Fariba 90
پسندها
76

نوشته‌های نمایه آخرین فعالیت فرستادن‌ها درباره

  • گفت خیلی میترسم؛

    گفتم چرا ؟
    گفت چون از ته دل خوشحالم ...
    این جور خوشحالی ترسناک است…
    پرسیدم آخه چرا ؟
    جواب داد: وقتی آدم این جور خوشحال باشد
    سرنوشت آماده است چیزی را از آدم بگیرد!
    با قلم میگویم:

    _ای همزاد ،ای همراه،

    ای هم سرنوشت

    هر دومان حیران بازی های دوران های زشت.

    شعرهایم را نوشتی

    دست خوش،

    اشک هایم را کجا خواهی نوشت؟

    « فریدون مشیری»



    کاش چون پاییز بودم … کاش چون پاییز بودم
    کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم

    برگهای آرزوهایم یکایک زرد میشد
    آفتاب دیدگانم سرد میشد

    آسمان سینه ام پر درد می شد
    ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ میزد

    اشکهایم همچو باران
    دامنم را رنگ می زد

    وه … چه زیبا بود اگر پاییز بودم
    وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم

    شاعری در چشم من می خواند …شعری آسمانی
    در کنار قلب عاشق شعله میزد

    در شرار آتش دردی نهانی
    نغمه من …

    همچو آوای نسیم پر شکسته
    عطر غم می ریخت بر دلهای خسته

    پیش رویم
    چهره تلخ زمستان جوانی

    پشت سر
    آشوب تابستان عشقی ناگهانی

    سینه ام
    منزلگه اندوه و درد و بدگمانی
    کاش چون پاییز بودم … کاش چون پایز بودم
    (فروغ فرخزاد)

    http://snd1.tebyan.net/1388/05/Az%20Man%20Bogzar57314.mp3



    يوسف مي دانست که تمام درها بسته اند ؛

    اما بخاطر خدا و تنها به اميد او ،

    به سوي درهاي بسته دويد و تمام درهاي بسته برايش باز شد ...


    اگر تمام درهاي دنيا هم به رويت بسته شدند ؛

    تو هم بخاطر خدا و با اعتماد به او ، به سوي درهاي بسته بدو ،

    چون :

    خــداي تــو و يوســف يکـيــسـت ...
  • در حال بارگیری...
  • در حال بارگیری...
  • در حال بارگیری...
بالا