sepid71
پسندها
420

نوشته‌های نمایه آخرین فعالیت فرستادن‌ها درباره

  • "خــــــــــــدایـــــــ ـــــا "


    همه از تو می خواهند " بدهی "


    اما, من از تو می خواهم " بگیری "


    خستگی,دلتنگی و غصه ها را,


    از لحظه لحظه روزگار همه آنهایی که دوستشان دارم.

    سوتی جالب تلویزیون این بار در سریال آوای باران + عکس
    :25r30wi::25r30wi::25r30wi::25r30wi:
    :25r30wi::25r30wi::28:الهییی سپید جونی ..مموشی بخوله تورو که این قد نازی خخ:thanks:
    کوچه ای را بود نامش معرفت ...
    مردمانش با مرام از هر جهت ...
    سیل آمد کوچه را ویرانه کرد ...
    مردمش را با جهان بیگانه کرد ...
    هرچه در آن کوی بود از معرفت ...
    شست و با خود برد سیل بی صفت ...
    از تمام کوچه تنها یک نفر ...
    خانه اش ماند و خودش جست از خطر ...
    رسم و راه نیک هرجا بود و هست ...
    از نهاد مردم آن کوچه است ...
    چونکه در اندیشه ام اینگونه ای ...
    حتم دارم از بچه های آن کوچه ای
    فدات عسیسم ..آفرین پ مشخاتو خوف بخون
    بووووس:28:
    سفید من کجایی؟دلم برات تنگیده نامرررت:heart::black_eyed:
    ابرها به آسمان تکیه می کنند
    درختان به زمین

    و انسان ها به مهربانی هم

    .
    .
    .
    .
    اگه مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم میکنند…

    اما مهربان باش…
    معلم عصبی دفتر را روی میز کوبید و داد زد : سارا…دخترک خودش را جمع و جور

    کرد ، سرش را پایین انداخت و خودش را تا جلوی میز معلم کشید و با صدای

    لرزان گفت : بله خانم؟

    معلم که از عصبانیت شقیقه هایش می زد ، به چشمهای سیاه و مظلوم

    دخترک خیره شد و داد زد : ((چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو

    سیاه و پاره نکن ؟ ها؟فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه ی

    بی انظباطش باهاش صحبت کنم ))

    دخترک چانه لرزانش را جمع کرد …بغضش را به زحمت قورت داد و آرام گفت :

    خانوم …مادم مریضه … اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق میدن … اونوقت

    میشه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد …اونوقت میشه

    برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تاصبح گریه نکنه … اونوقت …

    اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم

    رو پاک نکنم و توش بنویسم …

    اونوقت قول می دم مشقامو بنویسم …

    معلم صندلیش را به سمت تخته چرخاند و گفت : بشین سارا …

    و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد ...
  • در حال بارگیری...
  • در حال بارگیری...
  • در حال بارگیری...
بالا