sane
پسندها
106

نوشته‌های نمایه آخرین فعالیت فرستادن‌ها درباره

  • اوووووووووووووووووووف نازبخووووووووورم
    الان این پسروووووو میادمیگه اصن لهجه نداری خخخخخخخخخ
    الْخَبِیثَـــاتُ لِلْخَبِیثِیـــنَ وَالْخَبِیثُـــونَ لِلْخَبِیثَـــاتِ
    وَالطَّیِّبَـــاتُ لِلطَّیِّبِیــنَ وَالطَّیِّبُــــونَ لِلطَّیِّـــبَاتِ

    ســـــــــوره نور آیـــه 26

    زنان ناپاك از آن مــــــردان ناپاكنـــد
    و مــــردان ناپاك نیز به زنـــــــــان ناپاك تعلـــــق دارند
    و زنــــان پاك از آن مــــردان پاك، و مــــردان پاک از آن زنــان پاکـــ...
    ﻣﻦ ﻭ ﺗـﻮ ﺑﭽﻪ ﺩﺍﺭ ﻣﯽ ﺷﯿﻢ
    ﺍﮔـه ﭘﺴﺮ ﺑﺸﻪ ﺣﺮﻓﺎﯼ ﻗﺸﻨﮕﯽ ﻣﯽ ﺯﻧﻪ ﻣﺜﻞ ﺑـﺎﺑـﺎﺵ ﺍﮔـﻪ ﺩﺧﺘـﺮ ﺑﺸﻪ ﺑﺎ ﺩﻫﻨﺶ ﻧـــــــﻪ
    ﺑـــــﺎﭼﺸﻤﺎﺵ ﺣﺮﻓـــــــــ ﻣﯽ ﺯﻧﻪ ﻣﺜـــــــــﻞ من
    ﺑـــــــﺎ ﻫــــــــﻢ ﺩﻋﻮﺍﻣـــــــﻮﻥ ﻣـــــــﯽ ﺷﻪ :
    ﺍﻭﻝ ﮔﻔﺘــــــــ ﻣـﺎﻣـﺎﻥ
    نخیر ﺍﻭﻝ ﮔﻔﺘـــــــ ﺑﺎﺑﺎ
    ﺍﮔﻪ ﭘﺴـﺮ ﺑﺎﺷﻪ ﻣﺎﻣﺎﻧﺸﻮ ﺑﯿﺸـﺘﺮ ﺍﺯ ﻫـــﺮﮐﺴﯽ ﺩﻭست ﺩﺍﺭﻩ ﻣﺜـﻞ ﻫﻤـﻪ
    ﺍﮔـﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﺎﺷﻪ ﺍﻭﻟﯿـﻦ ﻣﺮﺩﯼ ﮐ...ﻪ ﻋﺎﺷﻘﺶ ﻣﯽ ﺷﻪ باباشه

    ﻓﮑـﺮ ﮐﻨـﻢ ﺑـﺎ ﺩﺳﺘـﺎﯼ ﮐــــــﻮﭼﯿــــکش ﻫﻤـﻪ ﯼ ﺧﻮﺩ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﻫـﺎﻣﻮﻥ ﺭﻭ ﻣﯽ ﭘـــــﻮﺷﻮﻧﻪ

    ﺍﺳﻤﺸﻮ من ﻣﯽ ﺫﺍﺭم ﻫﻤـﻮﻥ ﻃﻮﺭ ﮐﻪ ﻓﺎﻣﯿﻠﯿﺸﻮ ﺍﺯ رو تو بر میداره
    خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ
    بزار برم ب همساده ها سری بزنم خخخخخخخخخخخ:4d564ad6::4d564ad6:
    بی بهانه به خاطرم میایی ...
    شاید همین باشد معنای عزیز بودنت:rose:
    لمس کن کلماتی را که برایت می نویسم

    تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست ...

    تا بدانی نبودنت آزارم می دهد ...

    لمس کن نوشته هایی را که
    لمس ناشدنیست و عریان ...

    که از قلبم بر قلم و کاغذ می چکد
    لمس کن گونه هایم را که خیس اشک است ...

    لمس کن لحظه هایم را ...

    تویی که می دانی من چگونه عاشقت هستم

    لمس کن این با تو نبودن ها را
    لمس کن کلماتی را که برایت می نویسم

    تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست ...

    تا بدانی نبودنت آزارم می دهد ...

    لمس کن نوشته هایی را که
    لمس ناشدنیست و عریان ...

    که از قلبم بر قلم و کاغذ می چکد
    لمس کن گونه هایم را که خیس اشک است ...

    لمس کن لحظه هایم را ...

    تویی که می دانی من چگونه عاشقت هستم

    لمس کن این با تو نبودن ها را
    من آنچه را احساس باید کرد
    یا از نگاه دوست باید خواند
    هرگز نمی پرسم
    هرگز نمی پرسم که : آیا دوستم داری ؟
    قلب من و چشم تو می گوید به من : آری

    فريدون مشيري
    **آخرین جرعه ی این جای تهی**

    همه مي پرسند:

    چيست در زمزمه ي مبهم آب؟

    چيست در همهمه ي دلكش برگ؟

    چيست در بازي آن ابر سپيد

    روي اين آبی ارام بلند

    كه تو را مي برد اينگونه به ‍‍‍ژرفاي خيال؟

    چيست در خلوت خاموش كبوترها؟


    چيست در كوشش بي حاصل موج؟

    چيست در خنده ي جام؟

    كه تو چندين ساعت

    مات ومبهوت به آن مي نگري؟

    نه به ابري

    نه به آب

    نه به برگ

    نه به اين آبي آرام بلند

    نه به اين خلوت خاموش كبوترها

    نه به اين آتش سوزنده كه لغزيده به جام

    من به اين جمله نمي انديشم.

