اون وقتا که زاینده رود آب داشت ما میرفیم 33 پل ، کنار رودخونه ... اهل دلا آوازی میخوندن .... مابقی مردم آرامشی از آب میگرفتن و هندونه ای توی اون سرما میخوردیم و پشت بندش واسه گرم شدن یه چایی و بعد آجیل و پفک و چیپس و من هم که همیشه دیوونه بستنی بودم حتی توی همون سرما... خلاصه کلی خوش بودیم...