پاتوق بچه های بیوشیمی

leylii

New member
از آن روزی که ما را آفریدی
به غیر از مصیبت چیزی ندیدی
خداوندا به حق هشت و چارک
ز مو بگذر شتر دیدی ندیدی
 

leylii

New member
هنگامی که شب های تاریک زندگییم فرا می رسد قلبم از تپش باز می ایستد و قطرات اشکهای تنهایی بر رخسارم همچون باران بهاری می بارد ولی نامگاه سر را بلند کرده و به آسمانی که چادر سیاهش را بر سر کرده مینگرم و در این هنگام نقاط نورانی توجه من را به خود جلب میکند با دیدن یک ستاره ی زیبا قلبم شروع به تپش میکند ستاره ی زیبای زندگانییم کسی نسیت جز....
 

bahar9368

New member
images




















چه سوت و کوره اینجا .کجااااااااااااااااااااایین بچه ها؟
 

bahar9368

New member
معلم پسرک را صدا زد

تا انشایش را با موضوع « علم بهتر است یاثروت » را بخواند ...

پسرک با صدای لرزان گفت ننوشته ام !

معلم با خط کش چوبی پسرک را تنبیه کرد

و او را پایین پا در هوا نگه داشت

پسرک در حالی که دستهای قرمزو باد کرده اش را به هم می مالید

زیر لب گفت: آری ثروت بهتر است چون اگر داشتم دفتری میخریدم

و انشایم را می نوشتم ...
 

konjkave

New member
و اینک سعیده وارد می شود.
سلام
لیلی بهار و هم اسمی عزیزم.منم اومدم دیگه دوران غم وغصه وتنهایی تموم شد.:smilies-azardl (113
 

konjkave

New member
خوبی سعیده جون؟میگم مدیر دیشب یه پیغام خصوصی واسم داد بعدم غیبش زدم الانم که پشت میزش نیست کجا رفته؟؟؟
رئیسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس کجایی؟؟؟
 

bahar9368

New member
خوبی سعیده جون؟میگم مدیر دیشب یه پیغام خصوصی واسم داد بعدم غیبش زدم الانم که پشت میزش نیست کجا رفته؟؟؟
رئیسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس کجایی؟؟؟

رییس رفته خرید برا پاتقمون دیگه .امشب نوبت خرید پاتق هستش
0n8n0vzo03tretav1zz9.gif
 

leylii

New member
سلام کنجکاو ...سعیده ....
خوب بهار چرا دنبال رئیس نرفتی؟؟؟؟؟تنهایی خسته میشد خوب....
 
بالا