باز میکردی به نشانه یکرنگی طرف مقابل میفهمید و به نشانه یکدلی دستش را روی دستت می گذاشت واین مفهومی به بزرگی یک دنیا داشت ولی حالا وقتت مشتت را باز میکنی به اشتباه فکر میکنند محتاجی . شهریور 93 navik
  16. navik

    زمانهایی نه چندان دور وقتی مشتت را باز میکردی به نشانه یکرنگی طرف مقابل میفهمید و به نشانه...

    زمانهایی نه چندان دور وقتی مشتت را باز میکردی به نشانه یکرنگی طرف مقابل میفهمید و به نشانه یکدلی دستش را روی دستت می گذاشت واین مفهومی به بزرگی یک دنیا داشت ولی حالا وقتت مشتت را باز میکنی به اشتباه فکر میکنند محتاجی . شهریور 93 navik
  17. navik

    سلام شعر های زیبای شما را در دفتر شعر خواندم و بسیار لذت بردم بهترینها را را برای شما آرزو...

    سلام شعر های زیبای شما را در دفتر شعر خواندم و بسیار لذت بردم بهترینها را را برای شما آرزو دارم . navik
  18. navik

    fبسیار زیبا سروده است شاعر : پیداست هنـــوز عاشــق نشدی زندانی زندان دقایق نشدی وقتی که مــــرا...

    fبسیار زیبا سروده است شاعر : پیداست هنـــوز عاشــق نشدی زندانی زندان دقایق نشدی وقتی که مــــرا از دل خود میرانی یعنی که تو هیچ وقت عاشق نشدی زرد است که لبریزحقایق شده است تلخ است که با درد موافق شده است عاشق نشدی وگــرنه میدانستــی " (پاییز بهاریست که عاشق شده است )"
  19. navik

    خاطرات شیرین كلاس ! بعد از توضيح برنامه هاي تدريس بر اي امادگي ارشد استاد بيوشيمي گفتند حالا...

    خاطرات شیرین كلاس ! بعد از توضيح برنامه هاي تدريس بر اي امادگي ارشد استاد بيوشيمي گفتند حالا كساني كه ادعاي قبولي در آزمون ارشد دارند خودشان را معرفي كنند از ميان جمع دو سه نفر خانم و آقا دست بلند كردند استاد گفت : سايردوستان چه ؟! يكي از جمع گفت استاد هنوز كه شروع نكرديم استاد هم يك شوك...
  20. navik

    کاهی من نیز خواب میبینم من خواب دیدم ماهی از آب دلش گرفته بود بر لب ساحل خود را به تور صیادان...

    کاهی من نیز خواب میبینم من خواب دیدم ماهی از آب دلش گرفته بود بر لب ساحل خود را به تور صیادان تسلیم میکرد و فریاد میزد مرا نجات دهید من دارم در آب خفه میشوم ....! دلگیر از هستی خویشم و در این اقیانوس شلوغ تنهایم ...! و من میاندیشم که : و چه بسیارند ماهیانی که در آب خفه میشوند و چه بسیارند...
بالا