دفتر شعر

setayesh71

New member
حسرت نبرم به خواب آن مرداب

كارام درون دشت شب خفته است



دريايم و نيست باكم از طوفان

دريا همه عمر خوابش آشفته است
 

navik

New member
دوره گردی سیاّس
شعر حراج نموده
که بیاید جماعت
قیمتش نان شب است!
مردم افسرده ، دور او جمع شدند
و چنین میگفتند :
خوش بحالت ای دوست !
لااقل داری تو !
چیز قابل داری !
که حراجش کنی و نان به خانه ببری !
دیر وقتی است که ما، سخنان را خوردیم
سیر سیریم هنوز،
تازه دیروز قلی !
سخن نثری را
ز بزرگان خورده !
مست کرده مرده !
دوره گرد این بشنید،
و بیامد که شود راهی او !
بگرفتند به جرمی که چرا ؟
سد معبر کرده !
..
پشت سر گفت مرا آن عابر .
تب داری و و هزیان قشنگی گفتی !
و حواست باشد که تو ترشی نخوری !
و من او را گفتم.
""دل خوش سیری چند "" ؟
...

k1nd
91/9/9
 
نون و قلم نبی ست و ما یسطرون حسین

طاق فلک علی ست به عالم ستون حسین

اصل حیات حضرت زهراست خون حسین

هستی تمام ظاهر و ما فی البطون حسین

با یک قیامت است هم الغالبون حسین

در این قیام نقطه پرگار زینب است

***

سردار سر سپرده جولان عشق کیست؟

تنها امیر فاتح میدان عشق کیست؟

عشق است حسین و گوش به فرمان عشق کیست؟

روح دمیده در تن بی جان عشق کیست؟

علامه مفسر قرآن عشق کیست؟

مفتاح قفل بسته هر کار زینب است

***

ذرات و کائنات همه مرده یا خموش

میدان احتجاج و زنی که علم بدوش

قلب جهان به عمق زمین گرم جنب و جوش

آتشفشان قلب خداوند در خروش

هوهوی ذوالفقار علی می رسد به گوش

***

یک تن شهید و یک تن دیگر اسیر شد

یک تن به خاک ماند و یک تن دیگر سفیر شد

یک تن نشان نیزه و شمشیر و تیر شد

یک تن کنار کشته صد پاره پیر شد

یک تن امیر آمد و یک تن امیر شد

بر خیل اشک و آه سپهدار زینب است

***

چشم ستاره در به در جستجوی ماه

بر روی نیزه دیده زینب گرفت راه

مبهوت می نمود به سرنیزه ای نگاه

آتش کشید شعله ز دل تا کشید آه

کی جانپاه زینب و اطفال بی پناه

راحت بخواب چون که پرستار زینب است

***

خورشید روی قله نی آشکار شد

زیباترین ستاره سر شیر خوار شد

ناموس حق به ناقه عریان سوار شد

هشتاد و چند خسته به هم همقطار شد

زیباترین ستاره دنباله دار شد

در این مسیر نور جلودار زینب است

***

از نای من به ناله چو برخاست نای نی

عالم شنید از پس آن های های نی

تو بر فراز نیزه و من در قفای نی

آنقدر سنگ خورده ام از لابه لای نی

تا این که یافتم سرت از ردپای نی

داغ تو هست آتش و نیزار زینب است
 

navik

New member
وخدا نزدیک است
کودکی میپرسد
پدرم نیست کجاست ؟
مادرش گفت به او
پدرت پیش خداست
و چه با تدبیر است کودک قصه ما
مادرش را گفته ..!
میکنم شکر . که اکنون پدرم پیش خداست
و خدا هم پدری خوب به بالای سر خود دارد ..!
حتما اکنون پدرم، قصه های شب وآن بزبز قندی مرا !
به خدا میگوید
خوش بحالش پدری دارد او !
مادرش مانده چه گوید او را !
.
من در اندیشه که آیا پدرش پیش خداست ؟
k1nd
91/9/9
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: mohana

