من یاد یه پسرک واکسی افتادم که چند روز پیش دیدم...
یه پسر بچه 10 ساله که واقعا من ازش خجالت کشیدم....
سوار تاکسی بودم که این پسرک هم سوار شد...خیلی خسته به نظر می اومد،توی اون هوای سرد با یه لباس نازک و یه کوله پشتی به دوشش،با یه جثه خیلی نحیف..تا سوار شد به راننده گفت که من را فلان خیابون پیاده کن...
ازش پرسیدم مدرسه میری؟گفت آره مدرسه شبانه میرم،روزها کار میکنم و واکس میزنم،عصرها هم مدرسه میرم...گفت الان هم مدرسم دیرم شده که با تاکسی دارم میرم...خیلی خسته بود ولی از ترس اینکه یه وقت جا نمونه چشماشو روی هم نمی ذاشت....بهش گفتم بخواب همون خیابون که رسیدیم من صدات میکنم که پیاده بشی....
یعنی اون لحظه از خودم خجالت کشیدم وقتی دیدم که این پسرک کوچولو که میگفت از صبح زود داره کار میکنه و حالا هم با این خستگی شدید، داره میره مدرسه ولی منی هم که داشتم از دانشگاه بر میگشتم انقدر خسته بودم که دیگه توان هیچ کاری در خودم نمی دیدم و فقط منتظر بودم برسم خونه... تازه کلی هم ناراضی از اینکه چقدر خستگی درس و دانشگاه....