داستان ها و مطالب طنز (لطفا داستان ها و مطالب جدید طنزگونه رو اینجا قرار بدید)

!SeCreT!

New member
دقت کردین کتاب های امانتی ، به شدت چای را به سمت خود جذب میکنن ؟؟؟

 

!SeCreT!

New member

این آقایونی که ادعای پارک دوبل دارن .....

قرمه سبزی هم بلدین بپزین ؟
 

!SeCreT!

New member
دوستم رفته خواستگاری

دختره ازش پرسیده واسه تشکیل خونواده میخوای زن بگیری ؟

گفته :بله

دختر:خودت خواستی زن بگیری؟

دوستم بله

دختر:من قبول کنم شما خوشحال میشی؟

دوستم :بله

دختر :شرمنده من با کسی ک سه بار فرصت پ ن پ رو از دست بده ازدواج نمیکنم
:4d564ad6:
 

!SeCreT!

New member

رفتم وام دانشجویی بگیرم از امور مالی دانشگاه

میگم اگه ضامن نداشته باشم چی میشه ؟

میگه منفجر میشی!!

اینم از نظام آموزشی ...
 

!SeCreT!

New member

- مشترک گرامی چه خبر؟
مامان بابا خوبن؟،
علی کوچولو چه طوره؟
الهی ایرانسل قربونش بره.


- مشترک گرامی با ۶۴۵۲۰۰ ریال شارژ دیگر برنده ۱۵۰ تومن شارژداخل شبکه بشوید!


- مشترک گرامی چته؟
چرا تو فکری؟
عاشق شدی؟
آخه بدبخت! با این وضع گرونی کی عاشق می شه؟ ها؟


- مشترک گرامی تو مسابقه ما شرکت کن با ۲۰ لیتر بنزین جایزه !
با این کار مشت محکمی تو دهن همراه اول بزن!


- مشترک گرامی یه طرح دارم بهاره.
یکی سیم کارت بخر
یکی ببر
یکی میارم در خونتون
یکی می دم به عموتون
یکی هم واسه عمتون


- شونصدمین جشنواره ایرانسل در قلی آباد خرمن دشت. از 1 فروردین لغایت 29 اسفند هر سال ، با خرید هر سیم کارت ایرانسل هفتاد سیم کارت اعتباری جایزه بگیرید. همه روزه از ساعت 1 نصف شب تا 2 ظهر و از 2 ظهر تا 1 نصف شب. شما می توانید با پرداخت سالیانه مفت هزار ریال از کلیه خدمات ایرانسل برخوردار شوید..


- استخر سیم کارت ایرانسل افتتاح شد. شما می توانید در این استخر که از سیم کارت پر شده است، شنا کنید و به از هر کجا به کجای ایران فقط دقیقه ای هفتصد میلیون تومان تماس بگیرید.


- سیم کارت یک بار مصرف و بهداشتی ایرانسل به بازار آمد. این سیم کارت ها را بعد از هر بار استفاده بشکنید و دور بریزید. و سیم کارت دیگری با میلیونها جایزه ارزنده و نفیس دیگر جایزه بگیرید.
 

mehran35

New member
شوخی با اشعار حافظ:

- ﺑه آب روﺷﻦ ﻣﯽ ﻋﺎرﻓﯽ طﮭﺎرت ﮐﺮد

و رﻓﺘه رﻓﺘه ﺑه اﯾﻦ ﮐﺎر زﺷﺖ ﻋﺎدت ﮐﺮد!

- ﺑﺮﻗﯽ از ﻣﻨﺰل ﻟﯿﻠﯽ ﺑﺪرﺧﺸﯿﺪ ﺳﺤﺮ

ﻟﯿﻠﯽ آﻣﺪ دم در، ﮔﻔﺖ: ﺑﯿﺎ ﺑﺮق آﻣﺪ!

- آﻣﺪ از ﭘﺮده ﺑه ﻣﺠﻠﺲ ﻋﺮﻗﺶ ﭘﺎک ﮐﻨﯿﺪ

ﺗﺎ ﻧﮕﻮﯾﻨﺪ ﺣﺮﯾﻔﺎن ﮐه ﭼﺮا ﺧﯿﺲ آﻣﺪ!

- ﺳﺎل ھﺎ دل طﻠﺐ ﺟﺎم ﺟﻢ از ﻣﺎ ﻣﯽ ﮐﺮد

ﺑﯽ ﺧﺒﺮ ﺑﻮد ﮐه ﻣﺎ ﻣﺸﺘﺮک ﮐﯿﮭﺎﻧﯿﻢ!

- ﻣﺸﮑﻞ ﺧﻮﯾﺶ ﺑﺮ ﭘﯿﺮ ﻣﻐﺎن ﺑﺮدم دوش

ﮔﻔﺖ: دﻧﯿﺎ ﺷﺪه از ﻣﺸﮑﻞ ﭘﺮ، اﯾﻦ ھﻢ روش!

- ﻣﺎ در ﭘﯿﺎﻟه ﻋﮑﺲ رخ ﯾﺎر دﯾﺪه اﯾﻢ

اﻣﺎ ﻧه ﻓﺮت و ﻓﺮت! ﮐه ﯾﮏ ﺑﺎر دﯾﺪه اﯾﻢ!

- اﮔﺮ آن ﺗﺮک ﺷﯿﺮازی ﺑه دﺳﺖ آرد دل ﻣﺎ را

ﺑه دﺳﺘﺶ ﻣﯽ دھﻢ ﮐﺎری ﮐه ﺑﺎر آﺧﺮش ﺑﺎﺷﺪ!

- ﭘﯿﺮھﻦ ﭼﺎک و ﻏﺰﻟﺨﻮان و ﺻﺮاﺣﯽ در دﺳﺖ

آن ﻗﺪر ﻋﺮﺑﺪه زد، آﺑﺮوی ﻣﺎ را ﺑﺮد!