mohana

Well-known member
نگاه کن که غم درون دیده ام

چگونه قطره قطره آب می شود

چگونه سایه سیاه سرکشم

اسیر دست آفتاب می شود

نگاه کن

تمام هستیم خراب می شود
شراره ای مرا به کام می کشد

مرا به اوج می برد

مرا به دام میکشد

نگاه کن تمام آسمان من

پر از شهاب می شود
 

68m

New member
دلم گرفته ای دوست! هوای گریه با من
گر از قفس گریزم، کجا روم کجا من؟
کجا روم، که راهی به گلشنی ندانم
که دیده بر گشودم به کنج تنگنا، من
نه بسته ام به کس دل، نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج رها رها رها من
ز من هرآنکه او دور چو دل به سینه نزدیک
به من هر آنکه نزدیک از او جدا جدا من
نه چشم دل به سویی نه باده در سبویی
که تر کنم گلویی به یاد آشنا من
ز بودنم چه افزود؟ نبودنم چه کاهد؟
که گویدم به پاسخ که زنده ام چرا من؟
ستاره ها نهفتم در آسمان ابری
دلم گرفته ای دوست! هوای گریه با من ...
سیمین بهبهانی
 

@... zahra

New member
من برای سالها مینویسم......
سالها بعد چشمان تو عاشق خواهند شد
اما..افسوس...
قصه ی مادر بزرگ راست بود..
همیشه یکی بوی یکی نبود...
 

roshan

New member
ماه من ...
غصه اگر هست بگو تا باشد..
معنی خوشبختی...مهر ورزیدن و دوست داشتن است...
این همه شادی و شور...این همه غصه و غم...این همه مرگ و تولد...
چه بخواهی چه نخواهی...
میوه یک باغ اند...همه را با هم و با عشق بچین..
ولی از یاد مبر...پشت هر کوه بلند...سبززاریست پر از یاد خدا...
و در آن باز کسی میخواند...
که خدا هست ... خدا هست هنوز.........
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: mohana

siavash

New member
هنوز دارم به پشت سرم نگاه میکنم

نه تو هستی

نه حتی سایه ام

ولی من هستم

بایه لبخند ساده بی ریا

از به یاد آوری قشنگی های با تو بودن

هنوز به راه رفته ات نگاه میکنم

خدایا این صبر را چگونه به من دادی

فکر میکردم روزی که برود من می میرم

ولی من اینجام...

نفس می کشم...

راه می روم...

زنده ام...

و قلبم هنوز عاشقانه میتپد

برای او که دیگر نیست

این حس عارفانه از کجا آمد

که مرا در حریری از آرامشی طلایی گرفت

هنوز نگاههای تو خاطرم را قلقلک می دهد

و شکوه مهربانی هایت ذهنم را آذین می بندد

نمی دانم چرا؟

ولی حس میکنم امروز بیشتر ا زهر وقت دیگری

از تو دورم و بی نهایت به تو نزدیکم

امروز دیگر تو در منی

نه...!

تو خود خود منی

نمیدانم چرا؟

ولی من تازه امروز تو را یافتم
 

navik

New member
به بهانه سالگرد تو ....!

چشمم به خیابانی است که تو رفتی
شاید برگشتی باشد
حادثه ای که اتفاق نیافتد
کسی از دست تو بگیرد و مراقبت باشد
هنگامی که آن راننده مست تو را نمیبیند
یا اصلا راننده کاش امشب مست نباشد
کاش لااقل او کمی توقف کند
حداقل از نفس نکشیدنت مطمئن شود آه ...
کاش کسی در ان نزدیکی باشد و تو را ببیند
و فریاد بی صدایت را بشنود .
ان شب من نیز به همراه تو مردم ..
در هر لحظه زجری از افسوس ها میکشم .
به دادم برس برگرد و امشب نرو .
برای ندیدنت دیگر بهانه کوچیدن غریبانه ات کافی نیست
دیشب خواب دیدم میتوانی حرف بزنی و حتی فریاد بزنی دوست خوبم .
افسوس که قصه ها تکراریند .
و برگشتی در کار نیست
k1nd
91/9/16
 

navik

New member
بعضی از مردم شهر آقایند
اهل آن دهکده بالایند
ماکه یک سلام ساده دادیم
گوییا جوابها در راهند
دوستی گفت مرا ای شاعر
نکند شکوه کنی از اینان
باورش سخت ، ولی اینمردم
محتاجتر از ، من و تو و صحرایند .
k1nd
91/9/17
 

sokot

New member
[SIZE=4]

حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج
فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست
....

