آفرین شیوا...آفرین آقا mj:thanks::thanks::thanks:
آقا mj جایزه من یادتون نره:
خوب،
بازم یک عکس!
این سالن مطالعه ی خوابگاه پسران، توی دانشگاه دوره ی کارشناسی مون، است!
الان ساعت 3:30 شب است، و همه رفتند!
معمولا ، من یا دوستم ، شبها چراغا رو خاموش می کردیم و می رفتیم! به قول خودمون کرکره رو می کشیدیم پایین!
از سمت راست، میز دوم، صندلی روبرو! من می نشستم! چندین ماه صندلی م همین بود!
از این سالن چقدر رتبه ی تک رقمی رفت ارشد! سال ما تقریبا همه رتبه های عالی آوردند! جو خوبی بود!
شب ها که مخمون می پوکید! می رفتیم توی دانشگاه (با لباس خوابگاه!) راه می رفتیم،
یک مهد کودک برای فرزندان کارمندان بود! اون شبا شده بود وسایل بازی ما! زندگی می کردیم! می دوییدیم! بازی می کردیم ! تاب! سرسره!