- وﻓﺎ ﻣﺠﻮی ز دﺷﻤﻦ ﮐه ﭘﺮﺗﻮی ﻧﺪھﺪ

ﭼﺮاغ ﻣﻮﺷﯽ دﺷﻤﻦ ﮐﻨﺎر ﻟﯿﺰر دوﺳﺖ!

- ﭼه ﺧﻮش ﺻﯿﺪ دﻟﻢ ﮐﺮدی ﺑﻨﺎزم ﭼﺸﻢ ﻣﺴﺘﺖ را

وﻟﯽ از روی ﭘﺎﯾﻢ ﺧﻮاھﺸﺎً ﺑﺮدار دﺳﺘﺖ را!

- ﻣﻦ ﺑﯿﭽﺎره ھﻢ از اھﻞ ﺳﻼﻣﺖ ﺑﻮدم

ﺑﺲ ﮐه رﻓﺘﻢ ﺑه ﭼﮑﺎپ اﯾﻦ ھﻤه ﺑﯿﻤﺎر ﺷﺪم

- ﺳﺤﺮم دوﻟﺖ ﺑﯿﺪار ﺑه ﺑﺎﻟﯿﻦ آﻣﺪ

ﮔﻔﺖ ﺑﺮ ﺧﯿﺰ ﮐه ﻣﻌﺸﻮق ﺗﻮ از ﭼﯿﻦ آﻣﺪ!

- ﻏﻼم ھﻤﺖ آﻧﻢ ﮐه زﯾﺮ ﭼﺮخ ﮐﺒﻮد

اﮔﺮ ﭼه ﻟه ﺷﻮد اﻣﺎ ﺷﮑﺎﯾﺘﯽ ﻧﮑﻨﺪ!

- ﺑه ھﺮ ﮐه ﻣﯽ ﻧﮕﺮی ﮐﺮده اﻗﺘﺪا ﺑه ﯾﺰﯾﺪ

ﻣﮕﺮ ﻧﺴﯿﻢ ﻣﺮوت در اﯾﻦ ھﻮا ﻧﻮزﯾﺪ؟

- ﺗﻮ را ﮐه ﺣﺴﻦ ﺧﺪاداده اﺳﺖ و ﺣﺠﻠه ی ﺑﺨﺖ

ﭼﺮا ﺑه ﻣﮭﺮﯾه ﮐﺮدی ﺷﺮاﯾﻄﺖ را ﺳﺨﺖ؟

- ﭼﻤﻦ ﺧﻮش اﺳﺖ و ھﻮا دﻟﮑﺶ اﺳﺖ و ﻣﯽ ﺑﯿﻐﺶ

ﻣﺮا ﻓﻘﻂ ﻧﮕﺮاﻧﯽ ز ﮔﺸﺖ ارﺷﺎد اﺳﺖ!

- در ﺧﺎﻧه ات اﮔﺮ ﮐه ﺑه ﺟﺰ رﺧﺖ ﭘﺎره ﻧﯿﺴﺖ

ﺟﺎﻧﺎ ﮔﻨﺎه طﺎﻟﻊ و ﺑﺨﺖ ﺳﺘﺎره ﻧﯿﺴﺖ!

دﯾﮕﺮان ھﻢ ﺑﮑﻨﻨﺪ آﻧﭽه ﻣﺴﯿﺤﺎ ﻣﯽ ﮐﺮد

ﻣﺼﻠﺤﺖ ﻧﯿﺴﺖ ﮐه از ﭘﺮده ﺑﺮون اﻓﺘﺪ راز!

ﺗﺎ ﺑه داﻣﻦ ﻧﻨﺸﯿﻨﺪ ز ﻧﺴﯿﻤﺖ ﮔﺮدی

داﺋﻤﺎ دل ﻧﮕﺮاﻧﻢ ﻧﮑﻨﺪ ﺑﺮﮔﺮدی!
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Taraa

mexin

Well-known member
يک جفت جوراب زنانه‎..!!

