bacillus.bs
New member
Mohana,.;.....
این ور پریده به سپید 71 میخوره ...از اون چرخهای دهه 60 داره ولی یکمی دهه 70 هم ازینا داشتن ...:tonguesmiley:
::مسابقه::
دور نهم مسابقه ی عکس بچگی برگزار می شود.
![]()
حدس بزنید این عکس کدوم کاربر سایته ؟
![]()
خاطره بچگی:
خونمون بغل خیابون بود مامانم میترسید نمیذاشت بریم بیرون بازی کنیم. فقط میگفت تو حیاط. ماهم یبار ک بعداظهر مامانم خواب بود یواشکی گفتیم ک بریم. آبجیم سوار دوچرخه شد منم نشستم جلو رو اون میله دوچرخه خخخ و پسرعمم ک سوسول تشریف داشت نشوندیم پشت ک نیفته و پشت ابجیمو نیگه داره. خب رفتیم تو پیاده رو ...تا یه مسیری رو ابجیم رکاب زد کلیم داشتیم حال میکردیم ک یهو دوچرخه کج شد خب ابجیمم کوچیک بود چجوری میتونست وزن 3 نفرو تحمل کنه خو. در همون جا یه چاله خیلی بزرگ آب و گل بود ک ما هم دقیقا همونجا فرت افتادیم توش! :| هیچی دیگه سرتاپا گلی و خیس مث 3تا موش آب کشیده رفتیم خونه و بدیهی میباشد ک لو رفتیم پیش مامانی خخخخخ
sepid71.1
melinaa.2
mohana.3
elham2012.4
marlik.5
خاطره بچگی:
خیلی خاطره ها دارم، الان خوباشو یادم نمیاد.
اما بچه که بودم یه دختره تو همسایه گی خونمون بود، منم 6 سالم بود فکر کنم، خیلی بچه بودم. اون از من بزرگتر بود. بعد یه باری گوشواره خیلی گرون خریده بود تو باغ خونه گمش کرده بود. بعد منم که اسگل، اومد بهم گفت میدونی چیه، زیر این درخته کتاب ابوعلی سینا دفنه، منم از بابام زیاد تعریف ابوعلی سینا رو شنیده بودم، میدونست عاشقشم، گفت بیا بکن زیرشو، عاغا منم یه بیل برداشتم حالا نکن کی بکن، خودش فکر می کرد همون دور و برا گمش کرده، منم هی کندم و هیچی ندیدم، یهو دیدم اون رفته، باغبونمون بالای سرم بود بایه بیل بزرگ.
چشمتون روز بد نبینه، یه دونه محکم زد به باسنم، دیگه الفرار... درخته تازه کاشته شده داغون شد. بعد رفتم خونه دختره به خاطر اینکه نیافته تقصیر اون فوری رفته بود دروغگی چغلیمو پیش مامانمم کرده بود.... دیگه بازم چشمتون روز بد نبینه.
بعد من که ادب نشدم. یک ماه بعدش همون دختره اومد بهم گفت؛ میدونی چیه اون ستاره رو میبینی، منم گفتم آره... گفت میدونی قلعه هزار اردک همونجاس، باور کن.. شاید 5 ماه تو کف اون ستاره بودم. کور شدم روش، دیونه شده بودم... همش فکر میکردم چجوری اونا اونجا زندگی میکنن، پس چرا من نمیبینمشون!