am-ml
پسندها
171

نوشته‌های نمایه آخرین فعالیت فرستادن‌ها درباره

  • سلام نازنین دخمل ............. خواهش می کنم مدت زیادی هم نیست ...

    راستی خانم خانما می خواستم اتفاقا بیام در خونتون بگم که یه گوشه از آشپزخونتون جا داره که یه تایپیک باز کنم و درباره ی ارزش غذایی اون خوراکی های خوشمزه ای که می پزین بحث کنیم!
    بحث کنیما ... :rolleyessmileyanim:

    الهی من فدای تو دختر نازنین ... نمی دونی با این آواتارت چه عشقی می کنم من ............
    چه جالب...:a2d3: روش خوبیه هاا...
    راستی از مستور یه کتاب دیگه هم دارم....یه جوری بود" من گنجشک نیستم" اصلا ساده و روون نبود!:ph34r-smiley:
    باید برم زهیر و بخرم...
    راستی لیلا خیییلی خیییلی ممنونم از این که این کتابو بهم معرفی کردی:riz304: با وجود اینکه بعضی قسمتاش برام سواله و یا ممکنه چند جمله شو قبول نداشته باشم اما اکثر مباحثی که توضیح میده رو میپسندم...
    " چرا انسان های خوب آزار میبینند"
    هرشب چند صفحه ازش میخونم..بهم آرامش میده...

    درهر موقعیتی از زندگی، بیایید از خداوند شکرگزار باشیم...بیایید یک عادت بنا کنیم.حتی در کوران ترس و خشم.نگرانی و دلشوره، افسردگی و ناامیدی، بگذارید آن کلمات از عمق قلبتان بیرون بیاید_ « خدایا، سپاسگزارم! خدایا سپاسگزارم!»
    و آنقدر سرشار از آرامش میشویم که حیرت خواهیم کرد...وقتی خداررا شکر میگوییم برای خودمان نردبانی از آگاهی میسازیم که با آن میتوانیم به اوج آرامش برسیم....
    :riz304:
    آره...اون قسمت ها خییلی قشنگن..
    ولی لیلا...،"من به همین دوست داشتن راضی ام" سخته واقعا.....

    آفرین به سلیقه خوووبت خواهریم:28:
    الان میخوام قضیه رو بنویسم هروقت اومدی بخونی:4d564ad6:
    ممنون بزرگواریتو میرسونم...نظرآهاری...قشنگ مینویسه دوست دارم...
    لیلایی من باید برم...پس آخر هفته منتظرم هااا
    خدانگهدار دوست همیشه مهربون من:heart:
    دقیقا همینه که میگی...مثه استاد بیوشیمی ما...هروقت یه مبحثیو درس میداد ها...خداروشکر میکرد...میگفت تفکر کنین تو این مباحث...ببینین خالق چیکا کرده..خیلی جالب حرف میزد...
    لیلا هرزمان وقت داشتی دوست دارم خلاصه بخشی که بیشتر از همه دوست داشتیو بذاری
    چرا باورم نشه؟:thanks:
    خودمم همینم...فقط نزدیکان و دوستام میدونن چقدر احساساتیم نه بقیه:28:
    خواهرم با نت کار داره( برا تحقیقش)...بهم گفت تا چند دقیقه دیگه میام
    یونس به نظرم آدم مذهبی بود...چون سایه قبول کرده باهاش ازدواج کنه...پس مطمئنا با قرآن و نهج البلاغه آشنا بود...این شکیاتش هم تحت تاثیر سرطان همسر دوستش،بیماری مادرش و ...فکر میکنم اینها تاثیر گذار بودن...ولی علیرضا هرازگاهی با حرفاش اعتقادات یونس و بهش یادآوری میکرد...
    لیلایی میخواستم یه قضیه ای رو تعریف کنم....
    کاش بیشتر میشد بمونم...:dadad4:
    کاش در طول روز بیشتر همو میدیدیم:sad:
    فقط دیدم هستی گفتم بیام چون دلم خیلی خیلی برات تنگ شده
    من احساس کردم فقط ظاهرا داره اینو میگه...قلبا نمیخواد یونس و بذاره کنار...تا یه تلنگری برا یونس شه...وگرنه اون جملاتی که گفت فکر میکنم برا یونس تاثیرگذار بوده باشه
    یعنی من اینطور فقط میتونستم قبول کنم...چون به قول خودت فقط این سایه رو قبول داشتم
    آخه خودمم از این روشها استفاده میکنم:rolleyessmileyanim: گاهی اوقات وقتی از کسی که دوسش دارم خیلی ناراحتم از این روش استفاده میکنم:rolleyessmileyanim:
  • در حال بارگیری...
  • در حال بارگیری...
  • در حال بارگیری...
بالا