>
> هوس زن گرفتن به سرم زده بود. دوست داشتم وضع مالی خانواده همسرم پایین‌تر از
> خانواده خودم باشد تا بتوانم زندگی بهتری برایش فراهم کنم. مادرم چنین دختری
> برایم در نظر گرفته‌بود
> نمی‌دانم این خبر چگونه به گوش رئیسم رسید چون به
> صرف نهار دعوتم کرد تا نصیحتم کند. اسم رئیس من عاصم است اما کارمندان به او
> می‌گویند عاصم جورابی!
> سر ساعت به رستوران رفتم. رئیس تا مرا دید گفت: چون جوان خوب و نجیب و
> سربه‌راهی هستی می‌خوام نصیحتت کنم. و بعد هم گفت: مبادا به سرت بزنه و بخوای
> واسه زنت وضع بهتری فراهم کنی! و ادامه داد: اگه به حرفم گوش نکنی مثل من بدبخت
> می شی. همونطور که من بدبخت شدم و حالا بهم می‌گن عاصم جورابی!
> پرسیدم: جناب رییس چرا شما رو عاصم جورابی صدا می‌کنن؟ جواب داد: چون
> بدبختی من از یه جفت جوراب شروع شد. و بعد داستان زندگی اش را برایم تعریف کرد:
>
> وقتی خواستم زن بگیرم با خودم گفتم باید دختری از خانواده طبقه پایین بگیرم که
> با دارو ندارم بسازه و توقع زیادی نداشته باشه. واسه همین یه دختر بیست و یک
> ساله به اسم صباحت انتخاب کردم. جهیزیه نداشت. باباش یک کارمند ساده بود. چهره
> چندان جذابی هم نداشت و من به خاطر انتخابم خوشحال بودم . صباحت زن زندگی بود .
> بهش می‌گفتم امشب بریم رستوران؟ می‌گفت نه چرا پول خرج کنیم؟ می‌گفتم: صباحت
> جان لباس بخرم؟ می‌گفت: مگه شخصیت آدم به لباسه؟
> تا اینکه براش به زور یه جفت جوراب خوشگل خریدم. دو ماه گذشت اما همسرم جوراب
> نو رو نپوشید. یه‌روز گفتم عزیزم چرا جوراب تازه‌ات رو نمی‌پوشی؟ با خجالت جواب
> داد: آخه این جورابا با کفشای کهنه‌ام جور در نمیاد! به زور بردمش بیرون و براش
> یه جفت کفش نو خریدم. فرداش که می خواستیم بریم مهمونی باز کفش و جوراب رو
> نپوشید. بهش گفتم چرا تو کفش و جورابتو گذاشتی توی صندوق و نمی‌پوشی؟ جواب داد:
> آخه لباسام با کفش و جورابم جور در نمیاد! همون‌روز یک دست لباس براش گرفتم.
> اما همسرم باز نپوشید. دلیلش هم این بود: این لباسا با بلوز کهنه جور در نمیان!
>
> رفتم دوتا بلوز خوب هم خریدم.. ایندفعه روسری خواست. روسری رو که خریدم . دیگه
> چیزی کم و کسر نداشت اما این تازه اول کار بود! چون جوراباش کهنه شدن و پیرهنش
> هم از مد افتاد و از اول شروع کردم به خریدن کم و کسری‌های خانوم! تا اینکه
> یه‌روز دیدم اخماش رفته تو هم. پرسیدم چته؟ گفت این موها با لباسام جور نیست.
> قرار شد هفته‌ای یه بار بره آرایشگاه. بعد از مدتی دیدم صباحت به فکر رفته. بهم
> گفت: اسباب و اثاثیه خونه قدیمی شده و با خودمون جور درنمیاد. عوض کردن اثاثیه
> خونه ساده نبود اما به خاطر همسر کم توقعم عوضش کردم. مبل و پرده و میز
> ناهارخوری و خلاصه همه اثاثیه خونه عوض شد. صباحت توی خونه باباش رادیو هم
> ندیده بود اما توی خونه من شب‌ها تلویزیون می‌دید!
> چند روز بعد از قدیمی بودن خونه و کثیفی محله حرف زد. یک آپارتمان شیک تو یکی
> از خیابونای بالاشهر گرفتم. اما این بار اثاثیه با آپارتمان جدید جور نبود!
> دوباره اثاثیه رو عوض کردم. بعد از دو سه ماه دیدم صباحت باز اخم کرده. پرسیدم
> دیگه چرا ناراحتی؟ طبق معمول روش نمی‌شد** ** بگه اما یه جورایی فهموند که
> ماشین می‌خواد! با کلی قرض و قوله یه ماشین هم واسه خانوم خریدم. حالا دیگه با
> اون دختری که زمانی زن ایده‌ال من بود نمی‌شد حرف هم زد! از همه خوشگلا
> خوشگل‌تر بود! کارش شده‌بود استخر و سینما و آرایشگاه و پارتی! دختری که تو
> خونه باباش آب هم گیر نمیاورد تو خونه من .... هم می‌خورد. مدام زیر لب می‌گفت:
> آدم باید همه چیزش با هم متناسب باشه!
> اوایل نمی‌دونستم منظورش چیه چون کم و کسری نداشت. خونه، زندگی، ماشین، اثاثیه
> و بقیه چیزا رو که داشت. اما بعد از مدتی فهمیدم چیزی که در زندگی صباحت خانوم
> کهنه شده و با بقیه چیزا جور درنمیاد خودم هستم! مجبور شدم طلاقش بدم. خانه و
> ماشین و اثاثیه و هرچی که داشتم با خودش برد. تنها چیزی که برام موند همین لقب
> عاصم جورابی بود! یه جفت جوراب باعث شد که همه چی بهم بخوره. کاش دستم می‌شکست
> و براش جوراب نمی‌گرفتم!
> نویسنده: عزیز نسین نويسنده معروف سالهای 1970 ترکيه
 

mahnam

New member
نصفه شب از خواب پریدم .....

یه "دو هزار پا" داشت روی سینم به صورت کاملا پریودیک با فرکانس ثابتی حرکت میکرد

مارو میگی .....!!!!

بلللللللند شدم رو هوا با یه حرکت فیلیپینی همینجور که داشتم دور خودم می پیچیدمو به لباسام چنگ مینداختم در اتاقو وا کردم پریدم تو هال ( یعنی تو اون لحظه اگه لینچان و جت لی و جکی چان با هم میریختن سرم ، ازم کتک میخوردن ، اصن کنترلمو کاملا از دست داده بودم ) .

یه هاله ی ضعیفی از نور تو یه قسمتی از هال افتاده بود ، مثه یوز پلنگ خودمو رسوندم اونجا دیدم یه چیزی چسبیده به شلوارم ، مارو میگییییییی؟؟؟

با تمام قدرت با کف دست با پشت دست با مشت با آرنج همینجوری داشتم میکوبیدم به پام ، حالا منه بد بخت هم دستم درد گرفته بود هم پام

ازون طرفم داشتم زهره ترک میشدم ، فکر میکردم این پاهاش گیر کرده تو شلوارم واسه همین کنده نمیشه

آقا دورخیز کردم با پا رفتم تو دیوار تا له بشه

دو سه تا غلتم روی زمین زدم تا کاملا پرس بشه

یعنی حرکاتی کردم که یه کونگ فو کار حرفه ای از انجامش عاجزه

بعد از اینکه خودمو آش و لاش کردم پریدم چراغو روشن کردم که دیدم بدبخت پرس شده ( بازم چشام خوب نمیدید )

عینکمو زدم دیدم اههههههههه اینکه هزار پا نیست...!!!

مارک " آدیداس " بود که روی شلوارم دوخته شده بود!!!
 

salleh_313

New member
چه کشکی چه پشمی !!!

چوپانی گله را به صحرا برد به درخت گردوی تنومندی رسید.

از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد كه ناگهان گردباد سختی در گرفت،...

خواست فرود آید، ترسید.

باد شاخه ای را كه چوپان روی آن بود به این طرف و آن طرف می برد.

