حسان
Well-known member
غم که می آید در و دیوار شاعر میشود
در تو زندانی ترین رفتار شاعر میشود
نجمه زارع
با ه
دلا شب ها نمی نالی به زاری
سر راحت به بالین میگذاری
تو صاحب درد بودی ناله سر کن
خبر از درد بی دردی نداری
"ث"
غم که می آید در و دیوار شاعر میشود
در تو زندانی ترین رفتار شاعر میشود
نجمه زارع
با ه
دلا شب ها نمی نالی به زاری
سر راحت به بالین میگذاری
تو صاحب درد بودی ناله سر کن
خبر از درد بی دردی نداری
"ث"
د نبود اول؟؟:smiliess (11):
با ه میگیم:
همچنان در ظلمت شب های بی مهتاب
همچنان پژمرده در پهنای این مرداب
همچنان لبریز از اندوه میپرسم:
"جام اگر بشکست؟
ساز اگر بگسست؟
شعر اگر دیگر به دل ننشست؟"
"ف"
د نبود اول؟؟:smiliess (11):
با ه میگیم:
همچنان در ظلمت شب های بی مهتاب
همچنان پژمرده در پهنای این مرداب
همچنان لبریز از اندوه میپرسم:
"جام اگر بشکست؟
ساز اگر بگسست؟
شعر اگر دیگر به دل ننشست؟"
"ف"
فهم این رندی برای اهل معنا سخت نیست
دلبری خوب است، اما دلربایی بهتر است
با ش
:applause:
شعله ی رنگین کمان آفتاب
در غبار ابر ها افتاده است
کودک بازی پرست زندگی
دل بدین رویای رنگین داده است.
فکر کنم چشم های من مشکل پیدا کرده .. جدیدا هم غلط تایپ میکنم هم غلط میخونم:33:
:applause:
شعله ی رنگین کمان آفتاب
در غبار ابر ها افتاده است
کودک بازی پرست زندگی
دل بدین رویای رنگین داده است.
فکر کنم چشم های من مشکل پیدا کرده .. جدیدا هم غلط تایپ میکنم هم غلط میخونم:33:
من الان با چی شروع کنم پس حسان؟:mad_majidonline:
یادت رفت حرفو بگی
شاید این خنده که امروز دریغش کردی...آخرین فرصت بودن با امید است
با ت لطفا
تو هم ای بادیه پیمای محبت چون من
سر راحت ننهادی به سر بالینی
شهریار
با ل
لبریز ز سرمستی و سرریز ز هستی
دریای تلاطم شده ام در خودم امشب
"ت"
تا چه حد این حرفها را میتوانی حس کنی
حس کنی دارد دلم بسیار شاعر میشود
با ا
چه شیرین آمدی، شوری به دل انداختی،رفتیای حس شکوهمند ، غمگین و شگفت
امروز چه قدر با تو زیبا شده ام
"چ"
چه شیرین آمدی، شوری به دل انداختی،رفتی
نگاهی کردی و کار دلم را ساختی، رفتی
مهدی سهیلی
با ک
زمین از دلبران خالی ست یا من چشم و دل سیرم؟کی میشود به روی تو روشن چراغ چشم؟
روشن نشد جواب سوالی که داشتم
"ز"
زندگی درک همان فردایی است که نخاهد آمد
تو نه در دیروزی نه در فردا
ظرف امروز پر از بودن توست
زندگی را دریاب
با ب لطفا
زمین از دلبران خالی ست یا من چشم و دل سیرم؟
که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم
فاضل نظری
با ب