زندگی زیباست
این سخن را من
از برگهای زرد پاییز شنیدم
باور کردم و بیشتر از آن ایمان آوردم
خدای برگها و خدای من یکیست
شاید روزی برگی زرد که ارزش زندگی را درک کند
من باشم
هنوز هم که هنوز است زندگی زیباست
باید برگ بود دید .
navik
زندگی زیباست
این سخن را من
از برگهای زرد پاییز شنیدم
باور کردم و بیشتر از آن ایمان آوردم
خدای برگها و خدای من یکیست
شاید روزی برگی زرد که ارزش زندگی را درک کند
من باشم
هنوز هم که هنوز است زندگی زیباست
باید برگ بود دید .
navik
زندگی زیباست
این سخن را من
از برگهای زرد پاییز شنیدم
باور کردم و بیشتر از آن ایمان آوردم
خدای برگها و خدای من یکیست
شاید روزی برگی زرد که ارزش زندگی را درک کند
من باشم
هنوز هم که هنوز است زندگی زیباست
باید برگ بود دید .
navik
زندگی زیباست
این سخن را من
از برگهای زرد پاییز شنیدم
باور کردم و بیشتر از آن ایمان آوردم
خدای برگها و خدای من یکیست
شاید روزی برگی زرد که ارزش زندگی را درک کند
من باشم
هنوز هم که هنوز است زندگی زیباست
باید برگ بود دید .
navik
زندگی زیباست
این سخن را من
از برگهای زرد پاییز شنیدم
باور کردم و بیشتر از آن ایمان آوردم
خدای برگها و خدای من یکیست
شاید روزی برگی زرد که ارزش زندگی را درک کند
من باشم
هنوز هم که هنوز است زندگی زیباست
باید برگ بود دید .
navik
زندگی زیباست
این سخن را من
از برگهای زرد پاییز شنیدم
باور کردم و بیشتر از آن ایمان آوردم
خدای برگها و خدای من یکیست
شاید روزی برگی زرد که ارزش زندگی را درک کند
من باشم
هنوز هم که هنوز است زندگی زیباست
باید برگ بود دید .
navik
گاهی زمانی که همه چیز رو به اتمام هست
نقطه ای ایست که من با خودم میگویم
خدایا اکنون من فقط تو را دارم
و تبسم خدا را میبینم
و او میگوید
هیچ زمانی غیر از من کسی را نداشته ای و نخواهی داشت .
navik
زمانهایی نه چندان دور وقتی مشتت را باز میکردی به نشانه یکرنگی
طرف مقابل میفهمید و به نشانه یکدلی دستش را روی دستت می گذاشت
واین مفهومی به بزرگی یک دنیا داشت
ولی حالا وقتت مشتت را باز میکنی
به اشتباه فکر میکنند محتاجی .
شهریور 93
navik
زمانهایی نه چندان دور وقتی مشتت را باز میکردی به نشانه یکرنگی
طرف مقابل میفهمید و به نشانه یکدلی دستش را روی دستت می گذاشت
واین مفهومی به بزرگی یک دنیا داشت
ولی حالا وقتت مشتت را باز میکنی
به اشتباه فکر میکنند محتاجی .
شهریور 93
navik
زمانهایی نه چندان دور وقتی مشتت را باز میکردی به نشانه یکرنگی
طرف مقابل میفهمید و به نشانه یکدلی دستش را روی دستت می گذاشت
واین مفهومی به بزرگی یک دنیا داشت
ولی حالا وقتت مشتت را باز میکنی
به اشتباه فکر میکنند محتاجی .
شهریور 93
navik
زمانهایی نه چندان دور وقتی مشتت را باز میکردی به نشانه یکرنگی
طرف مقابل میفهمید و به نشانه یکدلی دستش را روی دستت می گذاشت
واین مفهومی به بزرگی یک دنیا داشت
ولی حالا وقتت مشتت را باز میکنی
به اشتباه فکر میکنند محتاجی .
شهریور 93
navik
زمانهایی نه چندان دور وقتی مشتت را باز میکردی به نشانه یکرنگی
طرف مقابل میفهمید و به نشانه یکدلی دستش را روی دستت می گذاشت
واین مفهومی به بزرگی یک دنیا داشت
ولی حالا وقتت مشتت را باز میکنی
به اشتباه فکر میکنند محتاجی .
شهریور 93
navik
زمانهایی نه چندان دور وقتی مشتت را باز میکردی به نشانه یکرنگی
طرف مقابل میفهمید و به نشانه یکدلی دستش را روی دستت می گذاشت
واین مفهومی به بزرگی یک دنیا داشت
ولی حالا وقتت مشتت را باز میکنی
به اشتباه فکر میکنند محتاجی .
شهریور 93
navik
زمانهایی نه چندان دور وقتی مشتت را باز میکردی به نشانه یکرنگی
طرف مقابل میفهمید و به نشانه یکدلی دستش را روی دستت می گذاشت
واین مفهومی به بزرگی یک دنیا داشت
ولی حالا وقتت مشتت را باز میکنی
به اشتباه فکر میکنند محتاجی .
شهریور 93
navik
زمانهایی نه چندان دور وقتی مشتت را باز میکردی به نشانه یکرنگی
طرف مقابل میفهمید و به نشانه یکدلی دستش را روی دستت می گذاشت
واین مفهومی به بزرگی یک دنیا داشت
ولی حالا وقتت مشتت را باز میکنی
به اشتباه فکر میکنند محتاجی .
شهریور 93
navik
fبسیار زیبا سروده است شاعر :
پیداست هنـــوز عاشــق نشدی
زندانی زندان دقایق نشدی
وقتی که مــــرا از دل خود میرانی
یعنی که تو هیچ وقت عاشق نشدی
زرد است که لبریزحقایق شده است
تلخ است که با درد موافق شده است
عاشق نشدی وگــرنه میدانستــی
" (پاییز بهاریست که عاشق شده است )"
خاطرات شیرین كلاس !
بعد از توضيح برنامه هاي تدريس بر اي امادگي ارشد استاد بيوشيمي گفتند
حالا كساني كه ادعاي قبولي در آزمون ارشد دارند
خودشان را معرفي كنند
از ميان جمع دو سه نفر خانم و آقا دست بلند كردند
استاد گفت : سايردوستان چه ؟!
يكي از جمع گفت استاد هنوز كه شروع نكرديم
استاد هم يك شوك...
کاهی من نیز خواب میبینم
من خواب دیدم ماهی از آب دلش گرفته بود بر لب ساحل
خود را به تور صیادان تسلیم میکرد و فریاد میزد
مرا نجات دهید من دارم در آب خفه میشوم ....!
دلگیر از هستی خویشم و در این اقیانوس شلوغ تنهایم ...!
و من میاندیشم که :
و چه بسیارند ماهیانی که در آب خفه میشوند
و چه بسیارند...