دید نزدیك است كه بیفتد و دست و پایش بشكند. در حال مستاصل شد…

از دور بقعه امامزاده ای را دید و گفت: ای امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پایین بیایم.

قدری باد ساكت شد و چوپان به شاخه قوی تری دست زد و جای پایی پیدا كرده و خود را محكم گرفت. گفت: ای امام زاده خدا راضی نمی شود كه زن و بچه من بیچاره از تنگی و خواری بمیرند و تو همه گله را صاحب شوی. نصف گله را به تو می دهم و نصفی هم برای خودم…

قدری پایین تر آمد. وقتی كه نزدیك تنه درخت رسید گفت: ای امام زاده نصف گله را چطور نگهداری می كنی؟ آنهار ا خودم نگهداری می كنم در عوض كشك و پشم نصف گله را به تو می دهم.

وقتی كمی پایین تر آمد گفت: بالاخره چوپان هم كه بی مزد نمی شود كشكش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد.

وقتی باقی تنه را سُرخورد و پایش به زمین رسید نگاهی به گنبد امامزاده انداخت و گفت: مرد حسابی چه كشكی چه پشمی؟ ما از هول خودمان یك غلطی كردیم غلط زیادی كه جریمه ندارد.
 

mexin

Well-known member
خاطرات خواندنی یک دختر دانشجوی دم بخت! (طنز)


دوشنبه اول مهر:امروز روز اولی است كه من دانشجو شده ام. شماره ی كلاس را از روی برد پیدا كردم. توی كلاس هیچ كس نبود، فقط یك پسر نشسته بود. وقتی پرسیدم «كلاس ادبیات اینجاست؟» خندید و گفت:بله، اما تشكیل نمی شه(!)و دوباره در مقابل تعجبم گفت كه یكی دو هفته ی اول كه كلاس ها تشكیل نمی شود و خندید.
با اینكه از خندیدنش لجم گرفت، اما فكر كنم او از من خوشش آمده باشد؛ چون پرسید كه ترم یكی هستید یا نه. گمانم می خواست سر صحبت را باز كند و بیاید خواستگاری؛ اما شرط اول من برای ازدواج این است كه شوهرم زیاد نخندد!

***
دو هفته بعد، سه شنبه:امروز دوباره به دانشگاه رفتم. همان پسر را دیدم از دور به من سلام كرد، من هم جوابش را ندادم. شاید دوباره می خواست از من خواستگاری كند. وارد كلاس كه شدم استاد گفت:"دو هفته از كلاس ها گذشته، شما تا حالا كجا بودید؟" یكی از پسرهای كلاس گفت:«لابد ایشان خواب بودن.» من هم اخم كردم. اگر از من خواستگاری كند، هیچ وقت جوابش را نمی دهم چون شرط اول من برای ازدواج این است كه شوهرم زیاد طعنه نزند!

***
چهارشنبه:امروز صبح قبل از اینكه به دانشگاه بروم از اصغر آقا بقال سر كوچه كیك و ساندیس گرفتم او هم از من پرسید كه دانشگاه چه طور است؟ اما من زیاد جوابش را ندادم. به نظرم می خواست از من خواستگاری كند، اما رویش نشد. اگر چه خواستگاری هم می كرد، من قبول نمی كردم؛ آخر شرط اول من برای ازدواج این است كه تحصیلات شوهرم اندازه ی خودم باشد!

***
جمعه:امروز من خانه تنها بودم. تلفن چند بار زنگ زد. گوشی را كه برداشتم، پسری گفت: خانم میشه مزاحمتون بشم؟ من هم كه فهمیدم منظورش چیست اول از سن و درس و كارش پرسیدم و بعد گفتم كه قصد ازدواج دارم، اما نمی دانم چی شد یخ كرد و گفت نه و تلفن را قطع كرد. گمانم باورش نمی شد كه قصد ازدواج داشته باشم. شرط اول من برای ازدواج این است كه شوهرم خجالتی نباشد!

***
سه هفته بعد شنبه:امروز سرم درد می كرد دانشگاه نرفتم. اصغر آقا بقال هم تمام مدت جلوی مغازه اش نشسته بود، گمانم منتظر من بود. از پنجره دیدمش. این دفعه كه به مغازه اش بروم می گویم كه قصد ازدواج ندارم تا جوان بیچاره از بلاتكلیفی دربیاید، چون شرط اول من برای ازدواج این است كه شوهرم گیر نباشد!

***
سه شنبه:امروز دوباره همان پسره زنگ زد؛ گفت كه حالا نباید به فكر ازدواج باشم. گفت كه می خواهد با من دوست شود. من هم گفتم تا وقتی كه او نخواهد ازدواج كند دیگر جواب تلفنش را نمی دهم، بعد هم گوشی را گذاشتم. فكر كنم داشت امتحانم می‌كرد، ولی شرط اول من برای ازدواج این است كه شوهرم به من اعتماد داشته باشد!

***
چهارشنبه:امروز یكی از پسرهای سال بالایی كه دیرش شده بود به من تنه زد؛ بعد هم عذرخواهی كرد، من هم بخشیدمش. به نظرم می‌خواست از من خواستگاری كند، چون فهمید من چه همسر مهربان و با گذشتی برایش می‌شوم؛ اما من قبول نمی‌كنم. شرط اول من برای ازدواج این است كه شوهرم حواسش جمع باشد و به كسی تنه نزند!

***
جمعه: امروز تمام مدت خوابیده بودم؛ حتی به تلفن هم جواب ندادم، آخر باید سرحرفم بایستم. گفته بودم كه تا قصد ازدواج نداشته باشد جواب تلفنش را نمی دهم. شرط اول من برای ازدواج این است كه شوهرم مسئولیت پذیر باشد!

***
دوشنبه:امروز از اصغرآقا بقال 2 تا كیك و ساندیس گرفتم. وقتی گفتم دو تا، بلند پرسید چند تا؟ من هم گفتم دو تا. اخم هایش كه تو هم رفت فهمیدم كه غیرتی است. حالا مطمئنم كه او نمی تواند شوهر من باشد. چون شرط اول من برای ازدواج این است كه شوهرم غیرتی نباشد، چون این كارها قدیمی شده!

