هانیه
پسندها
323

نوشته‌های نمایه آخرین فعالیت فرستادن‌ها درباره

  • نه تو می مانی و نه اندوه
    و نه هیچ یک از مردم این آبادی
    به حباب نگران لب یک رود قسم
    و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت
    غصه هم خواهد رفت
    آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند
    لحظه ها عریانند
    به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز
    تو به آیینه،نه! آیینه به تو خیره شده ست
    تو اگر خنده کنی او به تو خواهد خندید
    و اگر بغض کنی
    آه از آیینه دنیا که چه ها خواهد کرد
    گنجه دیروزت، پر شد از حسرت و اندوه و چه حیف!
    بسته های فردا همه ای کاش ای کاش!
    ظرف این لحظه ولیکن خالی ست
    ساحت سینه پذیرای چه کس خواهد بود
    غم که از راه رسید در این خانه بر او باز مکن
    تا خدا یک رگ گردن باقی ست
    تا خدا مانده به غم وعده این خانه مده
    واییییییییییی مرسی هانی خیلییییییی خوشگل بودددددد:heart::rose:
    سيه چشمي به کار عشق استاد
    مرا درس محبت ياد مي داد

    مرا از ياد برد آخر ولي من!!!
    بجز او عالمي را بردم از ياد


    فريدون مشيري
    مرسی هاینه.:rose::rose::rose:
    چه عجب یادی از فقیر فقرا کردی
    چشمهای تو به من می بخشد


    شور عشق و مستی



    و تو چون مصرع شعری زیبا


    سطر برجسته ای از زندگی من هستی
    تو کیستی؟

    تو کیستی که من بی تو اینگونه بی تابم
    شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم
    تو چیستی ، که من از موج هر تبسم تو
    بسان قایق سرگشته ، روی گردابم

    تو در کدام سحر، بر کدام اسب سپید
    تو را کدام خدا ؟
    تو از کدام جهانی؟
    تو در کدام کرانه،تو از کدام صدف
    تو در کدام چمن ،همره کدام نسیم؟
    تو از کدام سبو؟



    من از کجا سر راه تو آمدم ناگاه

    چه کرد با من آن نگاه شیرین آه!
    مدام پیش نگاهی ، مدام پیش نگاه!

    کدام نشاه دویده است از تو در تن من؟
    که ذره ذره وجودم تو را که میبینند
    به رقص می آیند ، سرود می خوانند

    به من بگو که مرا از دهان شیر بگیر
    به من بگو که برو در دهان شیر بمیر


    بگو برو جگر کوه قاف را بشکاف
    ستاره ها را از آسمان بیار به زیر


    تو را به هر چه تو گوئی ، به دوستی سوگند
    هر آنچه خواهی از من بخواه ، صبر مخواه
    تو آرزوی بلندی و دست من کوتاه

    همه وجود تو مهرست و جان من محروم
    چراغ چشم تو سبز است و راه من بسته است !!
    جام تهی !

    همه می پرسند:
    - چیست در زمزمه مبهم آب ؟
    - چیست در همهمه دلکش بــرگ ؟
    - چیست در بازی آن ابر سپید ¸
    روی این آبی آرام بلند
    که تو را می برد این گونه به ژرفای خیال



    "چیست که در خلوت خاموش کبوتر ها ؟
    چیست در کوشش بی حاصل موج ؟
    چیست در خــنده جام ؟
    که تو چندین ساعت
    مات ومبهوت به آن می نگری ؟ "

    نه به ابر نه به آب نه به برگ٬
    نه به این آبی آرام بلند ٬
    نه به این خلوت خاموش کبوتر ها
    من به این جمله نمی اندیشم !
    به تو می اندیشم !

    ای سراپا همه خوبی
    تک وتنها به تو می اندیشم
    همه وقت
    همه جــا
    من به هر حال که باشم به تو می اندیشم

    تو بدان این را
    تنــها تو بدان
    تو بیـــــــــا
    تو بمان با من تنها تو بمان !

    جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب !
    من فدای تو ٬ به جای همه گل ها تو بخند !


    تو بمان با من ٬ تنها تو بمان !
    در دل ساغر هستی تو بجوش !