    من مناجات درختان را هنگام سحر

    رقص عطر گل يخ را با باد

    نفس پاك شقايق را در سينه ي كوه

    صحبت چلچله ها را با صبح

    نبض پاينده ي هستي را در گندم زار

    گردش رنگ و طراوت را در گونه ي گل

    همه را مي شنوم

    مي بينم.
    من به اين جمله نمي انديشم!

    به تو مي انديشم

    اي سراپا همه خوبي

    تك وتنها به تو مي انديشم

    همه وقت

    همه جا
    من به هر حال كه باشم٬ به تو مي انديشم

    تو بدان اين را تنها تو بدان!

    تو بيا

    تو بمان با من تنها تو بمان!

    جاي مهتاب به تاريكي شبها تو بتاب

    من فداي تو ٬ جاي همه گل ها تو بخند.

    اينك اين من كه به پاي تو درافتادم باز
    ريسماني كن از اين موي بلند
    تو بگير
    تو ببند!
    تو بخواه

    پاسخ چلچله ها را تو بگو!
    قصه ي ابر هوا را تو بخوان!

    تو بمان با من٬ تنها تو بمان!
    در دل ساغر هستي تو بجوش!

    من همين يك نفس از جرعه ي جانم باقي است
    آخرين جرعه ي اين جام تهي را تو بنوش
    چشمهای تو به من می بخشد


    شور عشق و مستی



    و تو چون مصرع شعری زیبا


    سطر برجسته ای از زندگی من هستی
    تو کیستی؟

    تو کیستی که من بی تو اینگونه بی تابم
    شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم
    تو چیستی ، که من از موج هر تبسم تو
    بسان قایق سرگشته ، روی گردابم

    تو در کدام سحر، بر کدام اسب سپید
    تو را کدام خدا ؟
    تو از کدام جهانی؟
    تو در کدام کرانه،تو از کدام صدف
    تو در کدام چمن ،همره کدام نسیم؟
    تو از کدام سبو؟



    من از کجا سر راه تو آمدم ناگاه

    چه کرد با من آن نگاه شیرین آه!
    مدام پیش نگاهی ، مدام پیش نگاه!

    کدام نشاه دویده است از تو در تن من؟
    که ذره ذره وجودم تو را که میبینند
    به رقص می آیند ، سرود می خوانند

    به من بگو که مرا از دهان شیر بگیر
    به من بگو که برو در دهان شیر بمیر


    بگو برو جگر کوه قاف را بشکاف
    ستاره ها را از آسمان بیار به زیر


    تو را به هر چه تو گوئی ، به دوستی سوگند
    هر آنچه خواهی از من بخواه ، صبر مخواه
    تو آرزوی بلندی و دست من کوتاه

    همه وجود تو مهرست و جان من محروم
    چراغ چشم تو سبز است و راه من بسته است !!
    بي تو، مهتاب‌شبي، باز از آن كوچه گذشتم،
    همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم،
    شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،
    شدم آن عاشق ديوانه كه بودم.

    در نهانخانه جانم، گل ياد تو، درخشيد
    باغ صد خاطره خنديد،
    عطر صد خاطره پيچيد:

    يادم آم كه شبي باهم از آن كوچه گذشتيم
    پر گشوديم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتيم
    ساعتي بر لب آن جوي نشستيم.

    تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت.
    من همه، محو تماشاي نگاهت
    آسمان صاف و شب آرام
    بخت خندان و زمان رام
    خوشه ماه فروريخته در آب
    شاخه‌ها دست برآورده به مهتاب
    شب و صحرا و گل و سنگ
    همه دل داده به آواز شباهنگ

    يادم آيد، تو به من گفتي:
    از اين عشق حذر كن!
    لحظه‌اي چند بر اين آب نظر كن،
    آب، آيينه عشق گذران است،
    تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است،
    باش فردا، كه دلت با دگران است!
    تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!
    با تو گفتم:‌ حذر از عشق!؟ - ندانم
    سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم،
    نتوانم!

    روز اول، كه دل من به تمناي تو پر زد،
    چون كبوتر، لب بام تو نشستم
    تو به من سنگ زدي، من نه رميدم، نه گسستم ...

    باز گفتم كه : تو صيادي و من آهوي دشتم
    تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
    حذر از عشق ندانم، نتوانم!
    اشكي از شاخه فرو ريخت
    مرغ شب، ناله تلخي زد و بگريخت ...

    اشك در چشم تو لرزيد،
    ماه بر عشق تو خنديد!

    يادم آيد كه : دگر از تو جوابي نشنيدم
    پاي در دامن اندوه كشيدم.
    نگسستم، نرميدم.

    رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌هاي دگر هم،
    نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم،
    نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ...

    بي تو، اما، به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!
    اشكي از شاخه فرو ريخت
    مرغ شب، ناله تلخي زد و بگريخت ...

    اشك در چشم تو لرزيد،
    ماه بر عشق تو خنديد!

    يادم آيد كه : دگر از تو جوابي نشنيدم
    پاي در دامن اندوه كشيدم.
    نگسستم، نرميدم.

    رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌هاي دگر هم،
    نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم،
    نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ...

    بي تو، اما، به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!
    سلام آجی سانی..
    شعرش خهلییییییی خوشل بود.میسیییییییییی:thanks:
  • در حال بارگیری...
  • در حال بارگیری...
  • در حال بارگیری...
بالا