***
پنچ شنبه: امروز دوباره همان پسره تلفن زد و گفت قصد ازدواج ندارد، من هم تلفن را قطع كردم. با او هم ازدواج نمی كنم؛ چون شرط اول من برای ازدواج این است كه شوهرم هی مرا امتحان نكند!

***
دوشنبه: امروز روز بدی بود. همان پسر سال بالایی شیرینی ازدواجش را پخش كرد. خیلی ناراحت شدم گریه هم كردم ولی حتی اگر به پایم هم بیفتد دیگر با او ازدواج نمی كنم. شرط اول من برای ازدواج این است كه شوهرم وفادار باشد!

***
شنبه: امروز یك پسر بچه توی مغازه ی اصغرآقا بقال بود. اول خیال كردم خواهرزاده اش است، اما بچه هه هی بابا بابا می گفت. دوزاریم افتاد كه اصغرآقا زن و بچه دارد. خوب شد با او ازدواج نكردم. آخر شرط اول من برای ازدواج این است كه شوهرم زن دیگری نداشته باشد!

***
یكشنبه: امروز همان پسری كه روز اول دیدمش اومد طرفم. می دانستم كه دیر یا زود از من خواستگاری می كند. كمی كه من و من كرد، خواست كه از طرف او از دوستم "ساناز" خواستگاری كنم و اجازه بگیرم كه كمی با او حرف بزند. من هم قبول نكردم. شرط اول من برای ازدواج این است كه شوهرم چشم پاك باشد!

***
ترم آخر : امروز هیچ كس از من خواستگاری نكرد. من می دانم می ترشم و آخر سر هم مجبور می شم زن اكبرآقا مكانیك بشوم...
 

mexin

Well-known member
ازدواج جالب دختر پسرهای دانشجو در 3سوت (طنز)


طرح «ازدواج آسان» که به زودی قرار است در دانشگاه‌ها اجرا شود یک طرح چندوجهی است که نه تنها جیک ثانیه به کنترل افزایشی جمعیت کمک می‌کند، نه تنها باعث پیشرفت آکادمیک مراکز علمی ما می‌شود، نه تنها از فرار مغزها و بدن‌ها جلوگیری می‌کند، نه تنها تمام مشکلات مملکتی را دو سوته حل می‌کند بلکه کلا جنبش دانشجویی را هم به سرمنزل مقصود بیک هدایت می‌کند.

باور ندارید وااااااایستید تماشا کنید!

روش‌های اجرای طرح

در روش اول، پسر، دختر را از چند فرسخی می‌پسندد، دستش را می‌گیرد (توضیح: البته غلط می‌کند قبل از محرم شدن بگیرد، الکی که نیست) و می‌روند سر زار و زندگی‌شان. دانشگاه هم می‌گوید ایول. نفری ۵۰۰ هزار ریال هم وام می‌دهد، با رویت فتوکپی شناسنامه و آدرس ماه عسل و این حرفا.

در روش دوم، دختر، پسر را از چند فرسخی می‌پسندد، دستش را می‌گیرد (توضیح: البته باز غلط می‌کند قبل از محرم شدن بگیرد، الکی که نیست) و می‌روند سر زار و زندگی‌شان. دانشگاه هم می‌گوید ایول. نفری ۵۰۰ هزار ریال هم وام می‌دهد، با رویت کارت ملی و کارت پایان خدمت و بلیت اتوبوس راهیان ماه عسل!

در روش سوم، استاد از چند فرسخی دختر و پسر را می‌پسندد و می‌گوید شما چقدر «کر» هم‌اید. دستشان را می‌گیرد (توضیح: البته بعد از محرم شدن) و می‌فرستد سراغ زار و زندگی‌شان و دانشگاه هم می‌گوید ایول. ۵۰۰ هزار ریال هم وام می‌دهد، با تایید اولیای دو تا دانشجو، که بروند خونه و کاشونه‌شون و سریع پایان‌نامه‌شان را تمام کنند و استاد راهنما، حالش را ببرد.

در روش چهارم، نه پسر، دختر را می‌پسندد و نه دختر، پسر را می‌پسندد اما خب آش خاله است، بخوری پاته نخوری پاته. آمار هم عین آتشفشان می‌رود بالا.

در روش پنجم، چادرهای یکبار مصرف جور می‌کنند در صحن دانشگاه و عین زلزله‌زده‌ها، زوج‌ها را می‌فرستند آن تو، که هم کلاس‌هایشان در آنجا برگزار شود و هم زار و زندگی‌شان همانجا برقرار باشد و هم رفت و روب و پخت و پز و بشور و بساب و بله برون و این حرفا. هم مشکلات مملکتی در سایه تفاهم و خوشبختی آنها ردیف می‌شود و هم اینکه ستون کوفتی ما پر می‌شود برود پی کارش.

البته ما روش‌های ناگهانی هم داریم که خفت دانشجو را می‌گیریم و سریع به سمت خوشبختی هدایت‌شان می‌کنیم، آنها هم چقدر به همدیگر می‌آیند، عین هلو.

چیه دارید بر و بر نگاه‌مان می‌کنید. خب روش‌های درجه یکی هم داریم که می‌گویند ننویس. خب درست می‌گویند دیگر.
 

mexin

Well-known member
هفت سین خانمها !!!!! ( طنز )



خانمــی با همســــــرش گفــت اینچنیـــــن :

کای وجــــــودت مــــایه ی فخـــــر زمیــــــن !

ای که هستـــی همســـری بس ایــــده آل !

خواهشــــی دارم .. مکُــــن قال و مقـــــال !

هفــــت سیـــــن تازه ای خواهــــــم ز تـــــو

غیـــــــر خرج عیـــــد و … غیــــر از رختِ نو

“سین” یک ، سیّاره ای ، نامــــش پـــــراید

تا برانـــــــــم مثـــــــل بـــــرق و مثــــــل باد

“سین” دوم ، سینــــه ریـــــزی پُر نگیـــــــن

تا پَــــرَد هــــوش از سر عمّـــــه شهیــــن !