غنچه از خواب پرید ... و گلی تازه به دنیا آمد ...
خار خندید و به گل گفت : سلام ... و جوابی نشنید ...
خار رنجید ولی هیچ نگفت ...
ساعتی چند گذشت ... گل چه زیبا شده بود ...
دست بی رحمی آمد نزدیک ... گل سراسیمه ز وحشت افسرد ...
لیک آن خار در آن دست خلید ... و گل از مرگ رهید ...
صبح فردا که رسید ... خار با شبنمی از خواب پرید ...
گل صمیمانه به او گفت : سلام ...



گل اگر خار نداشت، دل اگر بی غم بود، اگر از بهر کبوتر قفسی تنگ نبود،
زندگی ،عشق، اسارت ،قهر ،آشتی، هم بی معنا بود



زندگي با همه وسعت خويش
محفل ساكت غم خوردن نيست
حاصلش تن به قضا دادن و افسردن نيست
اضطراب وهوس ديدن و ناديدن نيست
زندگي جنبش جاري شدن است
زندگي کوشش و راهي شدن است
از تماشاگه آغازحيات تا به جايي كه خدا مي داند.
زندگي چون گل سرخي است پر از خار و پر از برگ و پر از عطر لطيف،


يادمان باشد اگر گل چيديم،
عطر و برگ و گل و خار،
همه همسايه ديوار به ديوار همند..
[/SIZE]
 

navik

New member
امشب من خودم را دارم دور میریزم
انقدر دور که حتی فردا صبح بخواهم دنبال خودم بگردم
عمرا بتوانم نشانی از خودم بیابم
با خودم حسابی به هم زدیم
داشتم میرفتم ..! حتی به خودم نگاه هم نکردم..!
دلم باز هم خنک نشد در را هم با تمام قدرتم بستم
و حتی قفلش هم کردم تا نتوانم دنبال خودم راه بیافتم ..!
میدانم به چه فکر میکنی ...!
این کار هر شب من است
تب دارم و هزیان میگویم ..!
k1nd
 

navik

New member
تقدیم به روح پاک دختری که در روستایی در استان من در اتش کلاس درس سوخت ...!!!
من سوگوارم مانند همه ایرانیان ..!

زرتشت پاک برخیز که با آتشی که تو مظهر پاکیش قرار دادی ..!
هم اکنون فرشتگانت را به آتش میکشانند !
ما دلمان میسوزد و "اتش " شرمگین است .
k1nd
91/9/21
 

sepidh gh

New member
ای بینوا که فقر تو ، تنها گناه تست !!
در گوشه ای بمیر که این راه راه تست

این گونه گداخته جز داغ ننگ نیست
وین رخت پاره دشمن حال تباه تست

در کوچه های یخ زده
بیمار و دربدر
جان میدهی و مرگ تو تنها پناه تست

باور مکن که در دلشان میکند اثر
این قصه های تلخ که در اشک و آه تست

اینجا « لباس فاخر » و «پول کلان » بیار
تا بنگری که چشم همه عذرخواه تست !

در حیرتم که از چه نگیرد درین بنا
این شعله های خشم که در هر نگاه تست !
« فریدون مشیری »

 
آخرین ویرایش:

