دید موسی یک شبانی را به راه
کو همی گفت ای خدا و ای اله
توکجایی تا شوم من چاکرت
چارقت دوزم کنم شانه سرت
دستکت بوسم،بمالم پایکت
وقت خواب آید بروبم جایکت
ای فدای تو همه بزهای من
ای به یادت هی هی و هی های من
زین نمط بیهوده میگفت ان شبان
گفت موسی با که هستت ای فلان
گفت با انکس که مارا افرید
این...