“سین” سوم ، یک سفـــــر سوی فـــــرنگ

دیـــــــــدن نادیــــــــده هـــــــای رنـگ رنـگ

“سین” چارم ، ساعتی شیـــــک و قشنگ

تا که گویـــــم هست سوغـــات فرنــــــگ

“سین” پنجـم ، سمــــع دستـــورات مــن !

تا ببالــــــم مـــــن به خــود ، در انجمــــن !

….

آنگه ، آن بانـــــو ، کمـــــــی اندیشــــه کرد

رندی و دوز و کلَـــــــــک را پیشــــــــه کرد !

گفــــــت با ناز و کرشمـــــه ، آن عیـــــال !!

من دو “سین” کم دارم ، ای نیکـو خصال !

….

گفت شویش : من کنــــــــــون یاری کنم

با عیال خویـــــــــش ، همکـــــاری کنم !!

“سین” ششم ، سنگ قبـــری بهر من !

تا ز من عبـــــــرت بگیرد مـــــــــرد و زن !

“سین” هفتم ، سوره ی الحمد خوان …

بعد مرگــــــم ، بَهر شــــوی بی زبان !!!
 

نوتر

New member

به نظرم سین ششمو هفتم باید مرده میگفت:
سین ششم گیرم اکنون یک سوار( منظور شاعر سواریه)
میبرد یو را همی پیش بابات
سین هفتم سجده ای بهر خدا
تابگویم شکر این نعمت جدا( شاعر اینجا خدا را بخاطر خلاص شدن از دست زن شکر میکنه):motat:
 

mahnam

New member
چهار دانشجو شب امتحان به جای درس خوندن به تفریح رفته بودن و هیچ آمادگی برای امتحان نداشتن.
روز امتحان به فکر چاره افتادند و حقه ای رو سوار کردن . به این صورت که سر و صورتشون رو کثیف کردن و مقداری هم لباساشون رو پاره کردن و تو ظاهرشون تغیراتی رو به وجود آوردن .
بعد به دانشگاه پیش استاد رفتند. ماجرا را این طور برا استاد گفتن... که دیشب به یه مراسم عروسی در خارج از شهر رفته بودیم. و در راه برگشت از شانس بد ما یکی از لاستیک های ماشین پنچر شد وبا هزار زحمت وهل دادن ماشین رو به حایی رسوندیم و این طور بود که به امادگی لازم برای روز امتحان نرسیدیم در نهایت قرار میشه که استاد سه روز دیگه یک امتحان اختصاصی برای این چهار نفر برگزار کند.
اون ها هم خوشحال از این موفقیت سه روز تمام درس می خونن و روز امتحان با اعتماد به نفس بالا به اتاق استاد میرن . استاد عنوان میکنه به خاطر خاص و خارج از نوبت بودن امتحان باید هرکدوم تو یه کلاس بشینند و امتحان بدن. انها هم به دلیل امادگی کامل موافقت میکنن...
امتحان حاوی دو سوال بود......
1- نام و نام خانوادگی (6نمره)
2- کدام لاستیک ماشین پنچر شد؟ (14نمره)
الف) لاستیک سمت راست جلو
ب)لاستیک سمت چت جلو
ج) لاستیک سمت راست عقب
د) لاستیک سمت چت عقب
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
نتیجه اخلاقی : اساتید دانشگاه خیلی بیشتر از اون چیزی که فکر میکنید باهوش و زرنگ هستند !
 

mahnam

New member
دو هفته پیش مامانم رفته بود اصفهان وقتی برگشت دریغ از یه دونه گز یا پولکی که برامون آورده باشه!

امروز واسمون مهمون اومده بود،مامانم خونه نبود زنگ زده میگه:یه چای دم کن،بعد برو توی اتاق من،توی کمد لباسام!

پشت چمدون سیاهه یه بالش آبیه اونو بردار!

زیرش یه ملافه ی سبزه،اونم بردار!

زیرش یه ساکِ کوچیکِ قهوه ایه،بازش کن!

توش یه ساک زرشکیه،اونم باز کن!

توی اون ساک زرشکیه لای یه پارچه زرد یه پلاستیک بنفشه!

از توی پلاستیک یه بسته سوهان عسلی بردار با اون چای که دم کردی بذار جلوی مهمونا تا من بیام جاشو دوباره عوض کنم!
 

mahnam

New member
نامه ی پیرزن 80ساله به خدا.......

یک روز مامور اداره پست مشغول مرتب کردن نامه ها بود که نامه ای دید که با خط ظریف و بدی نوشته بود نامه ای به خدا!!

او نامه را پیش بقیه همکارانش برد و انها گفتن نامه را بازکنیم اگر کمکی از دستمون بر بیاد براش انجام بدیم .نامه رو باز کردند نوشته بود خدایا من پیرزنی هشتاد ساله هستم دیروز حقوقمو که 100 دلار بود گرفتم که یه موتوریه اونو ازم دزدید اون پول مال یک ماه من بود من دیگر پول ندارم واسه این ماهم که غذا بخرم و دوستام هم قرار چند روز دیگه بیان خونم نمیدونم چطور باید ازشون پذیرایی کنم ....

کارکنان پست که خیلی از این نامه دلشون سوخت پولاشون رو هم گذاشتن و 96 دلار جور کردن و تو پاکت گذاشتن و برای پیرزن فرستادن .

چند هفته بعد دوباره نامه ای به دسته شون رسیده بود که روش نوشته بود نامه ای به خدا. اونها بازش کردن پیرزن نوشته بود خدایا متشکرم بابت این پولی که برایم فرستادی من با اون پول مهمانی برگذار کردم و خیلی بهمون خوش گذشت ولی پولی که من خواستم 100دلار بود اما توی پاکت 96 دلار بود فکر کنم که 4دلارشو مامور ادره پست بر داشته بود!!!!
.
.
.
.
.
.
.
.