roshan

New member


جان میدهم به گوشه زندان سرنوشت
سر را به تازیانه او خم نمی کنم!
افسوس بر دوروزه هستی نمی خورم
زاری براین سراچه ماتم نمی کنم.
با تازیانه های گرانبار جانگداز
پندارد آنکه روحِ مرا رام کرده است!
جان سختی ام نگر، که فریبم نداده است
این بندگی، که زندگیش نام کرده است!
بیمی به دل زمرگ ندارم، که زندگی
جز زهر غم نریخت شرابی به جام من.
گر من به تنگنای ملال آور حیات
آسوده یکنفس زده باشم حرام من!
تا دل به زندگی نسپارم،به صد فریب
می پوشم از کرشمۀ هستی نگاه را.
هر صبح و شب چهره نهان می کنم به اشک
تا ننگرم تبسم خورشیدو ماه را !
ای سرنوشت، ازتو کجا می توان گریخت؟
من راهِ آشیان خود از یاد برده ام.
یکدم مرا به گوشۀ راحت مرا رها مکن
با من تلاش کن که بدانم نمرده ام!
ای سرنوشت مرد نبردت منم بیا !
زخمی دگر بزن که نیافتاده ام هنوز.
شادم از این شکنجه خدا را،مکن دریغ
روح مرا در آتشِ بیداد خود بسوز!
ای سرنوشت، هستی من در نبرد توست
بر من ببخش زندگی جاودانه را !
منشین که دست مرگ زبندم رها کند.

فریدون مشیری
 

navik

New member
چه كرده اي تو ....؟
بي درنك ميپرسند كه چه كردي :؟
لبانم را باز ميكنم افسوس اين لبان خشكيده بجاي سخن
خون ميبارند .
ميپرسند با صداي بلند ! چه كرده اي ؟
ميخواهم جوابي دهم دلم خالي ميشود !
دلم بزرگتر از احساسم به سينه ام فشار مياورد .
من هيچ كاري نكردم .
راستي من چرا هيچ كاري نكردم وقتي تنها ماندم .!
چرا من حتي بغضم را فرياد نكردم .
حتي وقتي دوستانم مرا رها كردند ماندم
با حسرت. ولي ماندم !
وقتي پشتم را به به دوستي تكيه دادم
تا اندكي خستكي را درمان نمايم
تيغي بر پشتم نشست و من حتي نگاهش نكردم تا شرمگين نشود .
چرا من كاري نكردم .
و بلند مرا ميپرسند ! بگو چه كردي !
و من ارام ميگويم هيچ ! به جرم هيچ مجرمم من!
و باز يادم ميايد چه ها دادم و چه ها را به دست اوردم ..!
تنهايي را دادم بي كسي را خريدم !
اي كه تو مرا ميپرسي چه كردي ؟
اين لحظه را شايد تو قضاوت ميكني
ولي زندگي من در جايي ديگر قضاوت خواهد شد
من سر سپرده به قضاوت اويم. و تو ان روز خواهي گفت كه چه كرده اي ؟
چه كرده اي تو بگو ....!؟
k1nd
91/9/27
 

abed530

New member
ابرهاى سياه مىبرند حمله به يكديگر
مىشود ديد و شنيد خوردن شمشيرها
آسمان به خروش آمده است انگار
سر آن ندارد كه بخواباند خشم

ميزد نعره و مى غرد اما...

اشك مى ريزد, درد دارد انگار

كاش مى شد كه بگويد دردش را

ميخورد زمين باران, مى شود تر همه جا

پدرم مي كند نگاهى بر آسمان

مى كشد آه و آهسته به زبان مى گويد

دل اين ابر به سان دل من پر درد است

تو بيا اى ابر با هم اشك بريزيم امشب
باشد كه سياهى دلمان شسته شود
پدرم اشك مىريزد,ابر مى غرد,باد مى دمد شيون غم به ميان

من دلم مى گيرد,چه شبى شد امشب (abed530)
 

abed530

New member
اكثر اوقات كه دل ميگيرد به ياد آن گاه اوقات ميافتم دلم خرسند بود و چه شاد.
اينكه خود را احيا كنم و اميد دل را جانى دگر ببخشم را نيك ميدانم.
اگر نبود توجيه و نبود انكار, اميد هم بود آن دورها
اين بار كه دلم بشود غمگين, آهسته به در گوشش خواهم گفت: آب عقل را به جوى منطق گر راه باشد باز, بيهوده گنديدن همچو مرداب چرا!
كاش كه اين بار نرسد كار دل دست دعا بر باران.
(abed530)
 
هواي سرد بي روح
قلبم يخ زده
جسمم لرزان
دستانم سرد سرد
و روحم بي قرار
نميدانم در پي چيست
شايد رهاييي
 
بالا