    من ٬ همین یک نفس از جرعه جانم باقی است
    آخرین جرعه این جــام تهی را تو بنوش !
    همین که پیش هم باشیم،همین که فرصتی باشه

    همین که گاهی چشمامون،تو چشم آسمون واشه



    همین که گاهی دنیار و با چشمای تو می بینم

    همین که چشم به راه تو میون آینه می شینم



    بازم حس می کنم زنده ام

    بازم حس می کنم هستم

    بگو با بودنت دل رو

    به کی غیر تو می بستم



    همین که میشه یادت بود،تو روزایی که درگیرم

    که گاهی ساده می خندم،گاهی سخت دلگیرم



    همین احساس خوبی که

    دلت سهم منو داده

    همین که اتفاق عشق

    برای قلبم افتاده



    بازم حس می کنم زنده ام بازم حس می کنم هستم

    بگو با بودنت دل رو به کی غیر تو می بستم


    از : افشین یداللهی
    همین که پیش هم باشیم،همین که فرصتی باشه

    همین که گاهی چشمامون،تو چشم آسمون واشه



    همین که گاهی دنیار و با چشمای تو می بینم

    همین که چشم به راه تو میون آینه می شینم



    بازم حس می کنم زنده ام

    بازم حس می کنم هستم

    بگو با بودنت دل رو

    به کی غیر تو می بستم



    همین که میشه یادت بود،تو روزایی که درگیرم

    که گاهی ساده می خندم،گاهی سخت دلگیرم



    همین احساس خوبی که

    دلت سهم منو داده

    همین که اتفاق عشق

    برای قلبم افتاده



    بازم حس می کنم زنده ام بازم حس می کنم هستم

    بگو با بودنت دل رو به کی غیر تو می بستم


    از : افشین یداللهی
    ممنوت هانیه...اشعار مشیری فوق العاده قشنگن:rose::heart::(40):
    ممنون هانیییییییی
    جالب وزیباست...:rose:
    از پایین به بالا خوانده شود خیلی این شعر رو دوست دارم وووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو
    اشكي از شاخه فرو ريخت
    مرغ شب، ناله تلخي زد و بگريخت ...

    اشك در چشم تو لرزيد،
    ماه بر عشق تو خنديد!

    يادم آيد كه : دگر از تو جوابي نشنيدم
    پاي در دامن اندوه كشيدم.
    نگسستم، نرميدم.

    رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌هاي دگر هم،
    نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم،
    نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ...

    بي تو، اما، به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!
    با تو گفتم:‌ حذر از عشق!؟ - ندانم
    سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم،
    نتوانم!

    روز اول، كه دل من به تمناي تو پر زد،
    چون كبوتر، لب بام تو نشستم
    تو به من سنگ زدي، من نه رميدم، نه گسستم ...

    باز گفتم كه : تو صيادي و من آهوي دشتم
    تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
    حذر از عشق ندانم، نتوانم!
    آسمان صاف و شب آرام
    بخت خندان و زمان رام
    خوشه ماه فروريخته در آب
    شاخه‌ها دست برآورده به مهتاب
    شب و صحرا و گل و سنگ
    همه دل داده به آواز شباهنگ

    يادم آيد، تو به من گفتي:
    از اين عشق حذر كن!
    لحظه‌اي چند بر اين آب نظر كن،
    آب، آيينه عشق گذران است،
    تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است،
    باش فردا، كه دلت با دگران است!
    تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!
    يادم آم كه شبي باهم از آن كوچه گذشتيم
    پر گشوديم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتيم
    ساعتي بر لب آن جوي نشستيم.

    تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت.
    من همه، محو تماشاي نگاهت.
    بي تو، مهتاب‌شبي، باز از آن كوچه گذشتم،
    همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم،
    شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،
    شدم آن عاشق ديوانه كه بودم.

    در نهانخانه جانم، گل ياد تو، درخشيد
    باغ صد خاطره خنديد،
    عطر صد خاطره پيچيد:
    هانیه جان....آجی قشنگم...مراقب خودت باش..مراقب مو طلایی هم باش.خعلی دوست دارم خواهرم.
  • در حال بارگیری...
  • در حال بارگیری...
  • در حال بارگیری...
بالا