نتیجه اخلاقی : یا کمک نکنید یا درست کمک کنید !!!
76659_girl_haha.gif
 

ps2020

New member
عجیب ترین داستان دنیا

اتومبیل مردی که به تنهایی سفر می کرد در نزدیکی صومعه ای خراب شد. مرد به سمت صومعه حرکت کرد و به رئیس صومعه گفت : «ماشین من خراب شده. آیا می توانم شب را اینجا بمانم؟ »
رئیس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت کرد. شب به او شام دادند و حتی ماشین او را تعمیر کردند. شب هنگام وقتی مرد می خواست بخوابد صدایی عجیبی شنید. صدایی که تا قبل از آن هرگز نشنیده بود ... صبح فردا از راهبان صومعه پرسید که صدای دیشب چه بوده اما آنها به وی گفتند :« ما نمی توانیم این را به تو بگوییم . چون تو یک راهب نیستی»
مرد با نا امیدی از آنها تشکر کرد و آنجا را ترک کرد.
چند سال بعد ماشین همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد .
راهبان صومعه بازهم وی را به صومعه دعوت کردند ، از وی پذیرایی کردند و ماشینش را تعمیر کردند. آن شب بازهم او آن صدای مبهوت کننده عجیب را که چند سال قبل شنیده بود ، شنید..
صبح فردا پرسید که آن صدا چیست اما راهبان بازهم گفتند: :« ما نمی توانیم این را به تو بگوییم . چون تو یک راهب نیستی»
این بار مرد گفت «بسیار خوب ، بسیار خوب ، من حاضرم حتی زندگی ام را
برای دانستن فدا کنم.. اگر تنها راهی که من می توانم پاسخ این سوال را بدانم این است که راهب باشم ، من حاضرم . بگوئید چگونه می توانم راهب بشوم؟»
راهبان پاسخ دادند « تو باید به تمام نقاط کره زمین سفر کنی و به ما بگویی چه تعدادی برگ گیاه روی زمین وجود دارد و همینطور باید تعداد دقیق سنگ های روی زمین را به ما بگویی. وقتی توانستی پاسخ این دو سوال را بدهی تو یک راهب خواهی شد.»
مرد تصمیمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد. مرد گفت :‌« من به تمام نقاط کره زمین سفر کردم و عمر خودم را وقف کاری که از من خواسته بودید کردم .. تعداد برگ های گیاه دنیا 371,145,236, 284,232 عدد است و 231,281,219, 999,129,382 سنگ روی زمین وجود دارد»
راهبان پاسخ دادند :« تبریک می گوییم . پاسخ های تو کاملا صحیح است . اکنون تو یک راهب هستی . ما اکنون می توانیم منبع آن صدا را به تو نشان بدهیم.»
رئیس راهب های صومعه مرد را به سمت یک در چوبی راهنمایی کرد و به مرد گفت : «صدا از پشت آن در بود»
مرد دستگیره در را چرخاند ولی در قفل بود . مرد گفت :« ممکن است کلید این در را به من بدهید؟»
راهب ها کلید را به او دادند و او در را باز کرد.
پشت در چوبی یک در سنگی بود . مرد درخواست کرد تا کلید در سنگی را هم به او بدهند.
راهب ها کلید را به او دادند و او در سنگی را هم باز کرد. پشت در سنگی هم دری از یاقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست کلید کرد .
پشت آن در نیز در دیگری از جنس یاقوت کبود قرار داشت....
و همینطور پشت هر دری در دیگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، یاقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت.
در نهایت رئیس راهب ها گفت:« این کلید آخرین در است » . مرد که از در های بی پایان خلاص شده بود قدری تسلی یافت.. او قفل در را باز کرد. دستگیره را چرخاند و در را باز کرد . وقتی پشت در را دید و متوجه شد که منبع صدا چه بوده است متحیر شد. چیزی که او دید واقعا شگفت انگیز و باور نکردنی بود.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.


.

.

.

.

.

اما ما نمی توانم بگوییم او چه چیزی پشت در دید ، چون شما راهب نیستید...
 
آخرین ویرایش:

