من جهان خودم هستم وجدان صداي خداست

نظر شما در مورد این تاپیک چیست؟


  • مجموع رای دهندگان
    0

Martian

New member
بچه ها من فعلا تا بعد امتحانات پایان ترم اینجا نمیام مواظب خودتون باشید فعلا گود بای
 

nanooo

Member
افرين بر martianعزيزم
تشكر فراوان
اميدورام روزي هم كلاسي هم در رشته نانو باشيم
سپاس..........
 

Martian

New member
بچه ها قرار بود تا بعد امتحانات نیام اینجا ولی واقعیتش نتونستم خودمو نگه داری یه جورایی معتاد شدیم.
 

دریا...

New member


من یاد یه پسرک واکسی افتادم که چند روز پیش دیدم...
یه پسر بچه 10 ساله که واقعا من ازش خجالت کشیدم....
سوار تاکسی بودم که این پسرک هم سوار شد...خیلی خسته به نظر می اومد،توی اون هوای سرد با یه لباس نازک و یه کوله پشتی به دوشش،با یه جثه خیلی نحیف..تا سوار شد به راننده گفت که من را فلان خیابون پیاده کن...
ازش پرسیدم مدرسه میری؟گفت آره مدرسه شبانه میرم،روزها کار میکنم و واکس میزنم،عصرها هم مدرسه میرم...گفت الان هم مدرسم دیرم شده که با تاکسی دارم میرم...خیلی خسته بود ولی از ترس اینکه یه وقت جا نمونه چشماشو روی هم نمی ذاشت....بهش گفتم بخواب همون خیابون که رسیدیم من صدات میکنم که پیاده بشی....
یعنی اون لحظه از خودم خجالت کشیدم وقتی دیدم که این پسرک کوچولو که میگفت از صبح زود داره کار میکنه و حالا هم با این خستگی شدید، داره میره مدرسه ولی منی هم که داشتم از دانشگاه بر میگشتم انقدر خسته بودم که دیگه توان هیچ کاری در خودم نمی دیدم و فقط منتظر بودم برسم خونه... تازه کلی هم ناراضی از اینکه چقدر خستگی درس و دانشگاه....
 

شیده

New member
واقعانمیدونم چه تشکری بنویسم که شایسته شمامارتین عزیز باشه چندین بار نوشتم و ویرایش کردم اما بالاخره به این نتیجه رسیدم به احترام شما سکوت کنم همین.....................................
 

Artmis.a

New member
چشم آبجی جون حتما شما فقط دعوام نکنید.

الان باز اومدی که
69019_losersmiley.gif

پس بدو برو سر درسات... تا پنج می شمارم
66619_guntootsmiley2.gif
 

AWWA

New member

من یاد یه پسرک واکسی افتادم که چند روز پیش دیدم...
یه پسر بچه 10 ساله که واقعا من ازش خجالت کشیدم....
سوار تاکسی بودم که این پسرک هم سوار شد...خیلی خسته به نظر می اومد،توی اون هوای سرد با یه لباس نازک و یه کوله پشتی به دوشش،با یه جثه خیلی نحیف..تا سوار شد به راننده گفت که من را فلان خیابون پیاده کن...
ازش پرسیدم مدرسه میری؟گفت آره مدرسه شبانه میرم،روزها کار میکنم و واکس میزنم،عصرها هم مدرسه میرم...گفت الان هم مدرسم دیرم شده که با تاکسی دارم میرم...خیلی خسته بود ولی از ترس اینکه یه وقت جا نمونه چشماشو روی هم نمی ذاشت....بهش گفتم بخواب همون خیابون که رسیدیم من صدات میکنم که پیاده بشی....
یعنی اون لحظه از خودم خجالت کشیدم وقتی دیدم که این پسرک کوچولو که میگفت از صبح زود داره کار میکنه و حالا هم با این خستگی شدید، داره میره مدرسه ولی منی هم که داشتم از دانشگاه بر میگشتم انقدر خسته بودم که دیگه توان هیچ کاری در خودم نمی دیدم و فقط منتظر بودم برسم خونه... تازه کلی هم ناراضی از اینکه چقدر خستگی درس و دانشگاه....

تو مرکز ما یه پزشک بود که می گفت:من از بچگی هم کارگری کردم هم درس خوندم. به ظاهرش که نیگا می کردی فکر می کردی تو رفاه بزرگ شده،با شخصیت وبا وقار!! اینا زندگی براشون خیلی لذت بخشتره.
 
بالا