mojtabak62
New member
اخيراً در فرودگاه گفتگوي لحظات آخر بين مادر و دختري را شنيدم هواپيما
درحال حرکت بود و آنها در ورودي کنترل امنيتي همديگر را بغل کردند و مادر
گفت: " دوستت دارم و آرزوي کافي براي توميکنم." دختر جواب داد: " مامان
زندگي ما باهم بيشتر از کافي هم بوده است. محبت تو همه آن چيزي بوده که
من احتياج داشتم. من نيز آرزوي کافي براي توميکنم ."
>آنها همديگر را بوسيدند و دختر رفت. مادر بطرف پنجره اي که من در کنارش نشسته بودم آمد. آنجا ايستاد و مي توانستم ببينم که مي*خواست و احتياج داشت که گريه کند. من نمي*خواستم که خلوت او را بهم بزنم ولي خودش با اين سؤال اينکار را کرد: " تا حالا با کسي خداحافظي کرديد که مي*دانيد براي آخرين بار است که او را مي*بينيد؟ " جواب دادم: " بله کردم. منو ببخشيد که فضولي مي*کنم چرا آخرين خداحافظي؟ "
>او جواب داد: " من پير و سالخورده هستم او در جاي خيلي دور زندگي مي*کنه. من چالش*هاي زيادي را پيش رو دارم و حقيقت اينست که سفر بعدي او براي مراسم دفن من خواهد بود . "
>"وقتي داشتيد خداحافظي مي*کرديد شنيدم که گفتيد " آرزوي کافي را براي تو مي*کنم. " مي*توانم بپرسم يعني چه؟ "
>او شروع به لبخند زدن کرد و گفت: " اين آرزويست که نسل بعد از نسل به ما رسيده. پدر و مادرم عادت داشتند که اينرا به همه بگن." او مکثي کرد و درحاليکه سعي مي*کرد جزئيات آنرا بخاطر بياورد لبخند بيشتري زد و گفت: " وقتي که ما گفتيم " آرزوي کافي را براي تو مي*کنم. " ما مي*خواستيم که هرکدام زندگي اي پر از خوبي به اندازه کافي که البته مي*ماند داشته باشيم. " سپس روي خود را بطرف من کرد و اين عبارتها را که در پائين آمده عنوان کرد :
>"آرزوي خورشيد کافي براي تو مي*کنم که افکارت را روشن نگاه دارد بدون توجه به اينکه روز چقدر تيره است.
>آرزوي باران کافي براي تو مي*کنم که زيبايي بيشتري به روز آفتابيت بدهد .
>آرزوي شادي کافي براي تو مي*کنم که روحت را زنده و ابدي نگاه دارد .
>آرزوي رنج کافي براي تو مي*کنم که کوچکترين خوشي*ها به بزرگترينها تبديل شوند .
>آرزوي بدست آوردن کافي براي تو مي*کنم که با هرچه مي*خواهي راضي باشي .
>آرزوي از دست دادن کافي براي تو مي*کنم تا بخاطر هر آنچه داري شکرگزار باشي .
>آرزوي سلام*هاي کافي براي تو مي*کنم که بتواني خداحافظي آخرين راحت تري داشته باشي ."
>بعد شروع به گريه کرد و از آنجا رفت .
>مي گويند که تنها يک دقيقه طول مي*کشد که دوستي را پيدا کنيد٬ يکساعت مي*کشد تا از او قدرداني کنيد اما يک عمر طول مي*کشد تا او را فراموش کنيد .
درحال حرکت بود و آنها در ورودي کنترل امنيتي همديگر را بغل کردند و مادر
گفت: " دوستت دارم و آرزوي کافي براي توميکنم." دختر جواب داد: " مامان
زندگي ما باهم بيشتر از کافي هم بوده است. محبت تو همه آن چيزي بوده که
من احتياج داشتم. من نيز آرزوي کافي براي توميکنم ."
>آنها همديگر را بوسيدند و دختر رفت. مادر بطرف پنجره اي که من در کنارش نشسته بودم آمد. آنجا ايستاد و مي توانستم ببينم که مي*خواست و احتياج داشت که گريه کند. من نمي*خواستم که خلوت او را بهم بزنم ولي خودش با اين سؤال اينکار را کرد: " تا حالا با کسي خداحافظي کرديد که مي*دانيد براي آخرين بار است که او را مي*بينيد؟ " جواب دادم: " بله کردم. منو ببخشيد که فضولي مي*کنم چرا آخرين خداحافظي؟ "
>او جواب داد: " من پير و سالخورده هستم او در جاي خيلي دور زندگي مي*کنه. من چالش*هاي زيادي را پيش رو دارم و حقيقت اينست که سفر بعدي او براي مراسم دفن من خواهد بود . "
>"وقتي داشتيد خداحافظي مي*کرديد شنيدم که گفتيد " آرزوي کافي را براي تو مي*کنم. " مي*توانم بپرسم يعني چه؟ "
>او شروع به لبخند زدن کرد و گفت: " اين آرزويست که نسل بعد از نسل به ما رسيده. پدر و مادرم عادت داشتند که اينرا به همه بگن." او مکثي کرد و درحاليکه سعي مي*کرد جزئيات آنرا بخاطر بياورد لبخند بيشتري زد و گفت: " وقتي که ما گفتيم " آرزوي کافي را براي تو مي*کنم. " ما مي*خواستيم که هرکدام زندگي اي پر از خوبي به اندازه کافي که البته مي*ماند داشته باشيم. " سپس روي خود را بطرف من کرد و اين عبارتها را که در پائين آمده عنوان کرد :
>"آرزوي خورشيد کافي براي تو مي*کنم که افکارت را روشن نگاه دارد بدون توجه به اينکه روز چقدر تيره است.
>آرزوي باران کافي براي تو مي*کنم که زيبايي بيشتري به روز آفتابيت بدهد .
>آرزوي شادي کافي براي تو مي*کنم که روحت را زنده و ابدي نگاه دارد .
>آرزوي رنج کافي براي تو مي*کنم که کوچکترين خوشي*ها به بزرگترينها تبديل شوند .
>آرزوي بدست آوردن کافي براي تو مي*کنم که با هرچه مي*خواهي راضي باشي .
>آرزوي از دست دادن کافي براي تو مي*کنم تا بخاطر هر آنچه داري شکرگزار باشي .
>آرزوي سلام*هاي کافي براي تو مي*کنم که بتواني خداحافظي آخرين راحت تري داشته باشي ."
>بعد شروع به گريه کرد و از آنجا رفت .
>مي گويند که تنها يک دقيقه طول مي*کشد که دوستي را پيدا کنيد٬ يکساعت مي*کشد تا از او قدرداني کنيد اما يک عمر طول مي*کشد تا او را فراموش کنيد .