اين روزها هواي سفر دارم. سفر به جايي دور يا چه مي دانم شايد همين نزديک. جايي که به اندازه کافي زمان داشته باشم براي مرور تمام آن چيزهايي که هميشه به بعد، به فردا ها سپرده بودم. فرصتي براي سر انجام رساندن داستان هاي بي پايان، ويرايش خاطرات نيمه کاره، رسيدن به داد شعر هايي که بايد روزي تمامشان مي کردم و هنوز لاي برگ هاي دفتر خاک مي خورند. خواندن کتاب هايي که خريده بودم تا روزي سر فرصت بنشينم و کلمه به کلمه شان را زندگي کنم. انجام تمام کارهايي که گمان مي کردم شايد زندگي ام را تغيير دهند. و حتي ساختن چيزهايي که هميشه آرزو داشتم بسازم. مثل بادبادک. بادبادکي از چند تکه حصير و کاغذ و نخ که پرواز کند و دور شود و مرا هم با خودش ببرد. و از خودم، اين ذهن شلوغ و خاطر آشفته دورم کند. تا براي ساعتي هم که شده فراموش کنم تمام دقيقه هاي نابي را که در بين چرخ دنده هاي زندگي جان دادند. بادبادکي که به سادگي، تنها با اراده ي باور پرواز به آسمان مي رود و اوج مي گيرد. هواي سفر دارم. هواي رهايي. انگار بايد پرواز کنم اين روزها.