a_67

New member
عجیب ترین داستان دنیا

اتومبیل مردی که به تنهایی سفر می کرد در نزدیکی صومعه ای خراب شد. مرد به سمت صومعه حرکت کرد و به رئیس صومعه گفت : «ماشین من خراب شده. آیا می توانم شب را اینجا بمانم؟ »
رئیس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت کرد. شب به او شام دادند و حتی ماشین او را تعمیر کردند. شب هنگام وقتی مرد می خواست بخوابد صدایی عجیبی شنید. صدایی که تا قبل از آن هرگز نشنیده بود ... صبح فردا از راهبان صومعه پرسید که صدای دیشب چه بوده اما آنها به وی گفتند :« ما نمی توانیم این را به تو بگوییم . چون تو یک راهب نیستی»
مرد با نا امیدی از آنها تشکر کرد و آنجا را ترک کرد.
چند سال بعد ماشین همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد .
راهبان صومعه بازهم وی را به صومعه دعوت کردند ، از وی پذیرایی کردند و ماشینش را تعمیر کردند. آن شب بازهم او آن صدای مبهوت کننده عجیب را که چند سال قبل شنیده بود ، شنید..
صبح فردا پرسید که آن صدا چیست اما راهبان بازهم گفتند: :« ما نمی توانیم این را به تو بگوییم . چون تو یک راهب نیستی»
این بار مرد گفت «بسیار خوب ، بسیار خوب ، من حاضرم حتی زندگی ام را
برای دانستن فدا کنم.. اگر تنها راهی که من می توانم پاسخ این سوال را بدانم این است که راهب باشم ، من حاضرم . بگوئید چگونه می توانم راهب بشوم؟»
راهبان پاسخ دادند « تو باید به تمام نقاط کره زمین سفر کنی و به ما بگویی چه تعدادی برگ گیاه روی زمین وجود دارد و همینطور باید تعداد دقیق سنگ های روی زمین را به ما بگویی. وقتی توانستی پاسخ این دو سوال را بدهی تو یک راهب خواهی شد.»
مرد تصمیمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد. مرد گفت :‌« من به تمام نقاط کره زمین سفر کردم و عمر خودم را وقف کاری که از من خواسته بودید کردم .. تعداد برگ های گیاه دنیا 371,145,236, 284,232 عدد است و 231,281,219, 999,129,382 سنگ روی زمین وجود دارد»
راهبان پاسخ دادند :« تبریک می گوییم . پاسخ های تو کاملا صحیح است . اکنون تو یک راهب هستی . ما اکنون می توانیم منبع آن صدا را به تو نشان بدهیم.»
رئیس راهب های صومعه مرد را به سمت یک در چوبی راهنمایی کرد و به مرد گفت : «صدا از پشت آن در بود»
مرد دستگیره در را چرخاند ولی در قفل بود . مرد گفت :« ممکن است کلید این در را به من بدهید؟»
راهب ها کلید را به او دادند و او در را باز کرد.
پشت در چوبی یک در سنگی بود . مرد درخواست کرد تا کلید در سنگی را هم به او بدهند.
راهب ها کلید را به او دادند و او در سنگی را هم باز کرد. پشت در سنگی هم دری از یاقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست کلید کرد .
پشت آن در نیز در دیگری از جنس یاقوت کبود قرار داشت....
و همینطور پشت هر دری در دیگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، یاقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت.
در نهایت رئیس راهب ها گفت:« این کلید آخرین در است » . مرد که از در های بی پایان خلاص شده بود قدری تسلی یافت.. او قفل در را باز کرد. دستگیره را چرخاند و در را باز کرد . وقتی پشت در را دید و متوجه شد که منبع صدا چه بوده است متحیر شد. چیزی که او دید واقعا شگفت انگیز و باور نکردنی بود.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.


.

.

.

.

.

اما ما نمی توانم بگوییم او چه چیزی پشت در دید ، چون شما راهب نیستید...

سلام
خیلی جالب بود...
با احتساب اینکه آهنگ ریزش برگ درختان با رشد مجدد اونها تقریباً یکی هست و همینطور درمورد سنگ ها:whistle::whistle::whistle:
پس...
.
.
.
کلیدا را رد کن بیاد چون::thumbsupsmileyanim:
« من به تمام نقاط کره زمین سفر کردم و عمر خودم را وقف کاری که از من خواسته بودید کردم .. تعداد برگ های گیاه دنیا 371,145,236, 284,232 عدد است و 231,281,219, 999,129,382 سنگ روی زمین وجود دارد»



 
آخرین ویرایش:

antenyus

Active member
سلام
خیلی جالب بود...
با احتساب اینکه آهنگ ریزش برگ درختان با رشد مجدد اونها تقریباً یکی هست و همینطور درمورد سنگ ها
پس...
.
.
.
کلیدا را رد کن بیاد چون
« من به تمام نقاط کره زمین سفر کردم و عمر خودم را وقف کاری که از من خواسته بودید کردم .. تعداد برگ های گیاه دنیا 371,145,236, 284,232 عدد است و 231,281,219, 999,129,382 سنگ روی زمین وجود دارد»




:thumbsupsmileyanim::25r30wi::25r30wi::thumbsupsmileyanim:
 

mexin

Well-known member
تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته...

تصور کنید دولت هزار دستگاه غلتک از چین وارد کند تا موانع ازدواج را در کشور هموار سازد. تصور کنید خانواده ها رسم و رسومات پوسیده ازدواج را شب ساعت 9 بگذارند جلوی در تا ماموران شهرداری بیایند بدون تفکیک جمعشان کنند. تصور کنید واشر شیرآب جایگزین حلقه ازدواج شود. تصور کنید مهریه از سکه های طلا به درب نوشابه تغییر حالت دهد. تصور کنید شیربها بهای یک پاکت شیر یارانه ای باشد. تصور کنید امروز در خیابان با کسی آشنا شوید و فردا کنارش پای سفره عقد نشسته باشید. تصور کنید یک صفر از پول ملی کم شود و به مبلغ وام ازدواج اضافه گردد. تصور کنید نانو نهال درخت اختراع شود که آن را در باغچه بکارید و یک هفته بعد یک سرویس چوب در باغچه سبز شود. تصور کنید دشت و دمن بی صاحب جایگزین تالار عروسی شود. تصور کنید طلا از مد بیفتد و سرویس حلب روغن نباتی مد شود. تصور کنید کله کچل و بیکاری و نرفتن به خدمت سربازی و بی سوادی جزو ملاک های برتر ازدواج باشد. تصور کنید لباس عروس، پیژامه راه راه با چادر رنگی گلمنگولی باشد. تصور کنید در نبرد میان «با خانواده به صرف شام» و «با بانو به صرف شیرینی»، بانو به صرف شیرینی پیروز شود و نسل خانواده به صرف شام منقرض گردد. تصور کنید انجمن حمایت از زنبورهای عسل، ماه عسل را از جمع ماه های سال حذف کنند. تصور کنید کیک و ساندیس شام عروسی باشد. تصور کنید محصول جدید چسب نارازی چسبی باشد که مجلس خواستگاری و بله برون و شب چله و عقد و عروسی و پاتختی را به هم بچسباند. تصور کنید ماشین عروس فرغون با تزئینات آجر باشد. تصور کنید... تصور کنید... چیه؟! شما کی هستید؟! با من چیکار دارید؟! این لباس سفید چیه که تنم می کنین؟! چرا آستیناش از اون طرفه؟! این آمبولانس چیه دیگه؟! منو کجا می برید؟! من هنوز عزبم، هزارتا آرزو دارم! من دیوونه نیستم فقط داشتم تصور می کردم... منو نبرید... من دیوونه نیستـــــــــــــــــــم!
 
بالا